بهره ها نصیب ما، رنج ها از آن تو...

گفت : امام غائب با ما چه رابطه ای دارد؟ گفتم : پس از شناختن پیامبر غایب چگونه از بهره امام غائب می پرسی؟ مگر نشنیده ای که حضرت خضر فرمود: زیر آن دیوار گنج دو کودک یتیم پنهان بود که پدری نیکوکار داشتند؛ دیوار را تعمیر کردم تا دست نا اهلی به گنج آنان نرسد.(کهف 82) چه بسا آن دو کودک ، تا پایان عمر، در عین بهره وری از آن میراث عظیم هرگز به خضر نیاندیشیده باشند. هم چنین آن کشتی نشینان نیز هرگز با خبر نشده باشند که به لطف خضر امکان ادامه زندگیشان فراهم گردید.(کهف 79) پدر مهربانم مهدی ! مَثَل تو مَثَل خضر است و مَثَل ما مَثَل آن کودکان بهره ها نصیب ماست، رنج ها از آن تو! بی وفاییمان را ببخش پدر...

خدایا!

خدایا!
حکومت کشور جان با توست! به غیر وامگذار.

خدایا! باغبانی این باغ را به کس مسپار که اگر جز شیره مهر تو در آوندهای این باغ بدود برگها به پژمردگی خواهد نشست و اگر جز باران محبت تو بر این باغ ببارد پرچمهای باغ فرو خواهد افتاد و اگر جز نسیم لطف تو به این بوستان بوزد غنچه ها خواهند مرد.

خدایا!
سنگهای گناهان ما را از دهان چشمه های موهبت خویش کنار بزن و دلهای ما را سیراب زلال مهر خویش گردان.

معبودم!
در کرت قلبهای ما به جای هرزه گیاهان هوس نهال محبت خویش را بنشان.



درخت بودن زیباست ،

زیباتر از آن باهم بودن و جنگل را ساختن است ...


جنگل ابر



ﺁﺭﺍﻣﺶ، ﻣﺤﺼﻮﻝِ ﺗﻔﮑﺮ درست است، اما گاهی ﺁﺭﺍﻣﺶ، ﻫﻨﺮِ ﻧﯿﻨﺪﯾﺸﯿﺪﻥ  ﺑﻪ ﺍﻧﺒﻮﻩِ ﻣﺴﺎﺋﻠﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵِﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ را ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

لحظه هایت آرام نازنین




ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
سیمین بهبهانی

داستان اولین نماز

داستان زیر داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس
است.

وی که در خانواده ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی ملحد می
شود. وی از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن هدیه
گرفت و ظرف سه سال همه ی آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.


روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.*


ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند.
همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام
آرام پیش بری…

پیش خودم گفتم: آیا نماز اینقدر سخت است؟

ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به
زودی شروع کنم.

آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق
حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار می کردم. همینطور
آیات قرآنی که باید می خواندم و همچنین دعاها و اذکار واجب نماز را…

از آنجایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی
حفظ می کردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.

آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آنکه احساس کردم آمادگی خواندن اولین
نمازم را دارم.

نزدیک نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم…

در دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز کردم.*


دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی که برای
اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می دهد!

وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر
و وصورت و دست و پاهام می چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب
وضو را خشک نکند۱…

وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که
مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و
نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم
و با صدایی پایین "الله اکبر" گفتم.

امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم،
یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد
غلبه کنم.

ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه
ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟

نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم
کسی آنجا نیست. وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده ها را کشیدم
و دوباره به وسط اتاق برگشتم…

یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا
بردم و به آرامی گفتم : الله اکبر.

با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی شد به آرامی سوره ی فاتحه را به
سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره ی کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر
نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنید متوجه می شد چه می گویم!!*


پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم بطوری که پشتم عمود بر
ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.

… احساس خجالت کردم چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال
بودم که تنها هستم.

در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس
از آن ایستادم و گفتم : *سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد

حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس
استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.


در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد… جایی که باید با
دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی
زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک
کنم…   به مانند بنده ای که در برابر سرورش کوچک می شود…

احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.

بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و
آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آنها تبدیل به یک
احمق شده ام، نگاه می کنند. تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و
تمسخر آنها خواهم شد.

انگار صدای آنها را می شنیدم که می گویند: بیچاره جف! عرب ها در سانفرانسیسکو
عقلش را ازش گرفته اند!

شروع کردم به دعا: خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن…

نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم. الان روی دو زانوی خود
نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار
دادم… ذهنم را از همه ی افکار خالی کردم و گفتم  *سبحان ربی الأعلی

*الله اکبر*****

این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و
اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.

*الله اکبر*****

*…* و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی که نفس هایم به زمین
برخورد می کرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تکرار می کردم. مصمم بود که
این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم.

*الله اکبر*****

*…* برای رکعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت
نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله
آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینکه در آخرین سجده در آرامش
تقریبا کاملی به سر می بردم.

سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم


در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی
ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم… خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز
تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.

در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم
را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور

آمدم

… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.

و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن
با کلمات غیر ممکن است.

موجی من را در بر گرفت که هیچگونه نمی توانم وصفش کنم جز اینکه آن حس به «
سرما » شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون می تابد.

چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می
لرزیدم، جز اینکه این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در
عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.

گو اینکه *« رحمت » *به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.*


سپس بدون اینکه سببش را بدانم گریه کردم. اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه
ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق
العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.****

این گریه نه برای احساس گناه نبود… گر چه این گریه نیز شایسته من بود… و نه
برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی… مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته
و ذخیره ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می ریزد.

در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به
معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.۳


مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی که بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین
دو دستم گرفته بودم، می گریستم

وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی
غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه
فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم

اما مهمترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و
به نماز محتاجم.

قبل از اینکه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:

خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا
بکش! مرا از این زندگی راحت کن.. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی
کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم

لطفا این پست رو انتشار دهید...


یکی از این مطالب احمقانه که برخی افراد غیرتمند !!! در انتشار آن سعی وافر میکردند مطلب مضحک و دروغی در مورد صیغه دختران کم سن و سال توسط آستان قدس رضوی برایمردان زائر امام رضا است !!! حالا توجه و درایت شما را به مطلب مضحک و سراسر دروغ که توسط ایمیل  و یا وبلاگ و یا سایت ها  یا برگه های کاغذ آچار منتشر میشود، جلب میکنم :
 
نمونه ای از متن ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
 
بسم ا لله ا لر حمن ا لرحیم
 
النکا ح السنتی. (رسول اکرم ص)
 
آستان قدس رضوی جهت ارتقای فضای معنوی جامعه? و ایجاد شرایط مناسب روحی‌ و آرامش خیال برای برادران زائری که در مدت زیارت حرم مطهر امام هشتم از همسر خود دورمی‌باشند اقدام به بر گذاری مرکز صیغه‌های کوتاه مدت در جوار حرم رضوی نموده است. در این راستا از کلیه ی خوا هران باکره مو منه که سن آنها  . . . . .  »»»
 
مابقی را در ادامه مطلب بخوانید . . .
 
 
 

ادامه نوشته

خطبه سلونی

سلام دوستان گلم پیشنهاد میکنم این پست رو حتما و با دقت بخونید که بسیار زیبا و تاثیر گدار میباشد

یکی از مظلومیت های خطبه سلونی این است که متاسفانه جناب سید رضی که جمع آوری کننده خطب نهج البلاغه ست ، این خطبه را درنهج البلاغه نیاورد ! چون همانطور که می دانید ، نهج البلاغه سه بخش است : یک بخش خطبه ها (یعنی سخنرانی های مولا علی (ع)) ، یک بخش نامه ها (یعنی مکاتبات امیرالمومنین) ، یک بخش هم کلمات قصار (یعنی سخنان کوتاه امام علی) ،
چون خطبه "سَلونی قَبلَ اَن تَفقِدونی" نه جزء سخنرانی ، نه جزء نامه و نه جزء کلمات قصار است ، لذا سید رضی اصلا این خطبه سلونی را در نهج البلاغه نیاورد . شارحان نهج البلاغه مثل ابن ابی الحدید ، مثل آیت الله جوادی آملی ، مثل استاد علی دوانی ، اینها بخشهایی از این خطبه سلونی را در کتاب‌هایشان آوردند .

این مجموعه ی سوال و جواب ها که معلوم می شود چندین منبر سَلونی قَبلَ اَن تَفقِدونی بود ، حدود هفتاد و نه پرسش و پاسخ است که توسط یکی از محققین در یک جزوه ای گردآوری شده ، و ما حدود تعداد نوزده سوال و جوابها را در اختیار داریم که برگرفته از چند جلسه از سخنرانی ایشان است .
ان شاء الله مطالعه این سوال و جواب ها برای شما مفید باشد ، امید که اندکی بفهمیم چه مولایی داریم و چه اقیانوسی از علوم و معارف، در این خطبه سلونی نهفته هست و ما متاسفانه از آن بیگانه و بی خبریم
مابقی را در ادامه مطلب بخوانید . . .
ادامه نوشته

بازی روزگار- سخنان زیبا از دکتر حسابی

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !
عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :
انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یكشنبه: راه می رود.دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شكست می خورد.چهارشنبه: ازدواج می كند.پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد.

فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

ای کاش...



دردناک ترین واقعیت این است که ببینی آدم ها برای پذیرش نفرت و جدایی آماده تراند تا برای قبول دوستی و نزدیکی.


این که حس کنی در رابطه ها بوی بی اعتمادی و ناباوری به مشام ات می خورد، نشانه ی سقوط ارزش هاست.

این که شاهد باشی تخم یأس و بدبینی همه جا کاشته می شود، دلهره آور است.

باعث می شود که کم کم بفهمی چرا پراکنده ایم.

این را می گوید که بالاترین فضیلت انسان - اجتماعی بودن اش -دارد منحط می شود
.

ای کاش در عوض آغوش ها باز بودند. 

ای کاش کم تر شکایت می کردیم و بیش تر گوش می دادیم.

ای کاش در انتقاد کردن منصف و در پذیرش انتقاد، سخاوت مند بودیم.

ای کاش بهانه جویی ها را کنار می گذاشتیم و در به در، دنبال محبت می گشتیم.

ای کاش پیش فرض ها و غرض ورزی ها جایشان را می دادند به دل پاکی ها و گذشت ها.

ای کاش راه بغض را می بستیم و پا می گذاشتیم در جاده ی لبخند.

ای کاش رسم مثبت اندیشی پیشه می کردیم.

ای کاش تنهایی نبود.

ای کاش من و تو و او بر سر سفره یی می نشستیم که در آن فقط و فقط صمیمیت تقسیم می شد. 

ای کاش آن قدر بر سر این سفره می ماندیم که دیگر نه من بودم، نه تو و نه او.

ای کاش هرچه بود، ما بود.

گفتگو با خدا

از خدا خواستم عادت های زشت مرا ترک دهد.
خدا فرمود: خودت باید انها را رها کنی.

از او خواستم به من صبر عطا کند.

فرمود: صبر ،حاصل سختی ورنج است عطا کردنی نیست ،اموختنی است.

گفتم مرا خوشبخت کن. 

فرمود: نعمت از من ،خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.

فرمود:برای این کار من به تو زندگی داده ام.

از خدا پرسیدم: چه چیزی از بشر هست که شما را سخت متعجب می سازد؟

فرمود:کو دکی شان اینکه انها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد از مدتی ارزو می کنند که کودک باشند....اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهندتا پول به دست اورند وبعد پولشان را ازدست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست اورند اینکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال را فراموش می کنند وبنابر این نه در حال ،زندگی می کنند ونه در اینده.اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

خدا جونم دوست داری ما انسانها کدام درس های زندگی ر ا بیاموزیم؟

فرمود:بیا موزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد تنها کا ری را که انها می توانند بکنند این است که خودشان را دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با یکدیگر مقایسه کنند .

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که ادم هایی هستند که انها را دوست دارندفقط نمی دانند که چگونه احسا سا تشان را نشان دهند

بیاموزند که کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند ،بلکه خودشان را نیز ببخشند.

ایا چیز دیگری هم هست که باید بدانیم؟

خدا ی مهربون :
(فقط کافیست بدانند که من همه جا هستم ووقت من برای همه بی نهایت هست).

الهی

 
الهی در اوج بدبختی‌ها صدای تو را می‌شنوم که می‌گفتی: "خورشید حمایت من چه در اوقات خوش و چه ساعات تاریک بر تو می‌تابد. ایمان داشته باش و لبخند بزن. غم و اندوه در برابر ماهیت شعف الهی، گناه به شمار می‌رود. بگذار نور متحول کننده‌ی من که زندگی تو را دگرگون می‌کند از طریق شفافیت لبخندهای تو متجلی شود. فرزندم با شادمان بودن خود مرا خشنود کن"
پراهامسا يوگاناندا

نازنین!چشم تمناي مرا يادت هست

نازنین!چشم تمناي مرا يادت هست

روز تشييع دلم حال وهوا يادت هست؟



بهت چشمان من آن روز تماشايي يود


تو كه مي رفتي و من مانده به جا يادت هست؟



بدترين حادثه ي قرن دلم رفتن تست


تو كه تاريخ همين واقعه را يادت هست؟



بعد تو چهره ي من آگهي ترحيم است


بعد تو مرده ام اما تو كجا يادت هست؟



روح آواره ي من در به در خاطره هاست


راستي ذر ه اي از خاطره ها يادت هست؟



روزگاري است كه من رفته ام از ياد خودم


تو بگو هيچ مرا اسم مرا يادت هست؟



رفته بودي كه بيايي نكند يادت رفت؟


حاضرم شرط ببندم به خدا يادت هست؟

The Lorax

 

The Lorax (2012) BDRip 720p/1080p Mkv

|دانلود با لینک مستقیم از سرور سایت|

|نسخه دوبله گلوری، به همراه دوبله حرفه ای تمامی آهنگ های انیمیشن|

| به همراه دانلود نسخه با کیفیت تر ۱۰۸۰p |

| نسخه Full HD 1080p به زودی … |

 

Lorax Glory دانلود دوبله گلوری انيميشن لوراكس The Lorax 2012

نام انیمیشن: The Lorax – لوراکس

ژانر: انیمیشن ، ماجراجویی ، کمدی

سال انتشار: ۲۰۱۲

مدت زمان: ۸۶ دقیقه

حجم: ۹۲۰ / ۶۳۰ مگابایت

کیفیت: BDRip 720p / 1080p / 1080p Full HD

دوبله فارسی (گلوری)

خلاصه داستان: پسرکی دوازده ساله به نام تد برای رسیدن به دوست رویاهای خود باید سر از کار ماجرای موجودی عجیب به نام لوراکس دربیاورد. لوراکس که محیط طبیعی زندگی خود را در خطر می بیند با کمک تد می خواهد نقشه شوم سودجویان را برای قطع درختان جنگل به هم بزنذ. شهردار و خلافکاران هم که این دو را مانع دستیابی خود به ثروت سرشار می بینند به مقابله با آنان برمی خیزند…

 

caution دانلود دوبله گلوری انيميشن لوراكس The Lorax 2012 توجه: از این پس ، فایل های فشرده با حجمی بیش از ۱۰۰ مگابایت دارای ۵% ریکاوری هستند. این ویژگی باعث می شود تا مشکل در اکسترکت کردن فایل ها ، کاملا به صفر برسد. برای استفاده از این ویژگی ، اگر فایلی را دانلود کردید و با مشکل اکسترکت مواجه شدید ، نرم افزار Winrar را اجرا نموده ، به محلی که فایل های فشرده را دانلود کرده اید مراجعه کنید ، و تمامی پارت ها را انتخاب کرده و گزینه Repair که در قسمت بالایی نرم افزار موجود هست را بزنید. سپس محلی مناسب برای ذخیره سازی آن ها انتخاب کنید. پس از اتمام کار ، به محلی که برای ذخیره سازی انتخاب کردید مراجعه نموده و با آن فایل ها به اکسترکت بپردازید.

لطفا روی لینک کلیک نکرده و آن را کپی و در IDM پیست کنید

1080

720

 پسورد فایل: www.downloadha.com

خدای بزرگ من

ای خدای بزرگ
امروز ؛ انسان های بیشماری اسیر تنهانی اند؛
و قطرات فراوان اشک از دیدگانشان - در تمام جهان - جاری است ؛

...هرکس - در دنیای خود - در آرزوی تحقق رؤیائی است؛
...رؤیائی سرشاراز گرمی و مهر ؛
گاه چند کلمه می تواند به یک تنهائی پایان دهد ،
و انسان های بیگانه را به دوستان یکدیگر بدل ساخته ؛
و غم هاشان را محو سازد.

ای خدای بزرگ؛
در چنین شامی؛ راهی دراز در پیش است؛
راه به سوی ستاره گان بیشمارند؛
هرکسی در جستجوی دستی است،
که او را پشتیبان باشد؛
می دانی؟- شاید یک نفر چون تو؛ اندوهی در دل داشته باشد؛
بیا و به سوی او بشتاب؛
یک امشبی دریچه های وجودی ات را مبند؛
- بیا - و امشب دریچه قلبت را کاملا" بگشا ،
بگذار دیگران از آن گرمی و مهر حس کنند،
دراین روزگار سرد و خزان زده.

آمین
ای خدای بزرگ

با خدا باش

آتشی نمى سوزاند ( ابراهیم ) را
و دریایى غرق نمی کند ( موسى ) را
کودکی مادرش او را به دست هاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش  می کند ، عاقبت بر تخت ملک می نشیند
از این " قِصَص " قرآنى هنوز هم نیاموختی
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
پس
به "تدبیرش" اعتماد کن
به "حکمتش" دل بسپار
و به سمت او قدمی بردار
تا ده قدم آمدنش به سوى خود را تماشا کنی .

شادمانی

 
درست است که شادمانی تا حدودی بستگی به شرایط بیرونی دارد اما بیشتر به وضعیت ذهنی انسان بستگی دارد. شرط لازم شاد زیستن سالم بودن، ذهن متعادل، زندگی خوش، شغل خوب و قلبی سپاسگزار داشتن و بالاتر از همه‌ی این‌ها از خرد یا معرفت الهی برخوردار بودن است
پراهامسا يوگاناندا

سلام بر تو، بانوی آب ها و آیینه ها

سلام بر تو، بانوی آب ها و آیینه ها!

سلام بر تو، زیباترین مطلع غزل های عاشقی!

سلام بر نجابت دست ها و کرامت نگاه هایت!

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطمة معصومه

 

 

 

 



آسمان چشم گشاده تا از انوار الهی معصومه اهل بیت نورانی شود و ظرف دلش را پر از پرواز فرشتگان سازد.

زمین دل گشوده تا همه عطشش را با کرامت کریمه اهل بیت سیراب سازد.

زمان، هروله می‏ کند تا هلال ذیقعده را در آغوش کشد و از خبر ولادتِ نوری از انوار ولایت در مهد امامت و وصایت، سرشار شور و مستی شود. 

سلام بر دیدگان معصومی که عصمت، ناخدای دریای نگاهش بود.


شبى گشتم مقيم گلشن قم

سحر چون گل شكفتم با تبسّم

بلى چون گل شود با گل مقابل

در او لطف و صفا يابد تجسّم

چه گلزارى كه مى روبد نسيمش

غبار محنت و رنج و تألُّم

چه بانويى كه در اوصاف ذاتش

زبان را نيست ياراى تكلُّم

يگانه دختر باب الحوائج

گرامى خواهر سلطان ِ هشتم

مپوش از آستان فاطمه چشم

اگر دارى از او چشم ترحّم

بر اين در هر كه سايد روى اخلاص

بفردوسش بود حقِّ تقدّم

زهى معصومه كاندر زهد و عصمت

كند مريم در اين مكتب تعلّم

نگهبانند كشور را دو گوهر

فروزان تر ز مهر و ماه و انجم

از آن مردم ز قم جويند حاجت

كه قم شد كعبه حاجات مردم

«رسا» در وصف گلهاى نبوّت

كند طبع خدا دادش تَرنُّم

بخاك آستانش دادخواهان

نهاده رخ پى عرض ِ تظلّم

يكى تابان چو خورشيد از خراسان

دگر رخشان چو ماه از وادى قم

www.Aboutorab.com

پندهايي از حاج محمّد اسماعيل دولابی (رحمة الله عليه)

بسم الله الرحمن الرحیم


1. هر وقت در زندگی‌ات گیري پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع گرفته ي یار است.
2. زیارتت، نمازت، ذکرت و عبادتت را تا زیارت بعد، نماز بعد، ذ کر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛ کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و نکن و آن را سالم به بعدي برسان. اگر این کار را بکنی، دائمی می شود؛ دائم در زیارت و نماز و ذکر و عبادت خواهی بود.

3. اگر غلام خانه‌زادي پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن، روزي غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمري روزي خدا را خوردن، جا ندارد براي روزي فردایمان غصه دار و نگران باشیم.

4. گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست.
غصه ها مال گذشته و آینده است. حالا که گذشته و آینده نیست، پس چه غصه اي؟ تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد و نه قصه.

5. موت را که بپذیري، همه ي غم و غصه ها می رود و بی اثر می شود. وقتی با حضرت عزرائیل رفیق شوي، غصه هایت کم می شود. آمادگی موت خوب است، نه زود مردن. بعد از این آمادگی، عمر دنیا بسیار پرارزش خواهد بود. ذکر موت، دنیا را در نظر کوچک می کند و آخرت را بزرگ. حضرت امیر علیه السلام فرمود:یک ساعت دنیا را به همه ي آخرت نمی دهم. آمادگی باید داشت، نه عجله براي مردن.

6.اگر دقّت کنید، فشار قبر و امثال آن در همین دنیاقابل مشاهده است؛ مثل بداخلاق که خود و دیگران را در فشار می گذارد.
7. تربت، دفع بلا می‌کند و همه ي تب ها و طوفان ها و زلزله ها با یک سر سوزن از آن آرام می شود. مؤمن سرانجام تربت می‌شود.
اگر یک مؤمن در شهري بخوابد، خداوند بلا را از آن شهر دور می‌کند.

8. هر وقت غصه دار شدید، براي خودتان و براي همه مؤمنین و مؤمنات از زنده ها و مرده ها و آنهایی که بعدا خواهند آمد، استغفار کنید. غصه‌دار که می‌شوید، گویا بدنتان چین می‌خورد و استغفار که می‌کنید، این چین ها باز می شود.

9. تا می گویم شما آدم خوبی هستید، شما می گویید خوبی از خودتان است و خودتان خوبید. خدا هم همین طور است. تا به خدا می گویید خدایا تو غفّاري، تو ستّاري، تو رحمانی وخدا می فرماید خودت غفّاري، خودت ستّاري، خودت رحما نی و . کار محبت همین است.

10. با تکرار کردن کارهاي خوب، عادت حاصل می شود. بعد عادت به عبادت منجر می شود. عبادت هم معرفت ایجاد می کند. بعد ملکات فاضله در فرد به وجود می آید و نهایتا به ولایت منجر می شود.

11. خدا عبادت وعده ي بعد را نخواسته است؛ ولی ما روزي سال هاي بعد را هم می خواهیم، در حالی که معلوم نیست تا یک وعده ي بعد زنده باشیم.

12. لبت را کنترل کن. ولو به تو سخت می گذرد، گله و شکوه نکن و از خدا خوبی بگو. حتّی به دروغ از خدا تعریف کن و این کار را ادامه بده تا کم کم بر تو معلوم شود که به راست ی خدا خوب خدایی است و آن وقت هم که به خیال خودت به دروغ از خدا تعریف می کردي، فی الواقع راست می گفتی و خدا خوب خدایی بود.

13. ازهر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آنرا به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگ تر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادي امن سر در می آوري. هر وقت خواستی از کسی یا چیزي تعریف کنی، از ربت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدي رب و پروردگارت را یاد کن، همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای دهه ي اول ذیحجه می فرماید: به عدد همه چیزهاي عالم لا اله الا الله

14. "دل هاي مؤمنين كه به هم وصل مي‌شود، آب كُر است. وقتي به علــي عليه السّلام متّصل شد، به دريا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قليل است و در تماس با نجاست نجس مي شود ، ولي آب كُر نه تنها نجس نمي شود ، بلكه متنجس را هم پاك مي كند." 

15. هر چه غیر خداست را از دل بیرون کن. در "الا"، تشدید را محکم ادا کن، تا اگر چیزي باقی مانده، از ریشه کنده شود و وجودت پاک شود. آن گاه "الله"را بگو همه ي دلت را تصرف کند

توبه جوان هرزه…


در کتاب کیفر کردار جلد دوم خوندم : رابعه عدویه می گوید : دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد .
بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکاری شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.
یک روز که برای دیدن او به خانه اش رفتم ناگهان او را دیدم که در سجاده عبادتش ایستاده نماز می خواند وغرق در زهد و تقوی و ورع و عبادت و نماز و طاعت است عجب نماز با حال و با خضوع و خشوع و گریان و نالانی بود .
از حالش متعجب و حیران شدم ! با خود گفتم : آن حال گناه ومعصیت چه بود ؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه چیست؟!
چطور شده که عتبت بن علام عوض شده ؟! صبرکردم تا نمازش را تمام کرد بعد گفتم : ابن علام خودتی ؟! تو آن کسی نبودی که همه اش در هوی و هوس و زن بازی و عیش و نوش وغرق در عاصی و گناه وخلاف و عشق و شراب بودی چطور شده به طرف خدا آمدی ؟ با خدا آشتی کردی ؟ و چگونه از گناهانت بر گشتی ؟!
عتبه گفت: اگر یادت باشد من در اوایل جوانیم خیلی معصیت کار بودم و به خانم ها خیلی علاقه داشتم و در این کار حریص بودم همانطور که می دانی بیش از هزاران در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادی داشتم .
یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جز چشمهایش چیزی پیدا نبود و حجاب کاملی داشت . شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشی برافروخته شد دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمی داد و هر چه با او صحبت می کردم اعتنایی به من نمی کرد . نزدیکش رفتم و گفتم : وای بر تو مرا نمی شناسی ؟!
من عتبه هستم که اکثر زنهای بصره عاشق و دلباخته من هستند… با تو حرف می زنم ، به من بی اعتنایی می کنی ؟
گفت از من چه می خواهی ؟ گفتم مرا مهمانی کن . گفت : ای مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست داری و نسبت به من اظهارعلاقه می کنی ؟ گفتم : من همان دو چشمهای قشنگ و زیبای تو را دوست دارم که مرا فریب داده .
گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل بودم اگر از من دست بر نمی داری بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد ، من هم داخل شدم وقتی که داخل منزلش شدم دیدم چیزی در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه نداری ؟
گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم . گفتم کجا ؟ گفت مگر قرآن نخوانده ای که خداوند می فرماید : این سرای دائمی و با عظمت را فقط به افرادی اختصاص می دهیم که در نظر ندارند در زمین برتری جوئی و فساد نمایند وعاقبت نیک برای افراد نیک و پرهیزگار خواهد بود .
بله ما هرچه داشتیم برای آخرت جاوید فرستادیم دنیا باقی ماندنی نیست . اکنون ای مرد بیا و از این کار درگذر و حذر کن از اینکه بهشت همیشگی را به دنیای فانی بفروشی و حوران را به زنان .
گفتم : از این پرهیزگاری درگذرو حاجت مرا روا کن .
خیلی مرا نصیحت کرد دید فایده ای ندارد گفت : حال که از این کار نمی گذری آیا ناگزیرو ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
گفتم : آری .
دیدم رفت در اتاق و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنی در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم . آب آوردند و او وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند . من همینطور در فکر بودم که اینجا کجاست و اینها که هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقی برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد .
بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادی زد و گفت :
 ” انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم
من وحشت زده پریدم و دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد درآورده و روی پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتی آن پیرزن آن طبق را به سوی من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حرکت بود .
پیرزن که ناراحت شده و رنگ از صورتش پریده بود ، گفت : آنچه را که عاشق بودی و دوست داشتی بگیر . خدا آنها را برایت مبارک نکند . تو ما را حیران کردی ، خدا تو را حیران کند . طبق را جلوی من گذاشت . من که وحشت کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چه کاری بود که آن دختر انجام داد .
پیرزن با حالت گریه گفت : ما ده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمی رفتیم و خرید این خانه را این دختر می کرد و برای ما چیزی می آورد ولی تو ما را سرگردان و افسرده کردی خوب شد؟! این چشمهائی که تو به آنها علاقه مند شده بودی ، بگیر.
همین که سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتی بیهوش شدم . وقتی که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم بر گذشته هایم تاسف خوردم .
گفتم : وای به حال من یک عمر دارم ، گناه می کنم هیچ ناراحت نبودم ولی این دختر با این کار خود مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم . رفتار و کردار و کار آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمایم .
 
یا رب به در تو روســیاه آمده ام
بر درگه تو به اشک و آه آمده ام
 
اذنم بده راهم بده ای خـالق من
افکنده سر و غرق گناه آمده ام
 
عمرم به گناه ومعصیت شد سپری
با بار گنه حضور شاه آمده ام
 
گم کرده ره و منزل پرخوف وخطر
طی کرده بسوی شاهراه آمده ام
 
یارب تو کریمی و رحیمی و عطوف
بــا عــذر و اشــتـبـاه آمــده ام
 
غــفــار توئی صــمـد توئی بـنـده منم
محتاجم و با حال تباه آمــده ام
 
با بـیـم و امـیـد و حـالـت اســتــغــفـار
با چشم تر و نامه سیاه آمده ام
 
یـا رب تــو بــده بـــرات آزادی مـن
درمـانده مـنم بهر پـنـاه آمـــده ام
 
من معترفم به جرم و عصیان و گـناه
در بـارگـهت چو پرِّ کاه آمده ام
 
دریای کــرم توئی و مـن ذره خــاک
با لطف تواینگونه به راه آمده ام
 
دسـت مـن افـتـاده نـالان تـو بـگـیـر
چون یوسفم و ز قعر چاه آمده ام
 
یا رب به مـحـمـد و عـلـی و زهـرا
پهـلوی شکـسته را گواه آمـده ام
 
حقّ حـسـن و حسـیـن و اولاد حسین
نـومـید مکن که روسیاه آمده ام
 
بـر نــامــه اعـمـال مـحـبـت نـظـری
بر عمر گذشته عذرخواه آمده ام

مرغابی یا عقاب؟

 

وقتی به نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر هنگامی است که پس از خروج از فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
 اگر یک تاکسی برای رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛ اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید.
 خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید

 

هاروی مک کی می گوید:

روزی پس از خروج از فرودگاه، به انتظار تاکسی ایستاده بودم که راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت:
 «لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.»
 بر روی کارت نوشته شده بود:
 در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.
بسیار شگفت زده شدم

راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آن که راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:
 «پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و یک فلاسک قهوه رژیمی هست.»
گفتم:
«نه، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده پرسید:
 «در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟»
و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت:
 «اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.» آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت:
 «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم وگر نه می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم

 

از او پرسیدم:
 «چند سال است که به این شیوه کار می کنی؟» پاسخ داد:
 « 2 سال.»
پرسیدم:
«چند سال است که به این کار مشغولی؟»
 جواب داد:
 «7 سال.»
پرسیدم 5 سال اول را چگونه کار می کردی؟» گفت:
 «از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسیهای زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.
روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد.مضمون حرفش این بود که:
 مانند مرغابیها که مدام وک وک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید
.
 پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.
 سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم

پرسیدم:
 «چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟»
 گفت:
«سال اول، درآمدم دو برابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.»
نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با 30 راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط 2 نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند.
بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند

 

می خواهید گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید

یا برخیزید و اختیار زندگی خود را به دست بگیرید؟








































یک حرف . . .

الهی نامه

 

 

یک حرف . . .


کهن شود همه کس را بروزگار ارادت...مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت گرم


جواز نباشد به پیشگاه قبولت....کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت


شنیدمت که نظر می​کنی به حال ضعیفان...تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت



ا
لهی!


بیاموز تا سرِّ دین بدانیم،بفروز تا در تاریکی نمانیم.تلقین کن تا آداب شرع بدانیم.

تو نواز که دیگران ندانند.تو بساز که دیگران نتوانند.همه را از خودپرستی

رهایی ده،همه را بخود آشنایی ده،همه را ازمکر شیطان نگاهدار،همه را از

آفت نفس اگاه دار...

 


به حقک و حرمتک یا عزیز و یا غفار



الهی!

ظاهری داریم شوریده..باطنی در خواب آلوده..سینه ای داریم پر آتش

دیده ای داریم پر آب.گاه در آتش سینه میسوزیم گاه از اب چشم غرقاب


الهی!


بر رخ از خجالت گَرد داریم...


و در دل از حسرت درد داریم...



و روی از شرم گناه زرد داریم...

معبود من! (مناجات نامه)

(مناجات التائبین)

 

آنچه حسین علیه السلام نگرانش بود

                                                        

اِلهی اَلْبَسَتْنیِ اَلْخَطایا ثَوْبَ مَذَلٌتِی وَ جَلٌلَنِی اَلتٌباعُدَ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتِی وَ اَمَاتَ قَلْبِی عَظِیمُ جِنایتَیِ فَاَحْیِه بِتوْبَةٍ مِنْكَ یا اَمَلِی وَ بُغْیَتِی وَ یا سُؤْلِی وَِ مُنْیَتِی ...

 

خدای من !

گناهانم لباس خو اری بر تنم كر ده است و دوری از تو درماندگی را آرایشم شده است. افزونی لجن گناهانم ماهی دلم را میرانده است.

 

ای نهایت آ‌رزویم! ای زیباترین مطلوبم! ای تنها پاسخگویم! و ای محبوب دلم!

ماهی دلم را با جریان زلال تو به پذیرت زنده گردان.

 

خدایا!

مر گناهانم را سایه روشن رحمتت بیار و مر عیو بم را ابر پر بار رحمتت ببار ...

 

فَوَ عِزٌتِكَ ما اَجِدُ لِذُنُوْبِی سِواكَ غافِراٍ ًوَ لا اَری لِكَسْرِی غَیْرَكَ جابِراً وَ قَدْ خَضَعْتُ بِاْلِانابَةِ اِلَیْكَ وَعَنَوْتُ بُالْاِسْتِكانَةِ لَدَیْكَ...


به عزتت سوگند كه جز تو مر گناهان خویش را بخشنده ای نمی‌یابم و شكستگی خویش را جز تو پیوندی نمی‌بینم.

 

من اینك با بالهای تواضع به بارگاه تو باز گشته ام و پیشانی خشوع و خواری خویش بر درگاه قدرتت نهاده ام .

 

اگر از در رحمت خویش برانیم به كدامین در پناهنده شوم و اگر از قلّه رافتت فرو افكنیم به كدامین دامنه بگریزم؟... كه صد  افسوس از خجلت و رسوائیم و... هزار افغان از توشه راهم.

 

فَوَااَسَفاهُ مِنْ خَجْلَتِی وَ افْتِضاحِی وَ و الَهَفاهُ مِنْ سُوءُِ عَمَلِی وَ اجْتِراحِی اَسْاَلكَ یا غَافِرَ الَذٌَنْبِ اَلْكَبِیر وَ یا جَابِرَ اَلْعَظْمِ اَلْكَسِیرِ اَنْ تَهََبَ لِی مُوْبِقاتِ اَلْجَرائِر وَ تَسْتُرَ عَلَیٌَ فاَضِحاتِ اَلسٌَرائِرِ ...


ای بزرگ بخشاینده گناهان بزرگ و ای به هم آورنده و پیوند زننده استخوانهای شكسته!

 

از عظیم گناهانم هلاك كننده هایش را ببخش

 

واز قبیح رازهایم رسوا كننده ها یش را بپوش

 

و مرا در گرمای حضور قیامتت از خنك گوارای عفوت بنوش.

 

خداوندا!

بلند پرده زیبای گذشتت را بر چشمان گنهكار خسته ام دریغ مكن.

خدایا! مر گناهانم را سایه روشن رحمتت بیار و مر عیو بم را ابر پر بار رحمتت ببار ...

 

خدای من!

اگر گناه از بنده زشت است، عفو كه از سوی تو زیباست.


اِلهِی هَلْ یَرْجِعُ اَلْعَبْدُ الابِقُ اِلّاَ اِلی مَوْلاهُ اَمْ هَلْ یُجِیرُهُ مَنْ سَخَطَهُ اَحَدٌ سِواه اِلهیِ اِنْ كانَ اَلنَّدَمُ عَلَیَّ اَلذَّنْبُ تَوْبَةً فَاِنِّی وَ عِزَّتَكَ مِنَ النَّادِمِینَ وَ اِنْ كانَ اَلْاِسْتِغْفارُ مِنَ اَلْخَطیِئتِهِ حِطَّةٌ فَاِنِی لَكَ مِنَ اَلْمُسْتَغْفِرِینَ لَُكَ اَلْعُتْبی حَتَّی تَرْضَی...


خدای من!

آیا بنده فراری جز به سوی مولای خویش بر می گردد و از خشم كیفر بار او جز در كنار پناه می‌گیرد؟...

 

معبود من!

اگر در ورود به بارگاه توبه ات پشیمانی است بعزتت سوگند كه من به این در آویخته ام

و اگر استغفار از گناه، تیشه ای مر ریشه گناهان راست، این تیشه استغفار من!

حق خشنودی از آن تست، تویی كه با باران رحمتت  غبار گناهان را از صفحه دل می‌شویی.

 

خدایا!

به قدرتت، كه به سویم چشم بگردان. با ابر بردباریت بر بیكران دشت گناهانم بگذر.

و علیرغم آنچه فقط تو می‌دانی برسرم دست مدارا بكش.

 

اِلهِی اَنْتَ اَلَّذِی فَتَحْتَ لِعِبادِكَ بَاباً اِلی عَفْوِكَ سَمَّیْتَهُ اَلتَّوْبَةَ فَقُلْتَ:

« تُوْبُوْا اِلَی اَللَّهِ تَوْبَةً نَصُوْحَاً » فَما عُذْرُ مَنْ اَغْفَلَ دُخُوْلَ اَلْبابِ بَعْدِ فَتْحِهِ...


معبود من!‌

تویی كه بندگان را به بارگاه عفوت دری گشودی و توبه اش نامیدی و فریاد زدی كه:

« هلا مرمان به سوی من آیید آمدنی نادمانه و عاشقانه »

پس چیست عذر آنكه در را گشاده ببیند و آرام و قرار بگیرد؟

 

اِلهِی اِنْ كانَ قَبُحَ اَلذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْیَحْسُنِِِ اَلْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ اِلهِی ما اَناَ بِاَوَّلِ مَنْ عَصاكَ فَتُبْتَ عَلَیْهِ وَ تَعَرَّضَ لِمَعْرُوفِكَ فَجُدْتَ عَلَیْهِ...


خدای من!

اگر گناه از بنده زشت است، عفو كه از سوی تو زیباست.

معبودم!‌ من اولین عیانگر تو نیستم كه بر او بخشیدی و در سایه ابر احسانت بر او باریدی.

 

خدایا!  به قدرتت، كه به سویم چشم بگردان. با ابر بردباریت بر بیكران دشت گناهانم بگذر.

 

یا مُجِیبَ اَلْمُضْطَرَ یا كاشِیفَ اَلضُرِِِ ّیا عَظیمَ اَلبِرِّ یا عَلیماً بِما فیِ اَلسِّر یا جَمیِلَ اَلسِّتْرِِ اِسْتَشْفَعْتُ بِجُوْدِك وَ كَرَمَكَ اِلَیْكَ وَ تَوَسَّلْتُ بِجَنابِكَ وَ تَرَحْمَكَ لَدَیْكَُ فَاسْتَجَبْتَ دُعایِی وَلا تُخَیَِّبْ فِیكَ رَجایی وَ تَقَبِّلْ تَوْبتَی وَ كَفِّرْ خَطِیئتَی بِمَنِّكَ وَ رَحْمَتِكَ یااَرْحَمَ الرَّاحِمیِنَ...


ای دریابنده درماندگان! ای دردسوز دردمندان! و ای بزرگ نیك پردازان!

ای داننده هر چه نهان و ای زیبا پوشاننده هر آشكار وپنهان!

تو را میانجی گناهانم و كرم وجودت گزیدم و از میان هر آنچه هست، برای ورود به درگاه رحمتت ترا برگزیده ام.

 

خدایا!

استجابت كن دعای مرا و مسوزان ریشه نهال آرزوی مرا و بپذیر رجعت مرا و بپوشان فصیحت مرا.

ای پذیرنده ترین پذیرندگان! و ای پوشنده ترین راز پوشان! و ای مهر گسترترین مهربانان!

 

 دریافتی از مناجات خمس عشره.

ماهی

Inline image 1



 

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه . تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه . دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشالی بالا پایین پریدن . دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو . اینقده بالا پایین پرید خسه شد خوابیـــد . دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده  یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب :|

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند. دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما  می کنند.

مناجات امام سجاد

گفتگوى کسانى است که مشتاق الطاف الهى و بهره گیرى از انوار قدس ربّانى اند; به عطوفت و برّ و احسان او و نعمت هاى فراوانش دلخوش اند.(1)
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
به نام خداوند بخشنده مهربان
 
اِلـهى اِنْ کانَ قَلَّ زادى فِى الْمَسیرِ اِلَیْکَ، فَلَقَدْ حَسُنَ ظَنّى بِالتَّوَکُّلِ
خدایا اگر توشه ام براى پیمودن راه بسوى تو اندک است ولى گمانم به توکل و اعتمادبر تو نیکوست
 
عَلَیْکَ، وَاِنْ کانَ جُرْمى قَدْاَخافَنى مِنْ عُقُوبَتِکَ، فَاِنَّ رَجآئى قَدْ اَشْعَرَنى
و اگر جرم و گناهم مرا از کیفر تو ترسناک کرده ولى امیدم به من نوید ایمنى از
 
بِالاَْمْنِ مِنْ نِقْمَتِکَ، وَاِنْ کانَ ذَنْبى قَدْ عَرَضَنى لِعِقابِکَ، فَقَدْ اذَنَنى حُسْنُ
انتقامت را مى دهد و اگر گناهم مرا در سر راه کیفرت قرار داده ولى اعتماد خوبى که به تو دارم مرا به
 
ثِقَتى بِثَوابِکَ، وَاِنْ اَنامَتْنِى الْغَفْلَةُ عَنِ الاِْسْتِعْدادِ لِلِقآئِکَ، فَقَدْ نَبَّهَتْنِى
پاداش نیکت آگاه کرده و اگر غفلت مرا از آمادگى براى شرفیابى درگاهت به خواب عمیقى فرو برده ولى معرفت و
 
الْمَعْرِفَةُ بِکَرَمِکَ وَ الائِکَ، وَاِنْ اَوْحَشَ ما بَیْنى وَبَیْنَکَ فَرْطُ الْعِصْیانِ
آگاهى از کرم و بخششهایت مرا بیدار کرده و اگر زیاده روى در نافرمانى و سرکشى میان من و تو را تیره ساخته
 
وَالطُّغْیانِ،فَقَدْ انَسَنى بُشْرَى الْغُفْرانِوَالرِّضْوانِ،اَسْئَلُکَ بِسُبُحاتِوَجْهِکَ،
ولى مژده آمرزش و خشنود شدنت مرا به همدمى و انس با تو کشانده از تو خواهم به تابشهاى جمالت
 
وَبِاَنْوارِ قُدْسِکَ، وَاَبْتَهِلُ اِلَیْکَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِکَ وَلَطآئِفِ بِرِّکَ، اَنْ تُحَقِّقَ
و به انوار ذات مقدست و زارى کنم به درگاهت براى جلب عواطف مِهرت و دقایق احسانت که حقیقت بخشى
 
ظَنّى بِما اُؤَمِّلُهُ مِنْ جَزیلِ اِکْرامِکَ، وَجَمیلِ اِنْعامِکَ فِى الْقُرْبى مِنْکَ،
به گمانم در آنچه از تو آرزومندم از بخشش فراوان و احسان نیکو در مورد تقرب به تو
 
وَالزُّلْفى لَدَیْکَ، وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ اِلَیْکَ، وَها اَ نَا مُتَعَرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِکَ
و نزدیکى به حضرتت و بهره مند شدن از تماشاى جمالت و اینک من خود را در معرض نسیم جانبخش
 
وَعَطْفِکَ، وَمُنْتَجِعٌ غَیْثَ جُودِکَ وَلُطْفِکَ، فآرٌّ مِنْ سَخَطِکَ اِلى رِضاکَ،
لطف و توجهت درآورده و خواهان باران جود و احسانت هستم و از خشمت به سوى خشنودیت گریخته
 
هارِبٌ مِنْکَ اِلَیْکَ، راج اَحْسَنَ ما لَدَیْکَ، مُعَوِّلٌ عَلى مَواهِبِکَ، مُفْتَقِرٌ اِلى
و از خودت بدرگاه خودت فرار کرده ام و امید بهترین چیزى را که نزد توست دارم و بر بخششهاى تو توکل کرده ام و نیازمند سرپرستى توام
 
رِعایَتِکَ، اِلـهى ما بَدَاْتَ بِهِ مِنْ فَضْلِکَ فَتَمِّمْهُ، وَما وَهَبْتَ لى مِنْ کَرَمِکَ
خدایا بدانچه از فضل خود درباره من دست زدى به پایانش رسان و آنچه از کرمت بر من بخشیدى آن را
 
فَلا تَسْلُبْهُ، وَما سَتَرْتَهُ عَلَىَّ بِحِلْمِکَ فَلا تَهْتِکْهُ، وَما عَلِمْتَهُ مِنْ قَبیحِ
از من مگیر و آنچه را به بردبارى خویش بر من پوشانده اى آشکارش مکن و کارهاى زشتى را که من انجام داده ام
 
فِعْلى فَاغْفِرْهُ، اِلـهى اِسْتَشْفَعْتُ بِکَ اِلَیْکَ، وَاسْتَجَرْتُ بِکَ مِنْکَ، اَتَیْتُکَ
برایم بیامرز خدایا خودت را به درگاهت شفیع آورم و از تو به خودت پناه برم به درگاهت آمده ام
 
طامِعاً فى اِحْسانِکَ، راغِباً فِى امْتِنانِکَ، مُسْتَسْقِیاً وابِلَ طَوْلِکَ،
در حالى که آزمندم به احسانت مشتاقم به دریافت بخششت تشنه ام به باران رحمتت
 
مُسْتَمْطِراً غَمامَ فَضْلِکَ، طالِباً مَرْضاتَکَ، قاصِداً جَنابَکَ، وارِداً شَریعَةَ
باران جویم از ابر فضل و احسانت جویاى اسباب خشنودیت هستم و عازم تشرف به آستانت گشته ام در جویبار عطایت
 
رِفْدِکَ، مُلْتَمِساً سَنِىَّ الْخَیْراتِ مِنْ عِنْدِکَ، وافِداً اِلى حَضْرَةِ جَمالِکَ،
وارد گشته و خواهشمند بهترین نیکیهاى تو هستم بار نیاز به درگاه حضرت تو فرود آورده
 
مُریداً وَجْهَکَ، طارِقاً بابَکَ، مُسْتَکیناً لِعَظَمَتِکَ وَجَلالِکَ، فَافْعَلْ بى ما
و ذات تو را خواهانم کوبنده ام در رحمتت را و خوارم در برابر عظمت و جلالت پس انجام ده درباره ام
 
اَنْتَ اَهْلُهُ مِنَ الْمَغْفِرَةِ وَالرَّحْمَةِ، وَلا تَفْعَلْ بى ما اَ نَا اَهْلُهُ مِنْ الْعَذابِ
آنچه را تو شایسته آنى از آمرزش و مهربانى و انجام مده درباره ام آنچه را من سزاوار آنم از عذاب
 
وَالنِّقْمَةِ، بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ.
و انتقام به مهربانیت اى مهربانترین مهربانان.
 
منبع:
1. بحارالانوار، جلد 91، صفحه 145.

وسعت اندیشه ...


 
دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد 
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار

.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم


......... پارسايي از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
و زيباترين خطر..... از دست دادن


تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

دانلود دوبله فارسی انیمیشن The Emperor’s New Groove

خريد پستي دوبله فارسي كارتون زندگی جدید امپراطور

دانلود دوبله فارسی انیمیشن The Emperor’s New Groove

*** کیفیت عالی 720p HD ***

خلاصه داستان: امپراطور کوزکو با قدرت جادویی جانشینش تبدیل به یک لاما و اکنون باید تخت شاهی خود را در قالب یک حیوان لاما به خود بازگرداند که در این بین ماجراهای بسیار بامزه و جالبی رقم می خورد …


خريد پستي دوبله فارسي كارتون زندگی جدید امپراطور دانلود فایل : لینک مستقیم

مي توان قلب خريد

http://fashion.lilithezine.com/images/Mens-Hats-Charlie-Chaplin-Bowler-Hat.jpg
چارلی چاپلین می گوید آموخته ام که
 با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريد ولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ،
مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام که... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردی آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه ای از طرف کودکي، نه گفت آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وی آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

به شستشو نیاز داری؟ (فوق العاده زیبا)

دختر کوچکی با مادرش در وال مارت مشغول خرید بودند.
دخترک حدوداً شش ساله بود.
موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش حالت بیگناهی به او می داد

در بیرون باران بسختی می بارید. از آن بارانهایی که جوی ها را لبریز می کرد و آنقدر شدید بود
که حتی وقت برای جاری شدن نمی داد. ما همگی در آنجا ایستاده بودیم.
همه پشت درهای وال مارت جمع شده بودیم و حیرت زده به باران نگاه می کردیم

ما منتظر شدیم، بعضی ها با حوصله، و سایرین دلخور، زیرا طبیعت برنامه کاری آنها را به هم زده بود

باران همیشه مرا سحر می کند. من در صدای باران گم شدم.
باران بهشتی گرد و غبار را از دنیا می زدود و پاک می کرد.
خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال در باران در دوران کودکی به اندرون
من سرریز شد و به تکرار آن حاطرات خوشامد گفتم

صدای کم سن و سال و شیرین دخترک آن حالت افسون زدگی که ما را در بر گرفته بود
در هم شکست. گفت: مامان، بیا زیر بارون بدویم
مادر گفت: چه؟
دخترک تکرار کرد: بیا زیر بارون بدویم

مادر جواب داد
نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون آهسته بشه

دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرار کنان گفت: مامان، بیا از زیر بارون رد بشیم

مادر گفت: اگر برویم خیس خواهیم شد

دخترک درحالیکه آستین مادرش را می کشید گفت
این اون چیزی نیست که امروز صبح می گفتی

امروز صبح؟ من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمیشیم؟

یادت نمیاد؟ وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی.
تو گفتی، اگر خدا می تونه ما رو از این مخمصه نجات بده، پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو نجات خواهد داد

تمامی حاضرین سکوتی مرگبار اختیار کردند.
قسم می خورم که غیر از صدای باران چیزی شنیده نمیشد.
همه در سکوت ایستاده بودند. هیچکس آنجا را ترک نکرد.
مادر لحظاتی درنگ کرد و به تفکر پرداخت. باید چه بگوید؟
ممکن بود یک نفر او را بخاطر احمق بودن مسخره کند و بعضی ها ممکن بود به آنچه او گفته بود بی تفاوت بمانند.
اما این لحظه ای تثبیت کننده در زندگی این دختر بچه بود.
لحظه ای که باوری سالم می توانست به ایمانی محکم تبدیل شود

مادر گفت: عزیزم، تو کاملاً درست می گوئی. بیا زیر باران بدویم.
اگر خداوند اجازه بده که ما خیس بشویم، خب، فقط به یک شستشو احتیاج خواهیم داشت
و سپس آن دو دویدند.
ما همه ایستادیم و درحالیکه آنها از کنار اتومبیلها می گذشتند تا به ماشین خود برسند
و از روی جوی های آب می پریدند نظاره می کردیم. آنها خیس شدند

آن دو مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و بطرف اتومبیل خود می رفتند.
و بله، منم همین کار رو کردم. خیس شدم. باید لباسهام رو می شستم

شرایط یا مردم می توانند آنچه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند،
می توانند پول شما، و سلامتی شما را از شما بدزدند.
اما هیچکس قادر نیست خاطرات طلائی شما را بدزدد.
پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر روزه خاطراتی شیرین بسازید.
برای هر چیزی زمانی هست و برای هر منظوری هم زمانی معین شده است

امیدوارم شما هنوز هم وقت برای دویدن زیر باران داشته باشید

می گویند برای یافتن یک شخص بخصوص فقط یک دقیقه، و برای یافتن ارزش او یک ساعت،
و برای دوست داشتن آنها یک روز، و برای فراموش کردن آنها تمامی عمر لازم است

از زمانی که زنده هستی بهره ببر

با دوستانت در تماس باش. شما هرگز نمی دونین کی به هم محتاج میشین

و فراموش نکن که زیر باران بدوی


فریبنده زاد و فریبا  بمیرد

 


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا  بمیرد


شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد


گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد؟؟ آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد


من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم  که قویی به صحرا بمیرد


چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد


تو دریای من بودی، آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


باز باران با ترانه

باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟خانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران،گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد؟دیگر کجا رفت؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز،
آرزو ها رفته برباد،
باز باران،میخورد بر بام خانه
بی ترانه،بی بهانه،شایدم گم کرده خانه!!!!!

داستان بادکنک فروش

داستان کوتاه/بادکنک فروش


در یک شهربازی پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد. سپس یک بادکنک آبی و همین طور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.

پسرک سیاه پوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود! تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت:

پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد.

دوست عزیز من، زندگی هم همین طور است و چیزی که باعث رشد آدمها می شود رنگ و ظاهر آنها نیست. مهم درون آدم هاست که تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم می شود.

هم دردی!!!

 هم دردی!!!

 

 

 

 هوا بارانی است!

 اما چشمهایم نمی‌‌بارد...

 این روز‌ها دلم چشمهای بارانی می‌‌خواهد

 قدم می‌‌زنم

 در خیابان‌های شهر

 شاید در نگاه مردم

 جواب سوالم را بیابم

 سوالم چیست؟

 می‌ خواهم بدانم درد مرا می‌‌فهمند

 اما نگاه مردم

 این روزها سرد شده

 پر از بی‌ خیالی

 حس هم دردی گم شده

 میان اسکناس هایشان

 میان خنده هایشان

 حتّی اگر خنده‌هایشان ظاهری باشد

 حتّی اگر نقاب گذاشته اند

 چرا نمی‌‌دانند به دنبال چه می‌‌گردم

 مگر با نقاب چشم‌هایشان نابینا می‌‌شود؟

 نه!!!

 مردم معنای درد را فراموش کرده اند

 هم دلی‌ و هم دردی سخت شده است

 هرکی‌ به فکر خویش شده است

 این روزها هم دردی هم معامله می‌‌شود

 وای که چه بیزارم

 از هرچه پول و اسکناس و معامله

 دوستی ها،درد ها،کمک ها...

 پر از منّت...

 پر از حس سرد...

 خدایا سردم شده است

 از این همه سردی

 پس کی‌ آفتاب صداقت

 جای طوفان دورویی و سردی می‌‌تابد!!

 پشیمان شده ام

 دیگر قدم نخواهم زد...

 دیگر علاقه‌ای به یافتن پاسخ ندارم

 حتّی اگر زندگی‌‌ام علامت سوال شود

 من دیگر علاقه ی به پاسخ ندارم...