سرنوشت زندگي

اندرين ره می تراش و می خراش 

  تا دم آخر دمی غافل مباش

مطلبی از احمد شاملو


به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی‌ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده زمانی که دمای بدنم را
سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی
سرخ‌رگ‌هایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمي‌توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمي‌توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش
بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمي‌توانستم دیدم را از اشتباهات
اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی‌ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را

آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمي‌شنوم

***
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه‌اش

تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده
است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم
.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
****


*رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،*
*
لبخندی به ازای هر اشک ،*
*
دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،*
*
نغمه‌ای شیرین به ازای هر آه ،*
*
و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .*

جمله نهایی :

عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم ''  را ، با  '' آنچه
بايد باشم ''  اشتباه مي‌کنم ،

خيال
ميکنم  آنچه  بايد  باشم هستم،  در حالي که  آنچه  هستم که نبايد  باشم
.    /  زنده یاد احمد شاملو

 

آقا سلام گرچه بلند است جایتان



آقا سلام گرچه بلند است جایتان

می خواهم از زمین بنویسم برایتان

 

یک نامه حاوی همه حرف های راست

یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست

 

یک نامه از بلندی انسان که پست شد 

یک نامه از کسی که دچار شکست شد

 

این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است

یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است

 

بعد از شما غبار به آینه ها نشست

شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست

 

پرپر شدند در دل طوفانی از بدی

گل های رو سپید همیشه محمدی

 

آمد به شهر فاجعه ، اسلام راحتی

انسان منهدم شده ، قرآن زینتی

 

بیمارهای عشق خدا «بهتر»ی شدند

جلباب هایمان کم کم روسری شدند

 

خورشید مرد و شام تباهی دراز شد

بر روی دشمنان در این قلعه باز شد

 

در کسوت قدیمی آزادی زنان

تبلیغ پشت پرده شهوت مجاز شد

 

در کار حق مداخله کردیم ، بد نبود

نان و شرف معامله کردیم ، بد نبود

 

کم کم اصول دین خداوند پول شد

هر کس که پول داشت نمازش قبول شد

 

حرف خدا و دین محمد ز یاد رفت

آری تمام غیرت یاران به باد رفت

 

مسجد تهی و شهر پر از جنب و جوش شد

حتی بهشت نیز خرید و فروش شد

 

راه خدا به جانب ناحق کشیده شد

کم کم دروغ مصلحتی آفریده شد

 

تخم ریا میان دل ما جوانه زد

و مصلحت به گرده ی دین تازیانه زد

 

هر لقمه ی حرام شده سیر کردمان

و سفره های کفر نمک گیر کردمان

 

و کاروان جدا شد از راه مستقیم

یعنی خلاصه می کنم آقا عوض شدیم

 

آقا خلاصه ی همه نامه ام غم است

آقا خلاصه می کنم اینجا جهنم است

 

یک بار دیگر از غم انسان طلوع کن

از عمق استغاثه یاران طلوع کن

 

یا از خدا عذاب زمین را طلب نما

یا این که مثل رحمت باران طلوع کن

 

دنیای ما اگر چه گرفتار آمدست

اما هنوز تشنه ی نام محمد است

 

در انتهای نامه خیسم سلام بر

نام بزرگوار و نجیب پیامبر

 

قواعد زندگی

 

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
 
گفتم: نه !
 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
 
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!
 

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
 

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.
 

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
 
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

 




هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

 

 

سخنان بزرگان

سخنان سودمند را بايد نشر كرد مانند افشاندن تخم گندم ، هر چند آب و هوا و زمين به روياندن و بار آوردن دانه ها ياري نكند باز در گوشه و كنار خرمن ، سنبلها و خوشه معدود سر دهد و خواهد روييد

(لقمان حكيم)

 

سلام دوستان عزیز امروز در ادامه سایتهای کابردی یه سایت بهتون معرفی میکنم که امیدوارم مورد استفادتون قرار بگیره . موفق باشین


www.prozhe.com


 

ـ www.prozhe.com
مرکز دانلود پروژه ، تحقیق ، جزوه و مقالات دانشجویی

 

 

کودک و خدا

 

کودکی اماده تولید بود.نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید.اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام .او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت .من هیچ کاری جز خندیدن و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد ز. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شادخواهی ماند.

کودک ادامه داد: من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان انها را نمیدانم؟

خداموند او را نوازش کرد: فرشته تو .زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواند داد که چگونه صحبت کنی

کودک سرش را برگرنداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

ـ قرشته ات از تو محافظت خواهد کرد.حتی اگر به قیمت جانش تمام شود

کودک با نگرانی گفت : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زدو گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت گرچه همیشه در کنار تو خواهم بود

در ان هنگام بهشت ارام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد.کودک میدانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند. او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا!اگر من باید همین حالا برم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی

تقدیم به تمام مادران دنیا که مثل مادر خودم خوبن

 

که تو تنها شایسته عشق ورزیدنی نه طلب کردن.

 

خداوندا

دانستن تو سخت است

اما ندانستن تو سخت تر

ای تویی که حس می کنمت و آن زیباترین حس من بوده و هست

امّا به نظر از دایره استدلالم فراتری شاید که نمی توانم اثباتت کنم

خداوندا

من حاضرم تمام هستی ام را بدهم

امّا

تو را در آغوش کشم

تا ابد

خداوندا

پاسخی ده

اگر هستی و می شنوی

خداوندا مرا ببخش اگر برای فرار از غم ها به تو پناه آوردم

که تو شایسته لحظات شاد من بودی امّا فراموشت کردم

خداوندا ببخش اگر تو را یاد کردم

جز برای خودت

که تو تنها شایسته عشق ورزیدنی نه طلب کردن.

 

تناقض

صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .

نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! کسى برنخاست . گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد! باز کسى برنخاست . گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید

 

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق

 

بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا

ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او مي گشايد او كه به لطف و صفاي خويش
گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه، خنده ما را ز لب نشست
كوهيم و در ميانه ي دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست
زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم

مائيم، ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
مائيم، ما كه جامه تقوي دريده ايم
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب
زين هاديان راه حقيقت، نديده ايم

آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود
ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام ما
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما

 

در زندگیمان به چه میزان خودمان و اطرافیانمان را بصورت خاموش شکنجه کرده ایم؟

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد.

حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود.زندان با تعریف متعارف تقریبا محصور نبود.آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد.از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود.زندانیان به مرگ طبیعی میمردند.امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند.بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند.آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند و عموما با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.

دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:

در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد.نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.

هر روز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردیکه به دوستان خود خیانت کرده اند، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.

هرکس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد سیگار جایزه میگرفت.اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد.همه به جاسوسی برای دریافت جایزه که خطری هم برای دوستانشان نداشت عادت کرده بودند.

تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است

با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت.

با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست مییافتند.

با تعریف خیانتها، اعتبار آن ها نزد هم گروهیها از بین میرفت.

و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگهای خاموش کافی بود.

این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.

سوال:

در زندگیمان به چه میزان خودمان و اطرافیانمان را بصورت خاموش شکنجه کرده ایم؟

 

الهی!

مناجات

الهی! اگر تو مرا به جرم من بگیری، من تو را به کرم تو بگیرم
 و کرم تو از جرم من بیش است.
الهی! اگر دوستی نکردم، دشمنی هم نکردم
 اگر بر گناه مصرّم، اما بر یگانگی تو مُقرّم.
الهی! اگر توبه، بی‌گناهی است، پس تائب کیست؟
 و اگر پشیمانی است، پس عاصی کیست؟
الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست؛
 دستم گیر که جز تو پناهم نیست.
الهی! گهی به خود نگرم، گویم از من زارتر کیست؟
 گهی به تو نگرم، گویم از من بزرگوارتر کیست
الهی! می‌بینی و می‌دانی، و برآوردن، می‌توانی.
الهی! چون حاضری چه جویم، و چون ناظری چه گویم؟
الهی! تو بساز که دیگران ندانند، و تو نواز که دیگران نتوانند
الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون که دانستم، نتوانستم
.
الهی! بیزارم از آن طاعتی که مرا به عُجب آرد،
 
و بنده آن معصیتم که مرا به عذر آورد
الهی
  اگر به «دعا» فرمان است قلم رفته راچه درمان است ؟،

الهی! ابوجهل، از کعبه می‌آید!
و ابراهیم از بتخانه! کار به عنایت بود، باقی بهانه

ای خالق ذوالجلال نومید مکن آن را که به درگهت نیازی دارد.
والسّلام

 

گفته بودی سهراب :

گفته بودی سهراب :

خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

و سراغت گر می آیم نرم و آهسته بیایم مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایمان

هان ای استاد
:

تو که قایق داری تو که می تازی

تو که یک خانه در آن سوی دلت می سازی

تو که دوری ز غم دوری اندیشه

تو که آگاهی و آسودی از این مرسوله

تو که شب را به سحر بیداری و سر صبح به قدقامت صحرا می بالی

تو که از کاشانی و هنر ُ پیشه ای از نقاشی

تو که تک خالق تنهایی آرام و شکیبایی

تو که از مرز جنون می گذری...استادی

تو که از دست زمین خاطره ای میزاری

تو که دنبال دلی پاک ... کسی بی آزاری

تو که با عرضه ای...از ریختن سقف دلت بی زاری

تو که افروخته می گشتی از این بیماری

تو که از درد من و اشک من و بار غمم می کاهی

تو که خود مهره ی ماری ُ قلمت افسون است

پس چرا رفتی و از قایق خود دل کندی؟

با چه رفتی که فقط رفتی و ماندن به تماشای تو ماند؟

تو چرا گفتی اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم؟

تو مگر یافته بودی دل خوش؟

تو چرا گفتی اگر می آییم...به سراغ تو اگر ُ نرم و آهسته بیاییم ... ترک بر می دارد چینی نازک تنهایتان؟

تو مگر تنهایی؟

تو مگر بی یاری؟


خوش به حالت که تو رفتی و نبودی و ندیدی چه شده ست

طلب عشق ز هر بی سر و پا آزادست

رقم برده و بازار است

طرف سکه خودش می آید

عاشقی گم شده استاد فدایت بشوم بیداد است

عاشقی گم شده استاد منم می آیم

شاید اینبار که با قایق تو...ماندنش بیراه است

بعد از این عاشقی پاک ُ دلی سوخته نیست

من خودم می آیم و سلامی به تو خواهم داد

و کلامی به تو خواهم گفت

به سراغ من اگر می آیی دفتر شعر دلت نیز بیار

ورقی خالی کن
...

جمله ی من به تمام صفحاتش می ارزد
...

قایقت سمت کجاست...؟

من هم از کل زمین دلگیرم.

 

بخشش خدا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در

همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین کره بگشای و گندم را بریز

 آن گره را چون نیارستی گشود

 این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین اندر درختی یا به چاه

 تو مرا بین که منم مفتاح راه

 ( مولانا)

 

انسان های بزرگ

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

 

خدایا! این قلب هراسناک و تنها     رادریاب

خداوندا! این دل شکسته را جز دستهای مهربانی

 

تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از

 

ابر احسان تو بارانی، نه. خدایا! این قامت

 

خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و

 

این تنهای غریب جز در خانه تو هر

 

آنچه خواست نمی شود .

 

خدایا! این قلب هراسناک و تنها

 

رادریاب كه به امید توست .آمین

 


هرکسی در جای خودش زیباست

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.

اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...

تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از
این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!

علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

 

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم...

________________________________

سخن روز :  دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای
آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم

‏(چارلی چاپلین) ‏

 

قهوه تلخ و زندگی !! ...

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:...
بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.
دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید

 

اعتـــماد بـــه ((خـــدا))

امتــــــــحان هاي الهي آسان اســـتـــ ..... بـــايددر تـــمـــامــ جـــاي خـــالـــي ها بـــنــويـســـي :
خــ ــ ـ ـ ـ ـــ ـــ ــ دا ولی ....



چــــقــــدر در اعتــــمــاد بـــه ((نفســـ)) هايـــم ...
 جاي اعتـــماد بـــه ((خـــدا)) خـاليســـت . . .

پا به پای کودکیهایم بیا


 

پابه پای كودكی هایم بیا ، كفش هایت را به پا كن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز كن، باز هم با خنده ات اعجاز كن

پا بكوب و لج كن و راضی نشو ، با كسی جز عشق همبازی نشو

بچه های كوچه را هم كن خبر ، عاقلی را یك شب از یادت ببر

خاله بازی كن به رسم كودكی، با همان چادر نماز پولكی

طعم چای و قوری گلدارمان، لحظه های ناب بی تكرارمان

مادری از جنس باران داشتیم ،در كنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما ،قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ،ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت ،خنده های كودكی پایان نداشت

هر كسی رنگ خودش بی شیله بود،ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریك نان و گردو و پنیر ! ، همكلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر كسی یكرنگ نیست ، آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از كسی پرسیده ای ؟ مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟ می كشی مشكل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟ آسمان باورت مهتابی است ؟

هركجایی شعر باران را بخوان ، ساده باش و باز هم كودك بمان

باز باران با ترانه ، گریه كن ! ، كودكی تو ، كودكانه گریه كن!

ای رفیق روز های گرم و سرد ، سادگی هایم به سویم باز گرد


 

کسی که می خواست خدا را ببیند!

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت : قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.
وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است.
حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.

رنج آهنگر

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟

آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار ...

 

عروسک چهارم و شاهزاده

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف
به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."

شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.

تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

این چهار جمله شما را تکان نمی‌دهد..؟

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...

افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای!؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!