تو را كوير صدا مي كردند اما...
هنوزهم ذهن كوتاه من از هواي خاكستري رنگ كوچه هاي تو ابري است و حس مي كنم دستهايم حتي براي كاشت يك شاخه گل ناتمام است.آبشار نگاهت برايم از درياهايي مي گفت كه سكوت تو
به آن مي ريزد.من صداي تپش قلب تو را،كه هماهنگ نفسهاي گل ابريشم بود،مي شنيدم.من از كودكان خسته ي كوچه هاي داغ تو،
كه دستانشان از اظطراب عطش پر بود،نشاني دريا را شنيدم.تو خون لحظه هايت را
به آسمان هديه داده بودي،تو قلبت شكسته بودي.تو ترك خورده بودي.
گردبادهاي سياه نفسها،تو را اسير كرده بودند و ماسه هاي داغ،سرود چشمه را از تو دزديده بودند.
ولي تو باز هم بودي و آسمانت چقدر ستاره داشت،عطر نفسهاي تو بوي فردا مي
دادند.تو عاشق بودي و قلبت مي سوخت.لبخندهاي تو چقدر تشنه بودند،وقتي از
خاطرات درخت مي گفتي. تو در فرصت لبخندها هميشه گل مي دادي.
تو از فراموشي ابرها بيزار نبودي و هنوز هم به آسمان اعتماد داشتي و اعتماد تو چقدر سبزبود.
گلبرگهاي صبور دستان تو چقدر منتظر بودند.تو از شبنم نگاه انتظار،خيس بودي.تو را كوير صدا مي كردند اما تو از جنس دريا بودي!
عرفان نظری آهاری

دلـــــتــــنــــگــــــی پــــــیــــچـــیـــــــــده نــــــیــــســــــتــــــــ . . . !