بيدار شو  قبل از آنكه بيدارت كنند


سنجاق طلا

ابراهيم شاهزاده بلخ بود

پدرش شاه مادرش ملكه

پس از مرگ شاه پادشاه بلخ شدمدتي پادشاهي كرد

يكباربا كوكبه پادشاهي و چهل سپر زرين به شكار رفت

آهويي در برابرش ظاهر شدابراهيم تير انداخت آهو غيب شد دوباره ظاهر شد دوباره تيرانداخت غيب شد ظاهر شد .غيب شد

ابراهيم لرزه افتاده وحشت كردآهو ظاهر شد و گفت اي ابراهيم تو شكارچي من نيستي من شكارچي توهستم

اي ابراهيم تو خدا را در كاخ زرين و جامه اطلس ميجويي ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

اي ابراهيم دنيا پرستي و خدا پرستي دريكدل جمع نمي شود

يا اين           يا آن

زود باش انتخاب كن و اينگونه بود كه ابراهيم سلطنت را رها كرد

لباس زربفت را به چوپان دادپشمينه و كلاه نمد چوپاني پوشيدراه صحرا در پيش گرفت آواره بيابان شد

و به مسلك درويشان در آمد.

مادرش كه ملكه بلخ بوددر فراق او مي سوخت پس از جستجوي يكسال

او را با پاهاي برهنه مجروح لباسهاي پاره و صورت آفتاب سوخته با پشته اي خار بر پشت

 در كنار درياي سرخ يافته او را در آغوش گرفت و گريست و گفت پسرم پادشاهي را رها كردي و

آواره بيابان شدي در برابرش چه يافتي؟

سكوت !

پرسيد؟

سكوت!

پرسيد؟

سكوت!

بار چهارم كه پرسيدابراهيم

دستان پينه بسته اش را در موهاي مادرش كرده 7 گيره طلا

را ازلابلاي موهايش برگرفت و به دريا انداخت مادرش گفت

پسرم از اين معامله بهره اي كه نگرفتي هيچ تازه مجنون هم گشته اي

پسرم با من  برگرد به شهر در قصر طلايي بمان ابراهيم نگاهي به آسمان

دستان مجروحش را برحواشي دريا گرفت امواج دريا خروشيد

سپس 70 ماهي پديدار شد هريك سنجاقي طلا بردهان داشته بر دامن ملكه نقره اي پوش ريخته

راه دريا را در پيش گرفتند صورت سپيد ملكه از شرم سرخ شدبه خاك افتاد و خداي را سجده نموده گفت من از گمراهان بودم

سپس روي به فرزند كرد و گفت من حق مادريم را از تو به خداي تو بخشيدم

برو براي خدا باش ابراهيم به وجد آمد و خداي را شكر كرد و به شكرانه اين نعمت عازم مكه شدو گفت به گونه اي به مكه خواهم رفت

كه تاكنون هيچكس نرفته و نخواهد رفت ابراهيم يك قدم بر ميداشت 2 ركعت نماز ميخواندپس از 14 سال به مكه رسيد

ولي وقتيكه نزديك شد خانه كعبه را نديد
اگر گفتين چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برگرفته از كتاب تذكره الاوليا مولانا عطار نیشابوری درشرح احوالات زاهد برجسته اسلام ابراهیم ادهم قرن دوم

***


امانتهایی که دست به دست میچرخند

دوستی لطف کرده بود و داستانی را برایم فرستاده بود که ساعتها ذهنم را به خود مشغول کرد ، ضمن تشکر از این دوست گرامی آنرا به شما هم تقدیم میکنم شاید این داستان به این جهت به دست من رسیده بود که باید آنرا با شما قسمت می کردم ...


*ماجرای شام خوردن یک دانشجو در مراسم ماه محرم سفارت ج. ا. ایرآن در پاریس***
 *(حتما بخونید! واقعی و بسیار زیبا و عبرت انگیز است.)***
* *
... و امروز برف می بارید!

سرما بیداد می کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم. نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط میشود. دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس میسپارم.
استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است. برف شروع میشود و آنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات، مرا میبرد به سالهای دور کودکی. . . . .

وقتی صبح، سر را از لحاف بیرون می آوردیم، اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه. . . پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند تا یخ کند. . . . .

خاطرات، مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد که اول سبک بودند و هر چه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر. . . . یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند میشد. و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300 یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند. این ماه اوضاع جیبم افتضاح است. البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر! راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید.

راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه. . ولو کوچک. . . و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتآن کمی بهم میریزد. ناگهآن انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار انداخت و یاد یک دوست افتادم. البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار. یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه. . .
میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت. برای چند ساعت کاردر هفته که آنهم شاید گیر بیاید یا نه، نمی ارزید همه چیز را به خطر بیاندازم. یک آن در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین آدم روی زمینم. یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلند شد که برود. به شوخی یا جدی گفت: این شبا سفارت شام میدن، محرمه . . . تو هم خودتُ بنداز اونجا! خدافظی کرد و رفت.
سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینه کرد و مراسم مذهبی را آنجا برگزار میکرد. . . .
راستش آنشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن.  رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی. . . که از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن
جایی بروم. . . . اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست. . . . و من ناچار بودم!

دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم ولی برنگشتم. وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند. کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم. نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا در جایی جز در تنهایی خودم گریه کرده باشم، اما آن شب همه چیز فرق داشت. چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میآن آن تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود، داشتم از خجالت می مردم، حس میکردم همه میدانند من برای چی آنجا هستم. سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا، هرکاری کردم نمی توانستم با خودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس میکردم این غذا سهم من نیست. دوباره گریه ام گرفته بود، پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم آرام پاشدم و بیرون رفتم. 

هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود.

سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم. دیگر سردم نبود، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم. نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتید. . . . . گفتم نه مرسی. . این غذا مال من نبود. . . . گفت چرا. این غذای شماست. . . فقط مال شما. . . من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت: میخوای برسونمت؟ گفتم: نه ممنون با مترو میرم. . . . و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم. گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور. . . این غذا فقط مال توست. . . و سوار ماشین شد و رفت. نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس 500 پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده: *سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست، بخورم، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید. پولی که زندگی من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نیستی!*

پی نوشت: این داستآن برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است. و امروز من آن قرض را به یکی مثل آنروزهای خودم ادا کردم، و امروز هم برف می بارید ...!

روايتي زيبا و عبرت آموز

  بسم الله الرحمن الرحیم
 
قصه ای از امیرالمومنین علیه السلام قصه ای زیبا و تاثیرگذار.

دانلود آهنگ جدید
سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:
 
چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟
 
آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...
 
امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟
 
ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...
 
اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟
 
گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...
 
و اما من این پیام را برای شما فرستادم تا نگویند "دعوت به خیر" از میان مردم رفت...
                                                                                                                                               
                                                                            التــــــماس دعـــــا

توبه درهای بهشت را باز می کند

آپلود عکس رایگان و دائمی

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد

و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد

فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد

خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود

من تو را تنبیه نمی کنم

ولی تو باید کفاره ی گناهت را بپردازی

کاری را به تو محول می کنم

به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد

به سرعت به سمت زمین رفت

سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت

روزی به یک میدان جنگ رسید

سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود

مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود

و حالا درحال مردن بود

فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت

و با سرعت به بهشت باز گشت

خداوند فرمود

به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است

سربازی که زندگیش را برای کشورش می دهد

برای من خیلی عزیز است

ولی برگرد و بیشتر بگرد

فرشته به زمین بازگشت و به جستجوی خود ادامه داد

سالیان دراز در شهرها،جنگلها و دشتها گردش کرد

سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید

که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند

و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود

پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود

و نفس نفس می زد

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را می کشید

فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت

و به سرعت به سمت بهشت رفت

و به خداوند گفت

خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار

با ارزشترین چیزدر دنیاست

خداوند پاسخ داد

این نفس چیز با ارزشی است

کسی که زندگیش را برای دیگران می دهد

یقینا از نظر من با ارزش است

ولی برگرد و دوباره بگرد

فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت

و سالیان زیادی گردش کرد

شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود در جنگل یافت

مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود

او می خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده اش در آن زندگی می کردند، رسید

نور از پنجره بیرون می زد

مرد شرور از اسب پایین آمد

و از پنجره داخل کلبه را به دقت نگاه کرد

زن جنگلبان را دید که پسرش را می خواباند

و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می داد،شنید

چیزی درون قلب سخت مرد،ذوب شد

آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود

وهمان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت

و به سمت بهشت پرواز کرد

خداوند فرمود

این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست

برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده

و توبه درهای بهشت را باز می کند


??? ???? ?? ?? ?????? ???????


راه حل امام موسی صدر برای دست دادن با زنان

آپلود عکس رایگان و دائمی

می خواهید نجس نشوید؟

۲*دانشمند فاضل و نویسنده اندیشمند، استاد سید عباس نورالدین نقل می کرد: « روزی امام موسی صدر در یک کلیسا (یا دانشگاه) سخنرانی بسیار موثر و جذایی ایراد کرد و همه را مجذوب کرد. اواخر سخنرانی، خانمی جوان و زیبا که از توفیق عالِمی مسلمان بسیار دلخور بود، به دوستانش گفت «من می دانم چطور حالش را بگیرم و ضایعش کنم» و بلا فاصله پس از پایان سخنرانی، در حالی که همه را متوجه خود کرده بود، جلو رفت و دستش را به طرف ایشان دراز کرد.

ایشان دستش را طبق عادت روی سینه گذاشتند، او هم که منتظر همین بود پرسید: «می خواهید نجس نشوید؟» (او به همان موضوعی اشاره کرد که مشکل سوء تفاهم خانم هاست و شبهه دون پایه بودن زنان در دیدگاه اسلام و نجس بودن غیر مسلمانان و…) ایشان با زیرکی بلافاصله پاسخ دادند: «بل لا حافظ علی طهارتک» که بلکه بر عکس، تو آن قدر با ارزش و پاک هستی که چنین تماس هایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید.

این جواب حکیمانه و عارفانه و عمیق و هوشمندانه، نه فقط توطئه او را خنثی کرد، بلکه کار بر عکس شد و جمعیت مسیحی حاضر بیشتر به وجد آمدند و به ایشان ارادت بیشتری پیدا کردند.



??? ???? ?? ?? ?????? ???????


یک داستان بسیار زیبا از حجاب

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

، وقتی کتابخانه اش را نگاه می کردم غیر از رمان ها و افسانه های خارجی، چیز دیگری به چشم نمی خورد. موقع خداحافظی یک کتاب با موضوع داستان هایی از حجاب به او دادم؛ شاید یک سوم قطر یکی از رمان هایش را هم نداشت،

با اکراه قبول کرد بعد گفت:

نمی دونم کی می خواهی از این کارات دست برداری؛ و در عصر الان زندگی کنی ما که برای عصر قجر نیستیم تا حجاب داشته باشیم؛ عزیزم در این زمان حجاب معنایی ندارد.

با خنده گفتم:

به قول شهید مدرس زمانی می رسد که مساجد و تکایا و…..به عنوان منع خرافات بسته خواهد شد، اما سیل ها از رمان ها و افسانه های خارجی به این کشور جاری خواهد گشت که افکار غربی را در ذهن آنان پرورش می دهد و به سوی فرار از اسلام آنان را سوق می دهد. (۱)

نگاهی به کتابی که در دستش بود انداخت و فکر کنم در ذهن، کتابخانه اش را مرور کرد.

گفتم عزیزم: حجاب داشتن مد است و این بی حجابی است که برای زمان قبل از اسلام است که به این نکته خداوند هم در قرآن  اشاره کرده است.

وَ لَا تَبَرَّجنَ تَبَرُّجَ الجَاهِلِیَّهِ الاُولَی وَ….. (۲)

و مانند روزگار جاهلیت (قدیم)زینت های خود را آشکار مکنید.


??? ???? ?? ?? ?????? ???????


ولـو یـک سـجـده ...

ولـو یـک سـجـده ...




هـرگـز نـمـازت را تـرک مـکـن!

مـیـلیـون هـا نـفـر زیـر خـاک ،

بـزرگ تـریـن آرزویـشـان بـازگـشت بــ ه دنـیـاست

تـا سجـده کـنـنـد ... ولـو یـک سـجـده !

شراب و تریاک ناب...

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

از طرف یکی از دوستان که در عشق به امام زمان(ع) زبان زد اهل ایمان در نیشابور است و با شنیدن نام آن حضرت و یاد آن یادگار انبیاء و امامان (علیهم السلام) چون باران بهار از دیده اشک می بارد ، در دهه دوم ماه ذو الحجه به مناسبت عید ولایت جهت تبلیغ دعوت شدم .
چند شبی از مجلس نورانی تبلیغ گذشته بود که یکی از دوستان روحانی ام که در مشهد زندگی می کند به دیدنم آمد و به تقاضای من بنا شد تا آخرین شب اقامتم در نیشابور نزد من باشد .
در آن زمان مشغول نوشتن تفسیر صحیفه سجادیه امام زین العابدین(ع) بودم ، روزی هنگام عصر دوست روحانی ام جهت رفع خستگی به من پیشنهاد پیاده روی در بلوار کمربندی شهر را داد ، خواسته او را پذیرفتم ، قلم بر زمین گذارده ، همراه او وارد بلوار که نزدیک محل اقامتم بود شدیم .

از پیاده روی ما دو نفر چیزی نگذشته بود که جوانی همراه با ماشینی لوکس کنار ما ترمز کرد و با لحنی محبت آمیز از ما خواست تا مقصدی که در نظر داریم سوار ماشین شویم . دوستم با اشاره دست و چشم از من خواست که او را از خود برانم و از سوار شدن به ماشین او که معلوم نبود صاحبش کیست و چه هدفی دارد خودداری کنم ...

من با توجه به وضع جوان که چهره ای امروزی و مناسب با وضع غربیان داشت و لباسی رنگی و آستین کوتاه بر تن او بود و نشان می داد صد در صد...

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس


??? ???? ?? ?? ?????? ???????


ادامه نوشته

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند

آپلود عکس رایگان و دائمی

 فاضل بزرگوار سيد جعفر مزارعى روايت كرده :


 يكى از طلبه هاى حوزه باعظمت نجف از نظر معيشت در تنگنا و دشوارى غير قابل تحملّى بود . روزى از روى شكايت و فشار روحى كنار ضريح مطهّر حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام)عرضه مى دارد : شما اين لوسترهاى قيمتى و قنديل هاى بى بديل را به چه سبب در حرم خود گذارده ايد ، در حالى كه من براى اداره امور معيشتم در تنگناى شديدى هستم ؟!
 شب اميرالمؤمنين (عليه السلام) را در خواب مى بيند كه آن حضرت به او مى فرمايد : اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى اينجا همين نان و ماست و فيجيل و فرش طلبگى است ، و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى بايد به هندوستان در شهر حيدرآباد دكن به خانه فلان كس مراجعه كنى ، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز كرد به او بگو :
 به آسمان رود و كار آفتاب كند .
 پس از اين خواب ، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد : زندگى من اينجا پريشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهيد !!
 بار ديگر حضرت را خواب مى بيند كه مى فرمايد : سخن همان است كه گفتم ، اگر در جوار ما با اين اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت كن ، اگر نمى توانى بايد به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگيرى و به او بگويى :
 به آسمان رود و كار آفتاب كند

 پس از بيدار شدن و شب را به صبح رساندن ، كتاب ها و لوازم مختصرى كه داشته به فروش مى رساند و اهل خير هم با او مساعدت مى كنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حيدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گيرد ، مردم از اين كه طلبه اى فقير با چنان مردى ثروتمند و متمكن قصد ملاقات دارد ، تعجب مى كنند .
 وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند ، چون در را باز مى كنند مى بيند شخصى از پله هاى عمارت به زير آمد ، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گويد :
 به آسمان رود و كار آفتاب كند

 فوراً راجه پيش خدمت هايش را صدا مى زند و مى گويد : اين طلبه را به داخل عمارت راهنمايى كنيد و پس از پذيرايى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببريد و او را لباس هاى فاخر و گران قيمت پوشانيد.
مراسم به صورتى نيكو انجام مى گيرد و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذيرايى مى شود . فردا ديد محترمين شهر از طبقات مختلف چون اعيان و تجار و علما وارد شدند و هر كدام در آن سالن پر زينت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند ، از شخصى كه كنار دستش بود ، پرسيد : چه خبر است ؟
گفت : مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است . پيش خود گفت : وقتى به اين خانواده وارد شدم كه وسايل عيش براى آنان آماده است .

 هنگامى كه مجلس آراسته شد ، راجه به سالن درآمد ، همه به احترامش از جاى برخاستند و او نيز پس از احترام به مهمانان در جاى ويژه خود نشست .
 آنگاه رو به اهل مجلس كرد و گفت : آقايان من نصف ثروت خود را كه بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلك و منزل و باغات و اغنام و اثاثيه به اين طلبه كه تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه كردم ، و همه مى دانيد كه اولاد من منحصر به دو دختر است ، يكى از آنها را هم كه از ديگرى زيباتر است براى او عقد مى بندم ، و شما اى عالمان دين ، هم اكنون صيغه عقد را جارى كنيد 
 چون صيغه جارى شد طلبه كه در دريايى از شگفتى و حيرت فرو رفته بود ، پرسيد : شرح اين داستان چيست ؟

 راجه گفت : من چند سال قبل قصد كردم در مدح اميرالمؤمنين (عليه السلام) شعرى بگويم ، يك مصراع گفتم و نتوانستم مصراع ديگر را بگويم ; به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه كردم ، مصراع گفته شده آنها هم چندان مطلوب نبود ، به شعراى ايران مراجعه كردم ، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد ، پيش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر كيميا اثر اميرالمؤمنين (عليه السلام)قرار نگرفته است ، لذا با خود نذر كردم اگر كسى پيدا شود و مصراع دوم اين شعر را به صورتى مطلوب بگويد ، نصف دارايى ام را به او ببخشم و دختر زيباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمديد و مصراع دوم را گفتيد ، ديدم از هر جهت اين مصراع شما درست و كامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است .

 طلبه گفت : مصراع اول چه بود ؟

 راجه گفت : من گفته بودم :
 به ذرّه گر نظرلطف بوتراب كند

 طلبه گفت : مصراع دوم از من نيست ، بلكه لطف خود اميرالمؤمنين (عليه السلام) است .

 راجه سجده شكر كرد و خواند :

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند
به آسمان رود و كارآفتاب كند




 منبع : کتاب عبرت آموز
تاليف استاد شيخ حسين انصاريان

حسرت !!!

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس


مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی
دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا
آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند
: این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن
را در کیسه ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده
و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... و با هر نامه ای که
پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او
پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش
نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.

پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول
زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد
از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و
با آنان رفت . پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او
خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ... مرد گفت :
خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد
الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه ی من را
نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این
ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن
روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...! رفتار من
با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می
بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی
نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است




??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

ارسال توسط hosna

همه امور را به خدا بسپار

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

به او اعتماد کن...

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
خدمتکار پرسید:
((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))
ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))
خدمتکار گفت:
((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی
اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...

برگرفته از:کتاب "برای آن بسوی تو می آیم" ـ جی پی واسوانی




??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

چهل وپنج روز در مترو - خاطره ای از یک روحانی


گفت: سلام آخوند.
گفتم: سلام دختر گلم.
گفت: خوبی آخوند؟
گفتم: ممنون. شما چطورید؟
مجله اش را نشانم داد وگفت : این عمو قناده این هم فتیله ای ها هستن عمو قناد بچه داره این یکی هم بچه داره.
عکس ها را نشانم می داد و تعداد وجنسیت بچه های هنرپیشه ها را برایم توضیح می داد...

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس





??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

ادامه نوشته

رنج آهنگر

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس
آهنگری 
 پس از گذراندن جواني پرشر و شور، تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام
پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد. حتي مشکلاتش مدام بيش‌تر مي‌شد ...

يک روز عصر، دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجيب است. درست بعد از اين که تصميم گرفته‌اي مرد خداترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده، نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده».

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي‌فهميد چه بر سر زندگي‌اش آمده.

اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را که مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

«در اين کارگاه، فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چه طور اين کار را مي‌کنم؟ اول تکه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي‌دهم تا سرخ شود. بعد با بي‌رحمي، سنگين‌ترين پتک را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم، تا اين که فولاد، شکلي را بگيرد که مي‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو مي‌کنم، و تمام اين کارگاه را بخار آب مي‌گيرد، فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌کند و رنج مي‌برد. بايد اين کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يک بار کافي نيست».

آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد:

«گاهي فولادي که به دستم مي‌رسد، نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک مي‌اندازد. مي‌دانم که اين فولاد، هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد».

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:


«مي‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده، پذيرفته‌ام، و گاهي به شدت احساس سرما مي‌کنم. انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي که مي‌خواهم، اين است خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي که مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بي فايده پرتاب نکن


 
این صفحه را به اشتراک بگذارید

راههای رسیدن به خدا

آپلود عکس رایگان و دائمی


یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:

 آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:
 آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:
خودت باید این را برای خودت روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:
استاد این منطقی نیست. شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟
بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:
چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.

برگرفته از: کتاب مكتوب - پائولوکوئیلو


این صفحه را به اشتراک بگذارید


پاسخ بدی را نباید با بدی داد

آپلود عکس رایگان و دائمی


ای سگ...
این بخشی از نامه ای بود که به دست شخصیت بزرگوار شیعه،شیخ طوسی رسیده بود.
شما بودید چه می کردید؟
در جواب نویسنده چه می نوشتید؟!
آری!پاسخ بدی را نباید با بدی داد و از بزرگواری چون او غیر از این انتظار نمی رفت.
در پاسخ نوشت:
برادر عزیز!ظاهرا اشتباه کرده اید،زیرا
سگ چهار دست و پا راه می رود ومن روی دوپا
سگ عوعو می کند ومن صحبت می کنم
بدن سگ پوشیده از موست به گونه ای که پوستش پیدا نیست ولی بدن من این گونه نمی باشدو...
خلاصه یک تفاوت های انسان و سگ را برشمرد و آخر دست نوشت:
بنابر دلایل،من سگ نمی باشم و انسان هستم.
فکر کنید وقتی پاسخ او به دست نویسنده نامه مذکور رسید چه اتفاقی افتاد؟!
شرمنده گی بود و عرق خجالت که از سر و رویش می ریخت.

امام علی علیه السلام فرمود:
««إن الناس إلی صالح الأدب أحوج منهم إلی الفضة و الذهب»»(1)
«مردم به ادب نیک،نیازمندترند تا به زر و سیم.»

سبوح قدوس ربنا ورب الملئکه والروح

به نام حضرت باران حضرت لطف حضرت تنهایی

آپلود عکس رایگان و دائمی

راوی داستان:
حاج آقا سید حسین مومنی

میگن فرعون قبر کن بوده قبرای خیلی خوبی هم میکنده یه بار گذرش میوفته مصر قبرستونشو آباد میکنه مردم میبینن نه بابا طرف کارش درسته میذارن شهردار و بعد میشه فرماندار و بعد میشه فرمانروا و چه چه چه و آخرشم میگه آی مردم من خدای شمام
چند سالی بود مصر خشکسالی اومده بود مردم جمع میشن میگن بریم پیش فرعون میگن مگه تو نمیگی من خدای شمام حالا خدا بگو بارون بیاد
فرعون چنان اطمینانی داشت که گفت برید فردا سحر میگم بارون بیاد
شب که شد فرعون لباس خدایی شو در اورد لباس بندگی پوشید چسبید به خک هی گفت خدا من که میدونم تو خدایی ومن بنده تم خدا من که میدونم تو همه کاره ای و من هیچ کاره
خدا من به این مردم قول دادم خدا بازم خدایی کن ونذا آبروم بره
به پهنای صورت اشک میریخت ومیگفت سبوح قدوس ربنا ورب الملئکه والروح
سحر که شد چنان بارونی صر اومد که اونایی ام که شک داشتن که فرعون خداست یقین کردن
موسی پاشد عصبانی رفت کوه طور گفت خدا مسخره کردی؟از یه طرف به من میگی برو با فرعون بجنگ از یه طرف دعاشو مستجاب میکنی
خدا گفت آی موسی سحر نبودی ببینی
نبودی موسی
ندیدی این بنده ام چه زار میزد
نبودی ببینی
هی میگفت
سبوح قدوس ربنا ورب الملئکه والروح
پایان

داستان طلبه و دختر جوان

شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد.
از آن طرف چون این دختر فراری شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا فرار کرده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ... . محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... . لذا علت را پرسید طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگران وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند. قران کریم می فرماید: نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند «سوره یوسف آیه 53» انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.
منبع: کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی، مولف عبدالکریم پاک نیا، انتشارات فرهنگ اهل بیت –

غرور عبادت سوز

آپلود عکس رایگان و دائمی


روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید كه عابدى در آن‏جا زندگى مى‏كرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى كه به كارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از كردار زشت خویش شرمنده‏ام. اكنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش كند، چه كنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند كرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏كار محشور مكن.
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود كه به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب كردیم و تو را با این جوان محشور نمى‏كنیم، چرا كه او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ

سه قفل با یک کلید


جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت
 
سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.
قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.
قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.
قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.
شیخ نخودکی فرمود برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.
جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!

شیخ نخودکی فرمود : 
نماز اول وقت، شاه کلید است!

حـال نـداری ثـــواب کـنـی، گـنــاه نـکـن!


گاهی اوقات باید شیرجه بری کف اتاق
یه سجده درست و حسابی بری
بگی خدایا
من چی دارم ...
هرچی دارم از خودته
منو به نعمت هایی که بهم دادی متکبر نکن...




یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ
خدا نگاه دزدانه ها را میداند..

در ضمن ، هیچوقت یادت نره :

چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...

خدا یاری رساندن به انسانهاست

آپلود عکس رایگان و دائمی

شخصی نزد حلاج اومد و گفت


من سالها ثروتم رو جمع کردم که به عربستان برم و خدا رو زیارت کنم


در راه که می رفتم به روستایی رسیدم که به خاطر جنگ ویران شده بود 

مردم زخمی بودن و سر پناهی نداشتند 

مقداری از ثروتم را خرج ساختن سرپناه و دارو برای مردم کردم


به روستای دیگری رسیدم کودکان یتیم و گرسنه را دیدم با باقی مانده ثروتم برای انها غذا تهیه کردم


به روستای دیگری رسیدم جوانی را دیدم زیر درخت نشسته بود تنها


و غمگین پرسیدم چرا ناراحتی گفت دختری که دوسش دارم پدرش گفته دخترش را به کسی میدهد


 که اسب داشته باشد  



من اسبم را به او دادم

به خود امدم دیدم دیگر هیچ چیز ندارم

از ادامه دادن راه منصرف شدم و به شهرم بازگشتم

وبا نارحتی به حلاج گفت

من بعد از این همه سال انتظار نتوانستم خدا را زیارت کنم


و حلاج به او گفت
تو خدا را زیارت کردی


خدا سرپناهی نداشت

تو برای خدا سر پناه ساختی

خدا زخمی بود تو خدا را درمان کردی

خدا گرسنه بود تو خدا را سیر کردی

خدا تنها و غمگین بود تو خدا را از نهایی در اوردی

و حلاج در پایان گفت خدای حقیقی در هیچ کشوری و بر هیچ زیانی زندانی نیست

خدا یاری رساندن به انسانهاست

فقط از خدا بخواهیم ... لطفاً!



مرد تاجرى در شهر كوفه ورشكست شد و مقدار زيادى بدهكار گرديد، به طورى كه از ترس طلبكاران در خانه اش پنهان شد و از خانه بيرون نيامد. تا اينكه شبى، از خانه خارج گرديد و براى مناجات به مسجد رفت و مشغول نماز و راز و نياز به درگاه خداوند بى نياز شد و در دعاهايش از خداوند خواست كه فرجى بنمايد و قرض هايش را اداء فرمايد.

در همان زمان بازرگان ثروتمندى در خانه اش خوابيده بود. در خواب به او گفتند: اكنون مردى خداوند را مى خواند و اداى دين خود را مى طلبد، برخيز و قرض او را ادا كن.

بازرگان ثروتمند بيدار شد، وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و دوباره خوابيد. باز در خواب همان ندا را شنيد، تا اينكه در مرتبه سوم برخاست و هزار دنيار با خود برداشت و سوار شتر شد و به طرف آن مسجد رفت.

ناگاه داخل مسجد صداى گريه و زارى شنيد. نزد تاجر ورشكسته رفت و گفت: اى بنده خدا، دعايت مستجاب شد. هزار دينار پول را به او داد و گفت: با اين پول، قرض هايت را بپرداز و مخارج زن و بچه هايت را تأمين كن و هرگاه اين پول تمام شد و باز محتاج شدى اسم من فلان، و خانه ام در فلان محله است، به من مراجعه كن تا دوباره به تو پول بدهم.

تاجر ورشكسته گفت: اين پول را از تو مى پذيرم زيرا مى دانم بخشش پروردگارم است. ولى اگر دوباره محتاج شدم نزد تو نمى آيم.

بازرگان پرسيد: پس به چه كسى مراجعه مى كنى؟

تاجر ورشكسته گفت: به همان كسى كه امشب از او خواستم، و او تو را فرستاد تا كارم را درست كنى.

باز هم اگر محتاج شوم از او كمك مى خواهم كه بخشنده ترين بخشندگان است و هيچگاه بندگان خود را از ياد نمى برد. اگر محتاج شوم باز هم از خدايم كه به من نزديك است و دعايم را مستجاب مى كند، مى خواهم كه تو و امثال تو را بفرستد و كارم را اصلاح کند.






منابع:

قلب سليم، ج 1، ص 368

زبدة القصص

 «اندرزهایی فراموش ناشدنی...»


  «اندرزهایی فراموش ناشدنی...»

ابو الصَلت هروى از یاران نزدیک امام رضا (علیه السلام) بود. او نقل می‌کند که روزی در نزد حضرت بودیم و آن حضرت چنین فرمود:

خداوند عزّوجل به یکى از انبیایش وحى فرمود که فردا صبح، اوّلین چیزى را که دیدى، بخور و دومى را پنهان کن و سومى را قبول کن ... و از آخری فرار کن.
فردا صبح، حرکت کرد و در راه، به کوهى سیاه و بزرگ برخورد کرد. ایستاد و گفت: پروردگارم مرا امر فرموده که این را بخورم و (از این فرمان) متحیر ماند. سپس با خود گفت: پروردگارم مرا به چیزى امر می‌کند که توان آن را داشته باشم. آنگاه به طرف آن کوه حرکت کرد تا آن را بخورد. هر قدر که به آن نزدیک مى‏شد، کوه کوچکتر می‌گردید تا به آن رسید و آن کوه را به اندازه یک لقمه یافت؛ آن را خورد و از هر غذایى لذیذتر یافت.

سپس حرکت کرد و تشتى از طلا یافت و گفت: پروردگارم مرا امر فرموده که این را پنهان کنم. حُفره‏اى حفر کرد و تشت را درون آن قرار داد و خاک بر آن ریخت و حرکت کرد. پشت سر خود را نگاه کرد و متوجه شد که تشت نمایان شده است. با خود گفت: من، کارى را که پروردگارم دستور داده بود، انجام دادم.
آن گاه به راه خود ادامه داد و پرنده‏اى دید که عُقابى در پى اوست. پرنده اطراف آن پیامبر مى‏چرخید. پیامبر خدا با خود گفت: پروردگارم مرا امر فرموده که این را بپذیرم، پس آستین خود را باز کرد و پرنده داخل آن شد ...

سپس به راه خود ادامه داد. در بین راه به گوشت مُردارى بدبو که کرم گذاشته بود، برخورد. گفت: پروردگارم مرا امر کرده که از آن بگریزم و فرار کرد و بازگشت.
سپس در خواب چنین دید که گویا به او مى‏گویند: تو کارى که بدان مأمور بودى انجام دادى. آیا می‌دانى آنها چه بودند؟
گفت: نه.

به او گفته شد: و اما کوه، سمبل خشم بود، انسان وقتى غضبناک شود، از عظمت خشم، خود را نمى‏بیند و قدر و ارزش خود را فراموش مى‏کند. وقتى خویشتن داری کند و ارزش خود را بشناسد و خشمش فرو نشیند و آرام گیرد، عاقبتش همچون یک لُـقمه گوارائى است که آن را بخورد.
اما تشت طلا، سمبل عمل صالح باشد که وقتى انسان آن را پنهان کند، خداوند مى‏خواهد آن را آشکار کند تا علاوه بر ثواب آخرتى که خدا برایش ذخیره مى‏کند، او را با آن عمل زینت دهد.
اما پرنده، سمبل کسى بود که تو را نصیحت مى‏کند. او و نصیحتش را بپذیر ...
اما گوشت بدبو سمبل غیبت بود، همیشه از آن فرار کن.

-برگرفته از کتاب "عیون اخبار الرضا (علیه السلام)"، تالیف: "شیخ صدوق (ره)" (با اندکی تلخیص و اضافات)

حسن بصری

[http://nanofile.ir/do.php?imgf=1357672561951.jpg

یکی از مریدان حسن بصری ؛ عارف بزرگ ؛ در بستر مرگ استاد از او پرسید :

حسن بصری پاسخ داد :
..."صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز هم شاید برخی را از قلم بیندازم ."
...
"کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ "
حسن کمی اندیشید و بعد گفت :
"در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند،

اولین استادم یک دزد بود! در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ، و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد .حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشا ء الله فردا دوباره سعی می کنم. "
مردی راضی بود و هرگز او را افسرده ی ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد ، اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه راه را می داد. "

"نفر دوم که بود ؟ "

"استاد دوم سگی بود ، می خواستم از رودخانه آب بنوشم ، که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود .اما هر بار به آب می رسید ، سگ دیگری را در آب می دید ؛ که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد.
همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت ؛ و در همین لحظه، تصویر سگ دیگر محو شد. "

حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد:
"و بالاخره، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست، به طرف مسجد می رفت. پرسیدم: خودت این شمع را روشن کرده ای؟ دخترک گفت: بله. برای اینکه به او درسی بیاموزم، گفتم :دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ، خاموش بود، می دانی شعله از کجا آمد؟
دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید: جناب! می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود، کجا رفت ؟ در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام! کی شعله خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود؟ فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد ، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید.
 
از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همه پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم؛ با ابرها ، درخت ها، رودها و جنگل ها، مردها و زن ها. در زندگی ام هزاران استاد داشته ام . همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله، هروقت از او بخواهم ، روشن می شود ؛ من شاگرد زندگی بوده ام و هنوز هم هستم.
آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ، مثل قصه هایی که پدران و مادران برای فرزندان خود می گویند

چو از او گشتی , همه چیز از تو گشت !


چو از او گشتی , همه چیز از تو گشت !
مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟



دل آشفته بودن دلیل کمی نیست...
اللهم عجل لولیک الفرج

الم یعلم بان الله یری؟

الم یعلم بان الله یری؟


خدا با توست در همین نزدیکی

 
دختری از مرد روحانی میخواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد. وقتی مرد روحانی وارد منزل میشود ، مردی را می بیند که بر روی تخت دراز کشیده و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار دارد.  پیرمرد با دیدن مرد روحانی گفت: شما چه کسی هستید؟ و اینجا چه میکنید؟ روحانی خودش را معرفی کرد و گفت: من دراینجا یک صندلی خالی میبینم گمان میکردم منتظر آمدن من هستید.
پیرمرد گفت آه بله... صندلی... خواهش میکنم بفرمایید بنشینید . لطفا در را هم ببندید. مرد روحانی با تأمل و در حالی که گیج شده بود در را بست.
پیرمرد گفت : من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم به کسی، حتی دخترم نگفته ام. راستش در تمام زندگی اهل عبادت و دعا نبودم تا اینکه چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد
روزی به من گفت : "دوست من فکر میکنم "دعا یک مکالمه ساده با خداوند است." روی یک صندلی بنشین یک صندلی خالی هم روبه رویت قرار بده. با اعتقاد فرض کن که خداوند بر صندلی نشسته است این موضوع خیالی نیست. خدا وعده داده است که من همیشه با شما هستم. سپس با او درد دل کن. درست به طریقی که هم اکنون با من صحبت میکنی."

من چند بار این کار را انجام دادم و آنقدر برایم جالب بود که هر روز چند بار این کار را انجام میدهم.
مرد روحانی عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد مرد قرار گرفت و مایل شد تا پیرمرد به صحبت هایش ادامه دهد.
پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند و مرد روحانی به خانه اش بازگشت.
دو شب بعد دختر به مرد روحانی تلفن زد و به او خبر مرگ پدرش را اطلاع داد. مرد روحانی بعد از عرض تسلیت پرسید : آیا او در آرامش مرد؟
دختر گفت: بله وقتی من میخواستم از خانه بیرون بروم او مرا صدا زد که پیشش بروم دست مرا در دست گرفت و بوسید. وقتی که نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم، متوجه شدم که او مرده است.
اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد. معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود و سرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته است شما چطور فکر میکنید؟
مرد روحانی در حالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت: ای کاش! ما هم میتوانستیم مثل او از این دنیا برویم.
از گذشته تا حال از حال تا آینده خدا با توست در همین نزدیکی. پس خوشا به حالت که اشرف مخلوقاتی و خلیفه او بر زمین. همواره با خودت زمزمه کن خدا در همین نزدیکی است، در همین نزدیکی. بعضی وقتها سرت را بر روی زانوان خداوند قرار ده . با او مناجات کن . خودتو خالی کن . پروردگارت همواره منتظر توست . او مهربانترین مهربانان است.

معجزه ی قرآن


هنگام انفجار و فرو پاشی ستارگان، گازها و موج های حاصل،
 
ترکیبی بسیار زیبا بمانند گل سرخ (رُز)ایجاد می کنند.
عکس زیر توسط تلسکوپ هابل (Hubble Telescope) ناسا گرفته

 شده است و توسط ناسا "انفجار گل رز سرخ" نامیده شده . این

پدیده در قرآن مجید 1400 سال پیش در سوره الرحمن آیه 37 بیان

گردیده است:
Since the explosion and collapse of stars, gas and the
 waves, like a beautiful mix of roses (rose) cause. Photo below by the Hubble Space Telescope (Hubble Telescope) was taken by NASA and NASA explosion "Rose Red" is called. This phenomenon in the Qur'an 1400 years ago has been expressed in Surah Rahman verse 37:
 

 
                فَإِذَا انشَقَّتِ السَّمَاء فَكَانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهَانِ
 
هنگامی که آسمان از هم شکافته شود و مانند گلی سرخ رنگ (گلگون) درآید.
 
آیه ی ۳۷ سوره الرحمن
 
 
گل رز سرخ
 
برای اطلاعات بیشتر :
 و کتاب " شگفتی‌های خداوند در جهان آفرینش" به قلم دکتر محمد راتب نابلسی

این تازگیا با حسین من رفیق شده ...


دوستان گلم پیشنهاد میکنم حتما این متنو بخونید


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



چند وقت پيش توي تهران، توي حسينيه اي منبر ميرفتم، يه جووني اومد نزديک سي سالش. گفت حاج آقا من با شما کار دارم. گفتم بنويس، گفت نوشتني نيست. گفتم ببين منو قبول داري؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار ميکنم، کسي که نتونه حرفشو بنويسه بعدشم نميتونه بگه. يک و دو و سه و چهار کن و بنويس. گفت باشه.
فرداشب که اومديم، يه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم ديدم اين همونيه که من در به در دنبالش ميگشتم.
فرداشب اومد گفت که: چي شد؟
گفتم من نوکروتنم، من ميخوام با شما يه چند دقيقه صحبت کنم.
وعده کرديم و گفت که: منو چجوري ميبينيد شما؟
گفتم من نه رمالم نه جادوگرم چي بگم؟
گفت: نه ظاهري، گفتم بچه هيئتي
زد زير گريه گفت: خاک تو سر من کنند، تو اگر بدوني من چه جناياتي کردم، چه گناهايي کردم. فقط خوب خوبه اي که ميتونم بگم از گناهايي که کردم اينه که مادرمو چند بار کتک زدم، پدرمو زدم، ديگه عرق و شراب و کاراي ديگه شو، ديگه...
گفتم پس الآن اينجوري!!!!!
گفت حضرت زهرا دستمو گرفت
گفت حاج آقا من سرطاني بودم، سرطاني ميدوني يعني چي؟

ادامه نوشته

«ارزش واقعی انسان به چیست؟»

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


علامه محمدتقی جعفری (رحمة‌ الله ‌علیه) می‌گفتند:

عده‌ای از جامعه‌شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا در باره‌ی موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست؟»
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصی داریم؛ مثلاً، معیار ارزش طلا وزن و عیار آن است، معیار ارزش بنزین، مقدار و کیفیت آن است، معیار ارزش پول، پشتوانه‌ی آن است. اما معیار ارزش انسان‌ها چیست.
هر کدام از جامعه‌شناسان، صحبت‌هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه کردند.
بعد، وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چه‌قدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.
کسی که عشق‌اش یک آپارتمان دوطبقه است، در واقع، ارزش‌اش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشق‌اش ماشین‌اش است، ارزش‌اش به همان میزان است.
اما کسی که ‌عشق‌اش خدای متعال است ارزش‌اش به اندازه‌ ی خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه‌شناسان صحبت‌های مرا شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
وقتی تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی (علیه‌السلام) است. آن حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ أمْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه‌ی چیزی است که دوست می‌دارد».
وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه‌ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.
حضرت علامه در ادامه می‌گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلاً) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی، پنجاه‌میلیونی!» . چه‌قدر بدش می‌آید؟ در واقع می‌فهمد که این حرف، توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال، اما دنیوی، معلوم شد، ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد، چه‌قدر پست و بی‌ارزش است