شناخت از خود

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان
بسیاری از ما انسان و خودمان را نمیشناسیم .

و چون وقتی که انسان و خودمان را نمیشناسیم بسیار طبیعی است که طرف مقابل را هم نمی شناسیم...

من مي توانم شما را به اندازه ای که خودم را میشناسم ، بشناسم و چون خودم را خیلی کم می شناسم ،

 شما را هم نمیشناسم...

فروید درست میگفت که انسان مث یخی است توی آب ده درصدش بالاس نود درصدش پایینه که نه خودش و نه ديگران ازش خبر ندارن...

من کاملا مي توانم يك شناختی از خودم داشته باشم...

 شناخت از خود هم دو معنا دارد .

یکی اینکه به چرایی رفتارم واقف هستم .
چرا این كار را مي كنم و چرا این كار را نمیکنم و 

مخصوصا چرا این كار را میکنم ان زمانی که نباید اين كار را بكنم و چرا این كار را نمیکنم ان 

زمانی که باید بکنم.
و دوم شرایط حالات خودم و احساسات خودم... چرا این حال را دارم چرا غمگین شدم چرا عصبانی شدم ؟

 و ......
آیا این چرایی را مي دانيم...

 روزی که شما چرایی حال خود را ، احساسات و عواطف را و چرایی رفتار خودتان را مي دانيد ، 

خودتان را می
شناسيد . 

این کار شدنی است ... اصلا این بزرگترین کشف است....

" دكتر هلاكويي "


سایـه ی خـوشبختـی !

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


شب سرسام گرفته ی وحشتناکی بود ...


نمی دانم زمین چه بلایی بر سر آسمان آورده بود که آسمان آنقدر سوخته دل و ناراحت اشک می ریخت؟

تازیانه های کمر شکن باران، جان سکوت را به لب رسانیده بود ! …

سکوت ماتمزده و غمناک، زیر دست و پای باران، دست و پا میزد و فریاد می کشید و در پریشانی سینه خراش آسمان و ناله بی پناه سکوت، طوفانی افسار گسیخته و گیج، به جان درختها افتاده بود !

متصل درخت بود که ناله می کرد ! و در واپسین ناله ی یک آرزوی ناکام، می شکست.

گویی باغبانی سالخورده که گذشته های خزان زده در سوز و گداز مشتی آرزوی سرگردان،
زندگی او را از دستش ربوده بودند، عمدا درخت هایی را که خودش کاشته بود، می شکافت،
تا در پوسیدگی ریشه ی یکی از آنها، جوانی گمشده اش را پیدا کند.

در چنین شب وحشت زده ی وحشت آوری، سالها پیش از این فرزند طلا،
که بی چیزان خانه به دوش فقرش می نامند، پدر مرا بٌرد.

پدر من سالها پیش از این، در شبی گرسنه و لخت، لخت و گرسنه مٌرد.


من آنوقت بیش از شانزده پاییز ندیده بودم !

از اینکه نامی از بهار نمی برم تعجب نکنید، چون در طبیعت گرسنگان بیش از دو فصل وجود ندارد، پائیز و زمستان ! ...

در سرتاسر زندگی محنت بارشان، این پائیز محنت زده است که در ماتمزدگی رخسار زرد و
ماتمزه ی آنها را نوازش می دهد و زمستان هنگامی فرا می رسد که قلب در هم شکسته ی
انسان گرسنه، مثل مرغ سر بریده، در تنگنای سینه ی دلسوخته اش جان می کند.

و اینک امروز، ناگهان به یاد مرگ پدرم افتادم، بخاطر سؤالی بود که یکی از دوستان ساده ام از من کرد که :

راستی چرا اکثریت مردم هیچ روی خوشبختی را نمی بینند ؟

گفتم برادر، یکروز هم من همین سؤال را با پدرم در میان گذاشتم:

گفتم پدر، راستی تو هیچ روی خوشبختی را دیده ای ؟


پدرم خندید، خوشبختی ؟ من که ندیدم ! ...

گفتم چرا ؟

گفت : نمی دانم، همانقدر می دانم که تنها شبی، اشتباها سایه اش را، سایه ی خوشبختی را
در خواب دیدم، بر اسبی زرین سوار بود، به پای اسبش افتادم، زین اسب را به آغوش کشیدم،
به سینه فشردم و بوسیدم، بوسیدم و خندیدم، خندیدم و گریه کردم.

درست مثل دیوانه ی بخت برگشته ای که یکبار دیگر پس از عاقل شدن، تنها از شدت خوشحالی دیوانه شده باشد ! ...

آنوقت گفتم : آخر چرا ؟ خوشبختی یکبار در کلبه خراب مانده ی مرا نمی کوبد ؟

مگر من، مگر فرزند من، مگر ما بشر نیستیم ؟!

سایه ی خوشبختی با نعره های جگر خراش، صدا در سینه ام خفه کرد و فریاد کشید برو، برو انسان ساده دل.

تا هنگامی که در کف دست تو آنچه که هست، هست، خوشبختی را با تو کاری نیست !


به کف دستم نگاه کردم، شرافت خود را دیدم، که مغرور و سرفراز، پینه های دستم را نوازش می کرد ...

سخنان بزرگان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

ای کاش...




ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز
مانند گرگ قصه کنعان دروغ بود!

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار...کاش
برجان باغ داغ زمستان دروغ بود...

سخنان بزرگان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

گنجینه ادب پارسی

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


سلام خسته نباشین بچه ها
این سایت گنج حضوره فوق العاده است پیشنهاد میکنم ببینین

http://www.ganjnama.com

زیباترین قلب

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

اعتماد - اعتقاد

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

آتشی در خرمن هستی من افتاده بود

Inline image 1



آتشی در خرمن هستی من افتاده بود

تا برآرد روزگار از روزگار من دمار

من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ

یا کسی کو خود زده ناگه به آبی ٬ بی گدار

تیره طوفانی که گر بر کوهساران بگذرد

باز نگذارد به جز خاکستری از کوهسار

غرقه ی غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار

سر فکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

ورد آهم دم به دم: " ای روزگار ٬ ای روزگار"

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند

هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار

اگرکوسه ها آدم بودند

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


 ( برتولت برشت )
اگرکوسه ها آدم بودند
 
 
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:
 
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
 
آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند
 
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند
 
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
 
مواظب بود ند که همیشه پر آب باشد
 
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
 
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
 
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
 
چون که
 
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
 
برای ماهی ها مدرسه میساختند
 
وبه آنها یاد میدادند
 
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
 
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
 
به آنها می قبولاندند
 
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
 
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
 
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
 
وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
 
آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست میایید
 
اگر کوسه ها آدم بودند
 
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
 
از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند
 
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میاوردند  
 
که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
 
شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند
 
همراه نمایش آهنگهای مسحور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار
 
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند
 
در انجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
 
که به ماهیها می آ موخت :
 
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود"

پروردگار من!

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


اگر امروز کسی غیر از تو به گناهانم آگاه می شد، قطعا آن گناه را نمی کردم!

و اگر از زود رسیدن عقوبت تو میترسیدم،از گناه دوری می کردم! نه از این رو که تو

در نظرم از دیگران بی اهمییت تری بلکه به این خاطر که تو بهترین پوشاننده ی

زشتی ها هستی! حاکم ترین حکم کننذگانی! بزرگوار ترین بزرگوارانی! پوشاننده

ی عیب هایی! بخشنده ی گناهانی!بر اسرار غیب آگاهی!و به کرم خودت گناهان

را می پوشانی! و با بردباری خود عقوبت را به تاخیر می اندازی!

پس ستایش از آن توست به خاطر بردباری ات بعد از دانایی ات! و به خاطر

بخشش ات بعد از بعد از قدرتت!

(فریدون مشیری)

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



گفت دانایی که: گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر !

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش


سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست


وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند


گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب !؟


(فریدون مشیری)

مرغ توکا تصمیم می گیرد

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .

وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:
- ((وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند : غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.
فرزانگی پیری همین است :

((آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.))

واین آغاز انسان بود.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.


 

کـــــــــــــــــــــــودک کنــــــــــگویی :برنده 5 جایزه بین المللی عکاسی



AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

پائولو کوئیلو : گشوده ماندن در برابر عشق

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


گاهی آرزومند آنیم که به کسی که بسیار دوستش داریم، کمک کنیم ، اما کاری از دستمان بر نمی آید . شرایط به ما اجازه نمی دهد به او نزدیک شویم ، شاید آن شخص روحش را به هر حرکت محبت آمیز و حمایت ما بسته باشد و بعد برای ما فقط عشق می ماند . در این شرایط ، وقتی کار دیگری از دستمان بر نمی آید ، هنوز می توانیم عشق بورزیم ، بدون انتظار پاداش یا تغییر یا قدر شناسی . اگر این کار را بکنیم ، نیروی عشق تمام جهان پیرامون ما را عوض خواهد کرد. هر گاه این نیرو ظاهر شود ، همواره به نتیجه می رسد . هنری دروموند می گوید: زمان انسان را دگرگون نمی کند، اراده انسان را دگرگون نمی کند، عشق دگرگون می کند!

در روزنامه درباره ی دختر کوچکی در برازیلیا خواندم که به شکلی بی رحمانه به دست والدینش کتک خورده بود! تمام بدنش از کار افتاد و حتی نمی توانست دیگر حرف بزند! دختر بعد از اینکه در بیمارستان بستری شد ، تحت مراقبت پرستاری قرار گرفت که هر روز به او می گفت : دوستت دارم! پزشک ها مطمئن بودند که این دختر نمی تواند بشنود و تمام تلاش های پرستار بی حاصل است ، پرستار همچنان می گفت : فراموش نکن ، دوستت دارم! سه هفته بعد ، کودک قدرت حرکتش را دوباره به دست آورد. چهار هفته بعد ، توانست صحبت کند و لبخند بزند. پرستار هرگز مصاحبه ای نکرد و روزنامه هم نامش را فاش نکرد ، اما بگذارید همین جا بگویم ، فراموش نکنیم : عشق درمان می کند.

عشق دگرگون می کند و درمان می کند ؛ اما گاهی ، عشق دام های مرگباری می گستراند و می تواند منجر به نابودی کسی شود که تصمیم گرفته است خودش را به تمامی تسلیم کند . این احساس پیچیده چیست که در ژرفا، تنها دلیل زندگی ، مبارزه و پیشرفت ماست؟ اگر بخواهم آن را تعریف کنم ، از بی مسئولیتی من است، چرا که من، در کنار هر انسان دیگری ، تنها می توانم آن را احساس کنم . هزاران کتاب درباره ی این موضوع نوشته اند ، نمایش های زیادی اجرا کرده اند ، فیلم های زیادی ساخته اند، شعرهای زیادی گفته اند ، مجسمه های زیادی از چوب و مرمر تراشیده اند ، اما هر هنرمندی ، فقط می تواند تصور این احساس را منتقل کند و نه خود آن را.  اما من آموخته ام که این احساس در چیزهای کوچک حاضر است و خود را در بی اهمیت ترین اعمال ما نشان می دهد. پس لازم است همواره عشق را در ذهن داشته باشیم ، فارغ از آنکه عمل می کنیم یا نه.

برداشتن گوشی تلفن و گفتن حرف های محبت آمیزی که به تاخیر انداخته ایم . گشودن در به روی کسی که به کمک ما نیاز دارد. پذیرفتن شغلی، ترک کردن شغل . گرفتن تصمیمی که به تاخیر می انداخته ایم . تقاضای بخشش برای اشتباهی که کرده ایم و ما را آزار می دهد. تقاضای حقی که متعلق به ماست . باز کردن حسابی در گلفروشی محله ، که بسیار مهم تر از جواهر فروشی است . بالا بردن صدای موسیقی وقتی کسی که دوست داریم ، از ما دور است. پایین آوردن آن صدا وقتی او نزدیک است. دانستن آنکه کی بگوییم بله و کی بگوییم  نه، چرا که عشق با تمام نیروهای ما عمل می کند. یافتن ورزشی که می توان دو نفره انجام  داد. پیروی نکردن از هیچ دستورالعملی ، حتی آنچه در این متن آمده است ، چرا که عشق نیازمند خلاقیت است و وقتی هیچ یک از این ها ممکن نیست ، وقتی تنها چیزی که می ماند، تنهایی است، پس این داستان را که خواننده ای برایم فرستاده ، به یاد بسپرید.

گل سرخی روز و شب خواب زنبورها را می دید ، هیچ زنبوری بر گلبرگ هایش نمی نشست.  اما گل به رویایش ادامه داد. در شب های دراز ، آسمانی پر از زنبور را تصور می کرد که بر او فرود می آمدند تا او را ببوسند . با این کار ، می توانست تا روز بعد دوام آورد و بار دیگر گلبرگ هایش را به روی خورشید بگشاید.  شبی ، ماه که از تنهایی گل سرخ آگاه بود ، پرسید : از انتظار خسته نشده ای؟ گل سرخ گفت شاید . اما باید به تلاشم ادامه بدهم. ماه گفت، چرا ؟ گل سرخ گفت، اگر گلبرگ هایم را باز نکنم ، می پژمرم .گاهی ، وقتی به نظر می رسد که تنهایی تمام زیبایی ها را له می کند ، تنها راه برای مقاومت ، گشوده ماندن است.

جستجو در آگهی های استخدام

کار اینفو مکانی برای جستجو آگهی استخدامی در شرکت ها و موسسات دولتی و خصوصی در استان های مختلف کشور میباشد.موتور جستجو این وبسایت نسبت سایت های مشابه دارای گزینه های بیشتر برای انتخاب و فیلتر کردن میباشد همچنین سایت از نظر بروز بودن و بهینه بودن در جایگاه نسبتا خوبی قرار دارد.

انزل وب

تو را كوير صدا مي كردند اما...

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


هنوزهم ذهن كوتاه من از هواي خاكستري رنگ كوچه هاي تو ابري است و حس مي كنم دستهايم حتي براي كاشت يك شاخه گل ناتمام است.آبشار نگاهت برايم از درياهايي مي گفت كه سكوت تو

به آن مي ريزد.من صداي تپش قلب تو را،كه هماهنگ نفسهاي گل ابريشم بود،مي شنيدم.من از كودكان خسته ي كوچه هاي داغ تو،
كه دستانشان از اظطراب عطش پر بود،نشاني دريا را شنيدم.تو خون لحظه هايت را به آسمان هديه داده بودي،تو قلبت شكسته بودي.تو ترك خورده بودي.
گردبادهاي سياه نفسها،تو را اسير كرده بودند و ماسه هاي داغ،سرود چشمه را از تو دزديده بودند.
ولي تو باز هم بودي و آسمانت چقدر ستاره داشت،عطر نفسهاي تو بوي فردا مي دادند.تو عاشق بودي و قلبت مي سوخت.لبخندهاي تو چقدر تشنه بودند،وقتي از خاطرات درخت مي گفتي. تو در فرصت لبخندها هميشه گل مي دادي.
تو از فراموشي ابرها بيزار نبودي و هنوز هم به آسمان اعتماد داشتي و اعتماد تو چقدر سبزبود.
گلبرگهاي صبور دستان تو چقدر منتظر بودند.تو از شبنم نگاه انتظار،خيس بودي.تو را كوير صدا مي كردند اما تو از جنس دريا بودي!

عرفان نظری آهاری

عاشق...

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


عاشق می خواست به سفر برود. روزها ، ماه ها ، سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ما ه ها را مرتب می کرد و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هروز تو جیب های چمدانش شنبه و یک شنبه می ریخت و چه قرن هایی که ته چمدانش جا داده بود.
وسال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق فکر نمی کنی سفت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. عاشق گفت: خدایا، عشق سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم ، زیرا هر قدر که عاشقی کنم باز هم کم است.
خدا گفت: اما عاشقی سبکی است. عاشقی سفر ثانیه هاست . نه درنگ قرن ها و سال ها
بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر جز همین چند ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چزی با خود نمی برم ، باشد. اما خدایا هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند ، به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت :

نه

نه کسی ، نه چیزی. ((هیچ چیز)) توشه توست و ((هیچ کس )) معشوق تو. در سفری که نامش عشق است
عاشق راه افتاد و تنها بودو هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود

عرفان نظری آهاری

بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد

دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
بخوان دعای فرج را و نا امید مباش
بهشت پاک اجابت هزار در دارد
بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است
خدای را، شب یلدای غم سحر دارد
بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما، نیت سفر دارد
بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا
ز پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد
بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد

*****************


ادامه نوشته

آدم است که می خورد.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد.
هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.

او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
عرفان نظرآهاري

خلقت انسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دهایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!

داستان کوتاه از پائولو کوئیلو

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد. چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت . سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


جهنم تاریک بود . جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت

شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی میآورد
تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود ، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد ...
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد
و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت و این خسته اش کرده بود
شیطان روز را نفرین می کرد . روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم
شیطان با خودش می گفت : کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد

روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد : کاش مردم نابینا می شدند
نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم


اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد
جهل را با خود به جهان آورد . جهل ، جوهر جهنم بود


حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی ، جهل روی سر مردم می ریزد
و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن


حکیمان گفته اند : دانایی بهشت است و جهل ، جهنم
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


شیطان

اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ًما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِ دیرین را

آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من


طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تار و پودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِسرتاپا کبودم

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟


شب بود اما

صبح آمده این دوروبرها

این ردپای روشن اوست

این بال و پرها


لطفت برایم نسخه پیچید :

یک شیشه شربت ، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم

معرفی سایت

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

با سلام خدمت همه دوستان

می خوام یه سایت مفید که تازه راه اندازی شده رو بهتون معرفی کنم. اگه دنبال خونه میگردید و حال و حوصله و وقت مراجعه حضوری به آژانسهای املاک رو ندارید میتونید به سایت املاکستان برید و اونجا به رایگان بنویسید که دنبال چه ملکی هستید. بعدش مشاورای مسکن با دیدن مشخصات شما با شما تماس میگیرن  و ملکهای مورد نظر رو به شما معرفی میکنن. درواقع این سایت میخواد کاری کنه که مشاورای مسکن به دنبال مشتری بیان .به نظر

من که ایده این سایت خیلی جالبه. محیطش هم خیلی ساده و قشنگه 

اینم آدرسش

www.amlakestan.com


خدا " خدای آدمهای خلافکار هم هست

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

خداوند هدف زندگی است

جی پی واسوانی میگوید: خداوند هدف زندگی است و او را یاید دریافت. سخن گفتن درباره او کافی نیست بسیاری از ستایشها. تلاوت کتب آسمانی و دعاهای بی پایان ما با ذهنی پریشان انجام میشود دیری است که خداوند را بیرون از زندگی خود نگاه داشته ایم و اکنون زمان آن رسیده است که او را به درون فرا خوانیم.

 

راز زندگی تازه عشق به خداست. این عشق هر چه افزون باشد بیشتر رشد میکند. عشق یکی از موهبتهای خداوند به انسان است. بنابراین همیشه دعا کنید: خداوندا به تو عشق میورزم. میخواهم که هر چه بیشتر به تو عشق بورزم.میخواهم که هر چه بیشتر به تو عشق بورزم. میخواهم از عشق تو لبریز و سر مست شوم. اخلاق و عشقی پاک به من ببخش و مرا تقدیس کن تا این دنیای فریبا سرگردانم نکند.خدایا مرا وسیله کمک و بهبود رنجیده و درد مند ساز.

ابرهای عشق , باریدند روی من...

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


عشق در باغ ها نمی روید , عشق در بازار فروخته نمی شود .

هر آنکوآنرا میطلبد , شاه یا گدا , سرش را میدهد تا بستاندش .

چه بسیاری که کتاب های بزرگ را خواندند و مردند . هیچ یک هرگز نیاموختند .

دو حرف و نیم در عشق . هر که میخواند , می آموزد .

باریک است را ه عشق . هرگز دو را در آن جای نیست .

تا من بودم خدا نبود . حالا که او هست , من نیستم .

کبیر میگوید : ابرهای عشق , باریدند روی من , قلبم را خیساندند , جنگل درونم را سبز کردند .

یک قلب تهی از عشق – باز هم , خدا چشیده نشده . اینگونه است انسان , در این جهان :

عروجش بی ثمر . برانگیخته , مجذوب با نام او – مست عشق نشئه از رویتش .

چه تشویشی ؟ برای رهایی ؟

قصه عشق ,ناگفتنی , هرگز گفته نشده است .

گنگ شیرینی را می چشد – لذت می برد ... و لبخند می زند .


از کتاب راز بزرگ – مترجم : روان کهریز

قصه ناگفتنی عشق

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

مرد مقدسی کوشید خدا را بشناسد به آثار و کتب مقدس مراجعه کرد . اما هر چه بیشترمیخواند بیشتر گیج میشد.یک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت به ساحل دریا رفت تا هوایی تازه کند.آنجا پسر بچه ای را دید که گودالی حفر کرده یود و از دریا آب بر می داشت ودر گودال میریخت. با تعجب از پسرک پرسید : فرزندم چکار میکنی

.پسرک پاسخ داد :  میخواخم دریا را در این گودال بریزم.

مرد گفت این کار مسخره است تو چطور میتونی دریای به این بزرگی را در این گودال بریزی.

همچنان که این حرفها را میزد دریافت که خود نیز به کاری چنین احمقانه مشغول بوده است.

در واقع او هم میکوشید همه سراسر خرد لایتناهی خداوند را با ذهن کوچک انسانی خویش بشناسد.

سادوانی گفته است: خداوند از شما نمیپرسد که آیا سانسکریت – لاتین – یونانی – یا عربی آموخته اید.خداوند میپرسد آیا این کلمه سه حرفی ( ع ش ق ) را فراگرفته اید ؟ یا تعمق در خداوند زیبایی و عشق را در خود پرورش داده اید؟

از کتاب برای ان بسوی تو میایم از جی پی واسوانی