بيدار شو قبل از آنكه بيدارت كنند
سنجاق طلا
ابراهيم شاهزاده بلخ بود
پدرش شاه مادرش ملكه
پس از مرگ شاه پادشاه بلخ شدمدتي پادشاهي كرد
يكباربا كوكبه پادشاهي و چهل سپر زرين به شكار رفت
آهويي در برابرش ظاهر شدابراهيم تير انداخت آهو غيب شد دوباره ظاهر شد دوباره تيرانداخت غيب شد ظاهر شد .غيب شد
ابراهيم لرزه افتاده وحشت كردآهو ظاهر شد و گفت اي ابراهيم تو شكارچي من نيستي من شكارچي توهستم
اي ابراهيم تو خدا را در كاخ زرين و جامه اطلس ميجويي ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
اي ابراهيم دنيا پرستي و خدا پرستي دريكدل جمع نمي شود
يا اين يا آن
زود باش انتخاب كن و اينگونه بود كه ابراهيم سلطنت را رها كرد
لباس زربفت را به چوپان دادپشمينه و كلاه نمد چوپاني پوشيدراه صحرا در پيش گرفت آواره بيابان شد
و به مسلك درويشان در آمد.
مادرش كه ملكه بلخ بوددر فراق او مي سوخت پس از جستجوي يكسال
او را با پاهاي برهنه مجروح لباسهاي پاره و صورت آفتاب سوخته با پشته اي خار بر پشت
در كنار درياي سرخ يافته او را در آغوش گرفت و گريست و گفت پسرم پادشاهي را رها كردي و
آواره بيابان شدي در برابرش چه يافتي؟
سكوت !
پرسيد؟
سكوت!
پرسيد؟
سكوت!
بار چهارم كه پرسيدابراهيم
دستان پينه بسته اش را در موهاي مادرش كرده 7 گيره طلا
را ازلابلاي موهايش برگرفت و به دريا انداخت مادرش گفت
پسرم از اين معامله بهره اي كه نگرفتي هيچ تازه مجنون هم گشته اي
پسرم با من برگرد به شهر در قصر طلايي بمان ابراهيم نگاهي به آسمان
دستان مجروحش را برحواشي دريا گرفت امواج دريا خروشيد
سپس 70 ماهي پديدار شد هريك سنجاقي طلا بردهان داشته بر دامن ملكه نقره اي پوش ريخته
راه دريا را در پيش گرفتند صورت سپيد ملكه از شرم سرخ شدبه خاك افتاد و خداي را سجده نموده گفت من از گمراهان بودم
سپس روي به فرزند كرد و گفت من حق مادريم را از تو به خداي تو بخشيدم
برو براي خدا باش ابراهيم به وجد آمد و خداي را شكر كرد و به شكرانه اين نعمت عازم مكه شدو گفت به گونه اي به مكه خواهم رفت
كه تاكنون هيچكس نرفته و نخواهد رفت ابراهيم يك قدم بر ميداشت 2 ركعت نماز ميخواندپس از 14 سال به مكه رسيد
ولي وقتيكه نزديك شد خانه كعبه را نديد
اگر گفتين چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برگرفته از كتاب تذكره الاوليا مولانا عطار نیشابوری درشرح احوالات زاهد برجسته اسلام ابراهیم ادهم قرن دوم
***


























دلـــــتــــنــــگــــــی پــــــیــــچـــیـــــــــده نــــــیــــســــــتــــــــ . . . !