مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد
مسافري
خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن
قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي
توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت
خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً
تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...
بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.
ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.
بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...

اثبات خدا
این برای اثبات خدا کافی نیست که او در همه چیز مشهود است؟
سعدی:
ک تواند که دهد میوه ی رنگین از چوب/
یاکه داندکه براردگل صدبرگ از خار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش/
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
عقل حیران شود ار خوشه زرین عنب/
فهم حیران شود از حقه یاقوت انار
پاک و بی عیب خدایی که قدیرست و عزیز/
ماه و خورشید مسخر کندو لیل و نهار

ولـو یـک سـجـده ...
هـرگـز نـمـازت را تـرک مـکـن!
مـیـلیـون هـا نـفـر زیـر خـاک ،
بـزرگ تـریـن آرزویـشـان بـازگـشت بــ ه دنـیـاست
تـا سجـده کـنـنـد ... ولـو یـک سـجـده !

به شستشو نیاز داری؟
دختر کوچکی با مادرش در وال مارت مشغول خرید بودند. دخترک حدوداً شش ساله بود. موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش حالت بیگناهی به او می داد
در
بیرون باران بسختی می بارید. از آن بارانهایی که جوی ها را لبریز می کرد و
آنقدر شدید بود که حتی وقت برای جاری شدن نمی داد. ما همگی در آنجا
ایستاده بودیم. همه پشت درهای وال مارت جمع شده بودیم و حیرت زده به باران
نگاه می کردیم
ما منتظر شدیم، بعضی ها با حوصله، و سایرین دلخور، زیرا طبیعت برنامه کاری آنها را به هم زده بود
باران
همیشه مرا سحر می کند. من در صدای باران گم شدم. باران بهشتی گرد و غبار
را از دنیا می زدود و پاک می کرد. خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال در
باران در دوران کودکی به اندرون من سراریز شد و به تکرار آن خاطرات خوشامد
گفتم
صدای کم سن و سال و شیرین دخترک آن حالت افسون زدگی که ما را در بر گرفته بود در هم شکست. گفت: مامان، بیا زیر بارون بدویم
مادر گفت:
چه؟
دخترک تکرار کرد: بیا زیر بارون بدویم
مادر جواب داد
نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون آهسته بشه
دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرار کنان گفت: مامان، بیا از زیر بارون رد بشیم
مادر گفت: اگر برویم خیس خواهیم شد
دخترک درحالیکه آستین مادرش را می کشید گفت
این اون چیزی نیست که امروز صبح می گفتی
امروز صبح؟ من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمیشیم؟
یادت
نمیاد؟ وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی. تو گفتی، اگر خدا می
تونه ما رو از این مخمصه نجات بده، پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو نجات
خواهد داد
تمامی
حاضرین سکوتی مرگبار اختیار کردند. قسم می خورم که غیر از صدای باران چیزی
شنیده نمیشد. همه در سکوت ایستاده بودند. هیچکس آنجا را ترک نکرد. مادر
لحظاتی درنگ کرد و به تفکر پرداخت. باید چه بگوید؟
ممکن
بود یک نفر او را بخاطر احمق بودن مسخره کند و بعضی ها ممکن بود به آنچه
او گفته بود بی تفاوت بمانند. اما این لحظه ای تثبیت کننده در
زندگی این دختر بچه بود. لحظه ای که باوری سالم می توانست به ایمانی محکم تبدیل شود
مادر گفت:
عزیزم، تو کاملاً درست می گوئی. بیا زیر باران بدویم. اگر خداوند اجازه بده که ما خیس بشویم، خب، فقط به یک شستشو احتیاج خواهیم داشت
و
سپس آن دو دویدند. ما همه ایستادیم و درحالیکه آنها از کنار اتومبیلها می
گذشتند تا به ماشین خود برسند و از روی جوی های آب می پریدند نظاره می
کردیم. آنها خیس شدند
آن
دو مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و بطرف اتومبیل خود می رفتند. و
بله، منم همین کار رو کردم. خیس شدم. باید لباسهام رو می شستم
شرایط
یا مردم می توانند آنچه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند، می توانند پول
شما، و سلامتی شما را از شما بدزدند. اما هیچکس قادر نیست خاطرات طلائی
شما را بدزدد.... پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر
روزه خاطراتی شیرین بسازید
برای هر چیزی زمانی هست و برای هر منظوری هم زمانی معین شده است
امیدوارم شما هنوز هم وقت برای دویدن زیر باران داشته باشید
می
گویند برای یافتن یک شخص بخصوص فقط یک دقیقه، و برای یافتن ارزش او یک
ساعت، و برای دوست داشتن آنها یک روز، و برای فراموش کردن آنها تمامی عمر
لازم است

بالهایت را کجا جا گذاشتهای؟
پرنده بر شانههای انسان نشست. انسان با
تعجب رو به پرنده كرد و گفت: “اما من درخت نیستم. تو نمیتوانی روی
شانههای من آشیانه بسازی.”
پرنده گفت: “من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم اما گاهی پرندهها و انسانها را اشتباه میگیرم.”
انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: “راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟”
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: “نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.”
انسان دیگر نخندید.
انگار تهته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمیدانست چیست.
شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی…
پرنده گفت: “غیر از تو پرندههای دیگری را هم میشناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش میشود.”
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد، و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانههای كوچك انسان دست گذاشت و گفت: “یادت میآید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟
زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی.
راستی عزیزم، بالهایت را كجا گذاشتی؟”
انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست…

توکل...
زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس!
مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.
ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.
ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.
برگرفته ازکتاب: 4 اثر از فلورانس اسکاول شین
منبع http://jomalatziba.blogfa.com
هرگز از تو نا امید نمیشوم ...
ای آن که یاد او برای یاد کنندگان، موجب شرافت است وای که طاعت او برای فرمان برادران، وسیله نجات است، ... دلهای ما را به یاد خود، از یاد هر چیزی و زبان های ما را به شکر خویش از هرگونه سپاسی و اعضای ما را به طاعت خود از هر طاعت دیگری مشغول فرما.
پس اگر برای ما فراغتی مقدر کرده ای، آن را بسلامتی [از آفات] قرار ده که در آن حال، گناهی ما را در نیابد و خستگی و ملالی به ما نرسد تا این که نویسندگان اعمال بد یا نامه سفید، از یاد بدی های ما برگردند و کاتبان کردارهای نیک، به آنچه از حسنات ما نوشته اند، شادمان گردند.
هرگز از تو نا امید نمیشوم،در حالی که در توبه و بازگشت به سویت را به رویم گشودی

شکر نعمت
يكى، در پيش بزرگى از
فقر خود شكايت مىكرد و سخت مىناليد . گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته
باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض
نمىكنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مىكنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت:
پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شكايت
دارى و گله مىكنى؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى
از مردمان عوض كنى و خود را خوشتر و خوش بختتر از بسيارى از انسانهاى
اطراف خود مىبينى . پس آنچه تو را دادهاند، بسى بيشتر از آن است كه
ديگران را دادهاند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت
بيشترى هستى!
بزرگترین درس زندگی
ترس و وحشت زیردریایی را در
برگرفته بود. من آنچنان ترسیده بودم که به سختی نفس میکشیدم. مرتباً به
خود میگفتم این مرگ است! مرگ. با وجود اینکه همهی دستگاههای خنک کننده و
بادبزنهای برقی را از کار انداخته بودیم و دما به بیش از صد درجه رسیده
بود، باز هم میلرزیدم و عرق سرد از سر و صورتم جاری بود و با همهی تلاشی
که میکردم قادر نبودم از بههم خوردن دندانهایم جلوگیری کنم. من درچنین
شرایطی بودم که یکباره حمله قطع شد. گویا تمام ذخایر کشتی مینانداز تمام
شده بود و ترجیح داده بود که حمله را متوقف کند و آنجا را ترک کند. آن
پانزده ساعت که مورد حمله قرار گرفته بودیم، برایم 15 میلیون سال طول
کشید. تمام خاطرات گذشته و کارهایی را که مرتکب شده بودم مقابل چشمانم
مجسم میکردم. مثلاً قبل از اینکه به ارتش ملحق شوم، کارمند بانک بودم و
همیشه از حقوق کم، کار زیاد و پیشرفتهای کوچک و محدود نگران بودم. ناراحت
از اینکه قادر نبودم بنا به سلیقه وُ میل خود زندگی کنم، چرا قادر به خریدن
یک اتومبیل نبودم، چرا نمیتوانستم برای زنم لباسی گرانقیمت تهیه کنم؟ و
بدتر از همه اخلاق بد و خشن رئیسم، وضع موجود را برایم طاقتفرسا کرده بود.
همهی این ماجراها مثل فیلم از مقابل چشمانم میگذشت. به خاطر
میآوردم که چطور شبها خسته و عصبی به خانه میرفتم و به خاطر کوچکترین
مسئلهای با زنم بگومگو میکردم. یا هر وقت روبروی آینه قرار میگرفتم، آن
زخم کوچک روی صورتم که بر اثر تصادف با اتومبیل به جا مانده بود، چگونه
باعث ناراحتیام میشد و غمگینم میکرد.
قبل از این ماجرا همهی این
مسائل برایم بسیار پررنگ و با اهمیت بود، اما وقتی در اعماق اقیانوس با مرگ
دست و پنجه نرم میکردم، به خودم قول دادم که اگر از این مهلکه جان سالم
به دربردم و بار دیگر چشمم به خورشید و یا ماه و ستارگان افتاد، دیگر مجالی
به نگرانی ندهم و هیچگاه نگران اینگونه مسائل بیاهمیت نباشم. هرگز!
هرگز! هرگز!!!
بله در آن پانزده ساعت پرمخاطره بسیار بیشتر از آن چهار
سالی که در دانشگاه سیکاکیوز مشغول تحصیل بودم و کتابهای زیادی را مطالعه
کرده بودم، درس زندگی را آموختم!
برگرفته از كتاب: آيين زندگي ـ دیل کارنگی
شراب و تریاک ناب...
از طرف یکی از دوستان که در عشق به امام زمان(ع) زبان زد اهل
ایمان در نیشابور است و با شنیدن نام آن حضرت و یاد آن
یادگار انبیاء و امامان (علیهم السلام) چون باران بهار از
دیده اشک می بارد ، در دهه دوم ماه ذو الحجه به مناسبت عید
ولایت جهت تبلیغ دعوت شدم .
چند شبی از مجلس نورانی تبلیغ گذشته بود که یکی از دوستان
روحانی ام که در مشهد زندگی می کند به دیدنم آمد و به تقاضای
من بنا شد تا آخرین شب اقامتم در نیشابور نزد من باشد .
در آن زمان مشغول نوشتن تفسیر صحیفه سجادیه امام زین
العابدین(ع) بودم ، روزی هنگام عصر دوست روحانی ام جهت رفع
خستگی به من پیشنهاد پیاده روی در بلوار کمربندی شهر را داد
، خواسته او را پذیرفتم ، قلم بر زمین گذارده ، همراه او
وارد بلوار که نزدیک محل اقامتم بود شدیم .
از پیاده روی ما دو نفر چیزی نگذشته بود که جوانی همراه با
ماشینی لوکس کنار ما ترمز کرد و با لحنی محبت آمیز از ما
خواست تا مقصدی که در نظر داریم سوار ماشین شویم . دوستم با
اشاره دست و چشم از من خواست که او را از خود برانم و از
سوار شدن به ماشین او که معلوم نبود صاحبش کیست و چه هدفی
دارد خودداری کنم ...
من با توجه به وضع جوان که چهره ای امروزی و مناسب با وضع
غربیان داشت و لباسی رنگی و آستین کوتاه بر تن او بود و نشان
می داد صد در صد...

در باب بزرگ بینی
پارچه اي كه آورده بود، براي او يك دست كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه
گيري ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافي نيست. خروشچف پارچه را پس
گرفت و در سفري كه به بلگراد داشت از يك خياط يوگوسلاو خواست تا براي او يك
دست، كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري گفت كه پارچه كاملاً اندازه
است و او حتي مي تواند يك جليقه اضافي نيز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسيد
كه چرا خياط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد.
خياط كفت:"قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستيد تصور مي كنند!"
ما نيز گمان مي كنيم از آنچه هستيم بزرگتريم. اما وقتي از محل زندگي و كارمان
دور مي شويم به حد و اندازه واقعي خود پي مي بريم.

درخت گردکان با این بزرگی، درخت خربزه الله اکبر!
روزی بود روزگاری بود. الاغی
بود كه فكر می كرد خیلی داناست. به خیال خودش از همه چیز انتقاد می كرد و
درباره همه ی موضوعات اظهار نظر می كرد.
روزی الاغ به باغی رفت و چشمش به بوته ی خربزه ای افتاد.
بوته ی خربزه روی زمین پهن شده بود و میوه ای به آن بزرگی داشت. الاغ از
بوته ی خربزه خوشش آمد و با خودش گفت:« چه بوته ی خوبی! با این كه شاخه ی
محكمی ندارد، توانسته میوه ای به این بزرگی بدهد.»
الاغ كمی علف خورد و رفت زیر درخت گردو تا در سایه ی آن
استراحتی بكند. درخت گردو تكانی خورد و گفت: «جناب الاغ! آخر این شد رسم
دوستی؟! سلامت كو؟ احوالپرسیت چی شد؟ همین جوری سرت می اندازی پایین و می
گیری زیر سایه ی من استراحت می كنی؟ مثل این كه تعارف و تشكر هم بد نیست
ها! من سال ها ست زحمت كشیده ام تا به این قد و بالا و سایه رسیده ام.»
الاغ كه اهل این حرف ها نبود، تا چشمش به گردوهای درخت افتاد، عرعر بلندی كرد و گفت: «به تو هم می گویند درخت؟ خجالت نمی كشی؟ فقط بلدی پز شاخ و برگ و سایه ات را بدهی . برو از بوته ی خربزه یاد بگیر.
یك هزارم تو هم قد و قیافه ندارد،اما با آن ساقه ی نرم و باریكش توانسته
میوه ای به آن بزرگی به دنیا بیاورد. اما تو چی؟ ساقه ای به این محكمی و
كلفتی داری. هزار تا شاخه و یك میلیون برگ داری. آن وقت محصولت گردوست؛
گردویی به آن كوچكی. معلوم است كه خجالت می كشی از میوه ات حرف بزنی، هی
سایه ات را به رخ دیگران می كشی.»
درخت گردو كه از حرف های الاغ ناراحت شده بود، تصمیم گرفت درسی فراموش نشدنی به الاغ بدهد.
درخت گردو صبر كرد تا الاغ چرتش بگیرد. هنوز اولین خرو پف
های الاغ بلند نشده بود كه درخت گردو تكانی به خودش داد و یكی از گردو هایش
را درست انداخت وسط كله ی الاغ.
گردو محكم به سر الاغ خورد، الاغ از خواب پرید و بنای داد و بیداد گذاشت و گفت: «آخ سرم! این چی بود كه تو سر من بیچاره خورد؟»
درخت گردو خندید و گفت: ای بابا! این که چیزی نبود. فقط یکی از میوه های کوچک من بود که افتاد و خورد توی سر تو.»
الاغ گفت: « هر چه بود، سر من که خیلی درد گرفت.»
درخت گردو گفت: «خوب، اگر همه ی فكر های خركی تو درست از آب در می آمد چه می شد؟»
الاغ منظور درخت گردو را نفهمید. درخت گردو توضیح داد: «
اگر میوه ی من به اندازه ی یك خربزه بود و می افتاد، سر كسی كه زیر سایه ی
من خوابیده چه می آمد؟ حتماً جا به جا می مرد؛ این طور نیست؟»
الاغ گفت: « هر چیز به جای خویش نیكوست. همان بهتر كه میوه ی تو كوچك باشد.»
از آن به بعد، هر وقت بخواهند از نامناسب بودن مقایسه ای حرف بزنند، می گویند: «درخت گردكان با این بزرگی، درخت خربزه الله اكبر.»
گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند
فاضل بزرگوار سيد جعفر مزارعى روايت كرده :
شب اميرالمؤمنين (عليه السلام) را در خواب مى بيند كه آن حضرت به او مى فرمايد : اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى اينجا همين نان و ماست و فيجيل و فرش طلبگى است ، و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى بايد به هندوستان در شهر حيدرآباد دكن به خانه فلان كس مراجعه كنى ، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز كرد به او بگو :
به آسمان رود و كار آفتاب كند .
به آسمان رود و كار آفتاب كند
پس از بيدار شدن و شب را به صبح رساندن ، كتاب ها و لوازم مختصرى كه داشته به فروش مى رساند و اهل خير هم با او مساعدت مى كنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حيدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گيرد ، مردم از اين كه طلبه اى فقير با چنان مردى ثروتمند و متمكن قصد ملاقات دارد ، تعجب مى كنند .
وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند ، چون در را باز مى كنند مى بيند شخصى از پله هاى عمارت به زير آمد ، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گويد :
به آسمان رود و كار آفتاب كند
فوراً راجه پيش خدمت هايش را صدا مى زند و مى گويد : اين طلبه را به داخل عمارت راهنمايى كنيد و پس از پذيرايى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببريد و او را لباس هاى فاخر و گران قيمت پوشانيد.
هنگامى كه مجلس آراسته شد ، راجه به سالن درآمد ، همه به احترامش از جاى برخاستند و او نيز پس از احترام به مهمانان در جاى ويژه خود نشست .
آنگاه رو به اهل مجلس كرد و گفت : آقايان من نصف ثروت خود را كه بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلك و منزل و باغات و اغنام و اثاثيه به اين طلبه كه تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه كردم ، و همه مى دانيد كه اولاد من منحصر به دو دختر است ، يكى از آنها را هم كه از ديگرى زيباتر است براى او عقد مى بندم ، و شما اى عالمان دين ، هم اكنون صيغه عقد را جارى كنيد
راجه گفت : من چند سال قبل قصد كردم در مدح اميرالمؤمنين (عليه السلام) شعرى بگويم ، يك مصراع گفتم و نتوانستم مصراع ديگر را بگويم ; به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه كردم ، مصراع گفته شده آنها هم چندان مطلوب نبود ، به شعراى ايران مراجعه كردم ، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد ، پيش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر كيميا اثر اميرالمؤمنين (عليه السلام)قرار نگرفته است ، لذا با خود نذر كردم اگر كسى پيدا شود و مصراع دوم اين شعر را به صورتى مطلوب بگويد ، نصف دارايى ام را به او ببخشم و دختر زيباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمديد و مصراع دوم را گفتيد ، ديدم از هر جهت اين مصراع شما درست و كامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است .
طلبه گفت : مصراع اول چه بود ؟
راجه گفت : من گفته بودم :
به ذرّه گر نظرلطف بوتراب كند
طلبه گفت : مصراع دوم از من نيست ، بلكه لطف خود اميرالمؤمنين (عليه السلام) است .
راجه سجده شكر كرد و خواند :

اگر سپیده بیاید...
اگر سپیده بیاید...
کلیم را چه نیازى که دل به طور دهد
به طور جلوه فروشد دلى که نور دهد
سپهر حلقه به گوش کسى که همچو کلیم
ز نور خویش فروغى به شمع طور دهد
نوشتهاند به سنگ مزار زندهدلان
که حرف مردهدلان بوى خاک گور دهد
به جز ?دعاى قدح? و رد ما نمىگردد
اگر پیاله صلاى ?هوالغفور? دهد
کجاست پیر صفا مشرب خداجویى
که مثل آینه ما را ز خود عبور دهد
زمانه در تب شب این قدر نمىسوزد
به آفتاب اگر فرصت ظهور دهد
صبا به گلنفسیهاى من برد حسرت
اگر به من نفسى رخصت حضور دهد
از آن به دیده نمناک من نمىآید
که بوى دربدرى خانه نمور دهد
اگر سپیده بیاید دو چشم منتظرم
به دست هر مژه آیینه بلور دهد
عشق مهیا است و تو آن را پس می زنی
چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی، یک فیلسوف، و در عین حال یک عاشق، یک سرسپرده. مردی به نزد او آمد و پرسید: “راه رسیدن به خدا را نشانم بده.” رامانوجا پرسید: “هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای؟” سوال کننده پرسید: “راجع به چی صحبت می کنی، عشق؟ من تجرد اختیار کرده ام. من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد. نگاهشان نمی کنم، چشمم را به رویشان می بندم.” راماجونا گفت: “با این همه کمی فکر کن. بگرد، جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده، هر قدر کوچک هم بوده باشد.” مرد گفت: “من به اینجا آمده ام که عبادت یاد بگیرم، نه عشق. یادم بده چگونه دعا کنم. شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی، و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی. به اینجا آمده ام که به سمت خدا هدایت شوم، نه به سمت امور دنیوی.” گویند رامانوجا بسیار غمگین شد و به مرد گفت: “پس من هم نمی توانم به تو کمکی کنم. اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. عشق عبادتی است که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده، تو حتی به این چیز سهل و ساده نمی توانی دست پیدا کنی. برای عشق نیاز به تلاش نیست؛ عشق مهیا است، عشق در جوشش و جریان است. و تو آن را پس می زنی.”

وصیت امیرالمومنین...
سلام وعرض تسلیت
حضرت امیرالمومنین در فاصله ضربت خوردن تا شهادت با وجودی که حالشان
مساعد نبوده ولی وصیتی کرده اند که شاید بهترین زما ن برای مطالعه آن
همین روزها باشد
امیدوارم توفیق استفاده از این کلام آسمانی را داشته باشید
التماس دعا

تقوا
1 ـ اوصيكما بتقوى اللّه؛ فرزندانم حسن و حسين! شما را سفارش مى كنم به
تقواى خداوند.
o دنياگريزى
2 ـ و ان لاتبغيا الدنيا و ان بغتكما؛ و در پى دنيا نباشيد و آن را طلب
ننماييد؛ هر چند شما را اراده كند و به سراغتان بيايد.
o تأسّف نابجا
3 ـ و لاتأسفا على شىء زوى عنكما؛ و بر چيزى از دنيا كه از دست شما رفت،
متأسف نشويد.
o حق گويى
4 ـ وقولا بالحق؛ دو فرزندم! به حقّ سخن بگوييد.
o هدف در عمل
5 ـ و اعملا للاجر؛ كار را براى پاداش اخروى انجام دهيد.
o موضع انسان نسبت به ظالم و مظلوم
6 و 7 ـ و كونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً؛ و براى ستمگر، دشمن و براى
ستمديده، يار و ياور باشيد.
o تقوا
1 ـ اوصيكما و جميع ولدى و من بلغه كتابى بتقوى اللّه؛ شما دو فرزندم حسن
و حسين و همگى فرزندانم و هر كس كه نامه ام به او برسد را سفارش مى كنم
به ملاحظه كردن از خدا.
o نظم در امور
2 ـ و نظم امركم؛ و همگى را سفارش مى كنم به اينكه كارهايتان را منظّم سازيد.
o اصلاح بدى ها
و صلاح ذات بينكم فانّى سمعت جدكما ـ صلى اللّه عليه و آله ـ يقول صلاح
ذات البين افضل من عامّة الصلاة و الصيام؛ و اصلاح كردن آنچه كه بين
خودتان است، كه من خود شنيدم جدّ شما ـ پيامبر صلى اللّه عليه و آله ـ مى
فرمود: اصلاح كردن آنچه كه بين اشخاص است، از همه نماز و روزه ها بهتر و
بالاتر است.
o سفارش درباره يتيمان
اللّه اللّه فى الايتام فلاتغّبوا افواههم و لايضيعوا بحضرتكم؛ خدا را
خدا را درباره ايتام! پس براى دهانشان نوبت قرار ندهيد ـ نكند كه يك وعده
به آنان غذا بدهيد و وعده ديگر ندهيد ـ و نكند كه آنان در نزد شما ضايع
شوند.
o حقوق همسايگان
ـ واللّه اللّه فى جيرانكم فانّهم وصيّة نبيكم مازال يوصى بهم حتّى
ظننّا انّه سيورثهم؛ خدا را خدا را درباره همسايگانتان كه آنان مورد
سفارش پيغمبرتان هستند. همواره درباره آنان وصيّت مى فرمود تا به جايى كه
ما گمان كرديم كه براى آنان ارث قرار خواهد داد.
o عمل به قرآن
ـ واللّه اللّه فى القرآن لايسبقكم بالعمل به غيركم؛ خدا را خدا را
درباره قرآن، ديگران به عمل كردن به آن بر شما پيشى نگيرند.
o اهميّت نماز
ـ و اللّه واللّه فى الصلوة فانّها عمود دينكم؛ خدا را خدا را درباره
نماز! چه آن كه نماز، ستون دينتان مى باشد.
o زيارت كعبه معظّمه
ـ واللّه اللّه فى بيت ربّكم لاتخلّوه ما بقيتم فانّه ان ترك لم تناظروا؛
خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان «كعبه»! آن را تا زنده ايد خالى
نگذاريد، زيرا اگر ترك شد ـ و آن را خالى گذاشتيد ـ مهلت داده نخواهيد
شد.
o جهاد در راه خدا
واللّه اللّه فى الجهاد باموالكم و انفسكم والسنتكم فى سبيل اللّه؛
خدا را خدا را در جهاد فى سبيل اللّه با مالتان و با جان و زبانتان!
o دوستى نه دشمنى
ـ و عليكم بالتواصل و التباذل و ايّاكم و التدابر و التقاطع؛
و بر شما باد به پيوند و دلبستگى با يكديگر و بذل و بخشش. و بپرهيزيد از
پشت كردن به هم و بريدن از يكديگر.
o امر به معروف و نهى از منكر
ـ لاتتركوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فيولّى عليكم
اشراركم ثمّ تدعون فلايستجاب لكم؛ امر به معروف و نهى از منكر را ترك
نكنيد، كه اگر ترك كنيد، اشرار شما بر شما مسلّط مى گردند. آنگاه دعا مى
كنيد و دعايتان مستجاب نمى گردد.
o نهى از خونريزى
يا بنى عبدالمطلب لاألفينّكم تخوضون دماء المسلمين خوضاً تقولون قتل
اميرالمؤمنين الا لايُقتلنّ بى الا قاتلى؛
اى فرزندان عبدالمطلب! نيابم شما را كه بى باكانه در خون هاى مسلمانان
فرو رويد و سر و صدا راه بيندازيد كه: اميرالمؤمنين كشته شد،
اميرالمؤمنين كشته گرديد. آگاه باشيد كه نبايد به خاطر قتل من، احدى جز
قاتلم، به قتل برسد.
o سفارش درباره قاتل
انظروا اذا انامتّ من ضربته هذه فاضربوه ضربةً بضربة و لايمثّل بالرجل
فانّى سمعت رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه و آله ـ يقول: اياكم و المثله
ولو بالكلب العقور؛
بنگريد هنگامى كه من به سبب اين ضربت قاتل، از پاى درآمدم و از دنيا
رفتم، او را يك ضربت بزنيد در برابر يك ضربت كه به من زده است و نكند كه
مثله بشود كه من از رسول خدا شنيدم مى فرمود: بپرهيزيد از مثله، هر چند
درباره سگ گزنده و آزار رسانده باشد.
بارخدایا! با من چه خواهی کرد؟
من و خجلتِ سجودی که نکردهام برایت
نه به سنگش آزمودم، نه به خاکِ ره بسودم
به کجا برم سری را که نکردهام فدایت؟
بارخدایا!
با من چه خواهی کرد؟
پنجرهها بازند و کرانههای جمال، سبز در سبز، تا آنسوی افق در جریان. من اما سنگی بیروح و بیتماشا در کنجِ کورِ گناه، زانوی اندوه گرفتهام به بغل، اشک شرم میریزم و حسرت میخورم معصومیت از دست رفتهام را.
بر سرم سایة سیاه کدورت و بر دلم غبار سرد رخوت. پنجرهها بازند و نور خورشید صبحگاه، غرفه نمورِ تنهاییام را روشن کرده است؛ اما زنجیر شرم بر دست و پا افتاده است و عزم آن را که از کنار خودم برخیزم و پشت پنجره بیایم از من گرفته...
خدایا! با من چه خواهی کرد؟
کاروانها رفتهاند و صدای جرسی نمیآید. جاده بیقافله مانده است و ردّ گامهایی که تو را در سفر بودند، در میان هیاهوی غبارها گم است.
من ماندهام با اندوه جگرسوزِِ ماندن. من ماندهام با تنی فربه و روحی نحیف.
من ماندهام با جادهای که ماندگان را به رفتن میخواند و راهیانی که با ماندن خوشند.
من ماندهام با خودم. ماندهام در خودم.
بارخدایا!
با من، با این منِ در من مانده، چه خواهی کرد؟
با بندهای که مولایش را نمیشناسد، با آدمیای که آسمان را از خاطر برده است و به خاک خو کرده، چه خواهی کرد؟ با چشمانی که به هر سو میدوند و در هر آینه و هر پنجره خیره میشوند؛ اما تصویر تو را در آنها نمیبینند. با گوشهایی که از هیاهوهای بیهوده پُرند و صدای تو را نمیشنوند، با دلی که آیینگی نمیداند و با سری که حتی یکبار، خالصانه بر خاک آستانت فرود نیامده، چه خواهی کرد؟
با من، که سراپا بیمم و سراپا امید، سراپا گناهم و سراپا تمنای بخشایش چه خواهی کرد؟
پنجرهها بازند. پشت سر، پرتگاه هول عذاب است و پیش رو جاده باز بخشایش...

الا یا ایها المهدى، مدام الوصل ناولها
الا یا ایها المهدى، مدام الوصل ناولها
که در دوران هجرانت بسى افتاد مشکلها
صبا از نکهت کویت نسیمى سوى ما آورد
ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
چو نور مهر تو تابید در دلهاى مشتاقان
ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محملها
دل بىبهره از مهرت، حقیقت را کجا یابد
حق از آیینه رویت، تجلى کرد بر دلها
به کوى خود نشانى ده که شوق تو محبان را
ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محملها
به حق سجاده تزیین کن، مَهِل محراب و منبر را
که دیوان فلک صورت، از آن سازند محفلها
شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین هایل
ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحلها
اگر دانستمى کویت، به سر مىآمدم سویت
خوشا گر بودمى آگه، ز راه و رسم منزلها
چو بینى حجت حق را، به پایش جان فشان اى فیض!
متى ما تلق من تهوى، دع الدنیا و اهملها

اشراق
|

زندگی
می روی سفر ! برو، ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده اي كه رو به نور كرد
می روی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
از دم حیاط خانه ات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است؟
راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می روی
زندگی ست!...
عرفان نظر آهاری
منبع http://jomalatziba.blogfa.com
حسرت !!!
مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی
دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.
مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا
آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند
: این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن
را در کیسه ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده
و
غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... و با هر نامه ای که
پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.
سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او
پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش
نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.
پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول
زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد
از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و
با آنان رفت . پدر تعجب کرد و
گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او
خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ... مرد گفت :
خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد
الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه ی من را
نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این
ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...
به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن
روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...! رفتار من
با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها
با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می
بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی
نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است

ارسال توسط hosna






















دلـــــتــــنــــگــــــی پــــــیــــچـــیـــــــــده نــــــیــــســــــتــــــــ . . . !