نوازنده ناشناس!

او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.
در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان میرفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.
او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد:
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد:
پسربچه سهسالهای که در حالی که مادرش با عجله دستش را میکشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور میشد، به عقب نگاه میکرد و
ویولنیست را میدید.
چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچهها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
۴۵ دقیقه بعد:
نوازنده بیتوقف مینواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد.
یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد...
بله. هیچ کس این نوازنده را نمیشناخت و نمیدانست که او «جاشوآ بل» است، یکی از بزرگترین موسیقیدانهای دنیا.
او یکی از بهترین و پیچیدهترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولناش که ۳.۵ میلیون دلار میارزید، نواخته بود.
تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسرتی داشت که قیمت هر بلیط ورودیاش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود.
واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد. سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد میشوند در یک محیط معمولی در یک ساعت نامناسب، آیا ما متوجه زیبایی میشویم؟ آیا برای قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف میکنیم؟ آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک بافت غیرمنتظره، کشف کنیم؟
اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقیدانهای دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقیهای نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست نداریم پس چطور زیبایی های اطرافمان را درک می کنیم؟
این مردهای غمگین نازنین
غرور عبادت سوز
تفاوت نگاه
يكي از اساتيد دانشگاه خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد:
چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين
شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني
كه روي ويلچير ميشينه...
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم
پوشي كنه...
چقدر خوبه مثبت ديدن...
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو
ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم...
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم
این دنیای ما چقدر جای شگفت انگیزی است
یتیم بود و نمی دانست به کجا روی آورد و نزد چه کسی دست دراز کند.
ناگهان اندیشه ای به ذهنش خطور کرد.
او و دوستش تصمیم گرفتند کنسرت موسیقی در محوّطۀ دانشگاه ترتیب دهند تا پول تحصیلات خود را فراهم آورند.
مدیر برنامه اش مبلغ دو هزار دلار برای تضمین اجرای برنامه مطالبه کرد.
معامله صورت گرفت و دو پسر مزبور شروع به فعالیت کردند تا کنسرت را به موفّقیت نزدیک نمایند.
روز بزرگ فرا رسید، امّا متأسّفانه آنها نتوانسته بودند به اندازۀ کافی بلیط بفروشند.
کلّ مبلغی که توانستند جمع آوری نمایند 1600 دلار بود.
آنها نومید نزد پادرفسکی رفتند و تنگنای خود را با او در میان گذاشتند.
کلّ 1600 دلار جمع آوری شده را با چکی به مبلغ 400 دلار به او دادند
با این وعده که در موعد مقرّر مبلغ مزبور را تأمین کنند.
او چک را...
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
انگار خسوف ماه دلم دارد باز می شود ...
جملات به یاد ماندنی
در روزهای بارانی
جای خالی آدمها
بزرگتر میشود. . .
بعضيا هم از عقل ، فقط دندونش رو دارن !
بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
عفو هر كس به اندازه عشق اوست...
بخشنده ها عاشقترند...
شازده کوچولو از گل سرخ پرسید: آدمها کجان؟
و گل گفت: باد به اینور و آنورشان می برد!
این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده!
بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند
پر از حس های خوبند
پر از حرفهای نگفته اند
چه هستند، هستند
و چه نیستند، هستند
یادشان
خاطرشان
حس های خوبشان
آدمها
بعضی هایشان
سکوتشان هم پر از حرف هست
پر از مرهم به هر زخم است.....
حرف نزدن دلهره ای بود...
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر...
مردم این روزا قیمت هر چیزی رو میدونن
ولی ارزش هیچی رو نمیدونن ..!
آدم باید عین مرسوله پستی سفارشی باشه ! یکی باشه همیشه تحویلش بگیره ،
بگیرتش تو بغل ، امضا هم بده که تحویل گرفته شده و پس داده نمی شود !
آقايان معتقدند كه آدم بايد مرد باشه و خانم ها معتقدند كه مرد بايد آدم باشه
یا لطیف
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم
که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم .
خوب یادم هست از بهشت که آمدم ،
تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم .
بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم.
اما زمین تیره بود.کدر بود، سفت بود و سخت .
دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد.
و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار .
دیگر نور از من نمی گذرد،دیگر آب از من عبور نمی کند ،
روح در من روان نیست و جان جریان ندارد
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ،
چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام ،
گریه نمی کنم تا تمام نشود ،
می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ،
سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره؟
این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ،
به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، نا پدید می شود
یا لطیف ! کاشکی دوباره ،
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی
تا می چکیدم و می ورزیدم و نا پدید می شدم ،
مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی......
یا لطیف
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش
صراط
پروردگارا! از كارهاى شايسته ، عملى بــه
مــا عطا فـرمـا كه با آن به عنوان زاد و توشه به سوى تو سير كنيم و به
خاطر آن بر قرب ديدار تو حريص گرديم ، به گونه اى كه مرگ ، زمان انس ما
باشد و مـوعـد الفتى بـاشـد كه به آن اشتياق پيدا كنيم و پناهگاهى باشد كه
دوست داشته باشيم به آن نزديك شويم.
پس هر گاه مرگ را بر ما فرود مى
آورى و اجل را بر ما نازل مى كنى ، مـا را به زيارت آن سعادتمند گردان و
ما را با او مأنوس كن و ما را در ميهمانى مرگ شقاوتمند مساز و به ديدار مرگ
ما را پست و خوار مگردان و مـرگ را بابى از ابواب آمرزش و كليدى از
كليـــــــدهاى رحمت خود مقرر بدار و ما را در حاليكه هدايت شده ايم ،
گمراه نيستيم ، مطيع توييم ، از ديـدار تو كراهت نداريم ، تائب ايم ،
گناهكار نيستيم و بر گناه اصرار نداريم ، بميران.
اى ضمانت كننده پاداش نيكو كاران و اى اصلاح كننده اعمال تبهكاران.
من گم شدم
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمدهام، درد میکشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمیکنم
حق میدهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی ندادهام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینهای گم نمیشوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانهات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا
*علی اکبر لطیفیان*
حکایت یک سفارش محبت آمیز... قهوهی مبادا...
این داستان شما را بیشتر از یک فنجان قهوهی در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد...
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو میفهمی..
چیزهای کوچک در زندگی که مهم هستند
بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که افرادش از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند
در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را
برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن
اتفاقات کوچک بود
...
مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود
و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت
همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد
یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد
یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد
یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباسش تاخیر کرد
اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود
یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد
یکی دیگر تاخیر بچه اش باعث شده بود که نتواند سروقت حاضر شود
یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود
و
یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو
خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از
اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ
استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و به همین خاطر زنده ماند!
به همین خاطر هر وقت، در ترافیک گیر می افتم
آسانسوری را از دست می دهم
مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دهم
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم
دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشوید
...بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست
شمشيربازي با خدا
عاشق شد و خدا شمشيري به او داد، که عشق شمشيربازي است. شمشيري نه براي آن که بزند و نه براي آن که بکشد و نه براي آن که زخم بگذارد و خون بريزد. شمشيري تنها براي آن که بداند عشق، بازي است.
بازي اي بسيار سخت و بسيار ظريف و بسيار خطير. خدا شمشيري به او داد تا
بداند ديگر نه نشستن جايز است و نه خوابيدن و نه آسودن. زيرا آن که شمشيري
دارد بايد در معرکه باشد؛ هشيار در ميانه ميداناما آن شمشير که خدا در آغاز
به عاشقان مي دهد، شمشير چوبين است. زيرا که عشق در ابتدا به اين و آن است
و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشيرهاي چوبي، چندان کاري است و نه
درد شمشيرهاي چوبي، چندان عميق و نه مرگ با شمشيرهاي چوبي، چندان مرگ. جهان
اما ميدان شمشيربازان چوبيني است. و بسياري به زخم شمشيرهاي چوبي از پا مي
نشينند. بسياري به شکستن شمشيرهاي چوبي شان دست از بازي مي کشند. و بعضي
چنان فريفته اين بازي اند و چنان سرگرم، که گمان نمي برند بازي اي بزرگ تر
نيز هست و حريفي قَدرتر و شمشيري بُراتر.
و اين زمين آکنده است از شمشيرهاي چوبي شکسته و شمشيرهاي موريانه خورده و شمشيرهاي زينتي بي کار آويخته بر ديوار.
هرچند بازي با شمشيرهاي چوبي را هم لذتي است و شوري و شادي اي؛ اما چه شکوه
ناچيزي دارد اين بازي که شمشيرش چوبي است و حريفش اين و آن ميدانش به اين
کوچکي.
اما گريزي نيست که عاشقان، بازي را به شمشيري چوبي آزموده مي شوند و آماده.
و آن کس که به نيکويي از عهده بازي با شمشيرهاي چوبي برآيد، کم کم سزاوار
آن مي شود که خدا شمشيري راستين به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است
که خدا خود به ميدان مي آيد تا حريف، عاشق شود و همبازي اش. و آن که با خدا
شمشيربازي مي کند، مي داند که هرگز نخواهد برد. او براي باختن آمده است.
اما چه لذتي دارد اين بازي؛ بازي با خداوند. و چه شورانگيز است زخم اين
شمشير و چه شيرين است درد اين شمشير و چه خوش است مرگ، زير چکاچک رقص اين
شمشير.
و عاشقان مي دانند که زندگي چيزي نيست جز فرصت شمشيربازي با خدا.
لبخند کودک
امانت خدا بر زمين مانده بود . آدميان مي گذشتند بي هيچ باري بر شانه هايشان .
خدا پيامبري فرستاد تا به يادشان بياورد ، قول نخستين و بيعت اولين را .
پيامبر گفت : اي آدميان ، اين امانت از آن شماست . بر دوشش کشيد ، اين
همان است که زمين و آسمان را توان بر ودش کشيدنش نيست . پس به ياد آوريد
انسان را و دشواري اش را .
اما کسي به ياد نياورد .
پيامبر گفت : عشق است . عشق است . عشق است که بر زمين مانده است .
مجال ، اندک است و فرصت کوتاه .
شتاب کنيد و گرنه نوبت عاشقي مي گذرد . اما کسي به عشق نيانديشيد .
پيامبر گفت : آنچه نامش زندگي است ، نه خيال است و نه بازي .امتحان است . و تنها پاسخ به آزمون زندگي ، زيستن است ، زيستن.
اما کسي آزمون زندگي را پاسخ نگفت .
و در اين ميان کودکي که تازه پا به جهان گذاشته بود ، با لبخندي پيامبر را پاسخ گفت . زيرا پيمانش را با خدا به ياد مي آورد .
آنگاه خدا گفت : به پاس لبخند کودکي ، جهان را ادامه مي دهيم .
«جوجه تیغی دلم»
قلب تو کبوتر است بالهایت از نسیم قلب من سیاه و سخت قلب من شبیه.... بگذریم * دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیم خار دار پس تو احتاط کن جلو نیا برو کنار * توی این جهان گنده هیچ کس با دلم رفیق نیست فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است چیست؟؟ * مثل یک گلوله جمع میشود جوجه تیغی دلم نیش می زند به روح نازکم تیغ های تیز مشکلم * راستی تو جوجه تیغی دل مرا توی قلب خود راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده تو به او پناه می دهی؟؟ * باورت نمی شود ولی جوجه تیغی دلم زود رام می شود تو فقط سلام کن تیغ های تند و تیزاو با سلام تو تمام می شود
به شانه ام زدي
“به شانه ام زدي
كه تنهايي ام را تكانده باشي
به چه دل خوش كرده اي ؟
تكاندن برف
از شانه هاي آدم برفي ؟
”
― عرفان نظرآهاری
(مناجات التائبین)
اِلهی اَلْبَسَتْنیِ اَلْخَطایا ثَوْبَ مَذَلٌتِی وَ جَلٌلَنِی اَلتٌباعُدَ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتِی وَ اَمَاتَ قَلْبِی عَظِیمُ جِنایتَیِ فَاَحْیِه بِتوْبَةٍ مِنْكَ یا اَمَلِی وَ بُغْیَتِی وَ یا سُؤْلِی وَِ مُنْیَتِی ...
خدای من !
گناهانم لباس خو اری بر تنم كر ده است و دوری از تو درماندگی را آرایشم شده است. افزونی لجن گناهانم ماهی دلم را میرانده است.
ای نهایت آرزویم! ای زیباترین مطلوبم! ای تنها پاسخگویم! و ای محبوب دلم!
ماهی دلم را با جریان زلال تو به پذیرت زنده گردان.
خدایا!
مر گناهانم را سایه روشن رحمتت بیار و مر عیو بم را ابر پر بار رحمتت ببار ...
جشن میگیریم
آدم ها روز تولدشان را براي خودش شان جشن ميگرند .
ديگران به آنها تبريك ميگويند برايشان كادو ومهماني ميگرند
و در به ياد آوري روز تولد شان از هم پيشي ميگرند ....پس چرا
هيچ وقت يادمان نيست روز تولدمان مهمترين روز زندگي مادرمان است
تا خودمان . روزي كه بار نه ماه تكامل تداوم در رشد و همراهی دو ادم
با یکدیگر و باردار بودن را برروي زمين ميگذارد و با تحمل بيشترين
درد موجو د دردنيا انسان ديگري را راهي دنيا ميكند....
چرا هيچ وقت روز تولدم از مادرم تشكر نكردم و برايش آن روزبزرگ
را به نشان سپاسگذاري جشن نگرفتم...
چرا ما انسان ها فراموشكار ترين موجوداتيم
تا روزي كه خودمان مسیر تکراری قرن ها زندگی انسانی را تکرا کنیم
و در یک کلام تجربه تکراری دیگران را تجربه کنیم
روز مادر بر همه ی مادران ایران زمین مبارک
School of LIfe...
|
سه قفل با یک کلید
سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.
خانه شيخ بهايي
دوستان عزیز پیشنهاد میکنم حتما ببینید بسیار زیباست
لطفا ببینید و به صدا گوش کنید
http://www.jadidonline.com/
كاري از حميد رضا حسيني
چه زیبا گفته اند که ....
چه زیبا گفته اند که ....
چرا گاهی اوقات اینهمه از خدا دور هستم!
سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پرزدن آنسوی پرده ی آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
*
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک را برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
اینهمه از خدا دور هستم!
چقدر خدا داری؟


مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.
مرد گفت: “من همیشه سعی کردهام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بیاعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده بردهاند. چرا با وجودی که هم من و هم همسرم به خدا ایمان داریم، دچار این مشکل شدهایم؟”
مرد با تعجب جواب داد: “این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل آن اتاقهای بزرگ با پنجرههای بزرگ، اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم، آن سوی حیاط هم آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است.”
شیوانا پرسید : “درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟”
زن با تعجب پرسید :”منظورتان چیست! مگر میتوان درون خانه خدا داشت؟”
شیوانا گفت: “بله ! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در نظر بگیریم. برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشتهاید؟ آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کردهاید؟ آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه ماندهها و تهیدستان استفادهای شدهاست؟ آیا پردهای که به پنجرهها آویختهاید نقشی خدایی بر آنها وجود دارد؟ بروید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کردهاید و رد پای خدا را در کجاهای منزلتان میتوانید پیدا کنید. اگر چهار فرزند شما به بیراهه کشانده شدهاند، این نشان آن است که در آن منزل، حضور خدا را کم دارید. اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگیتان پخش کنید، خواهید دید که نه تنها فرزندانتان بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد.”




















دلـــــتــــنــــگــــــی پــــــیــــچـــیـــــــــده نــــــیــــســــــتــــــــ . . . !