داستان بسیار زیبا از دو دلداده
همدیگر را دیوانه وار دوست داشتند، دبی با نزدیک شدن به روز سالگرد ازدواجشان
به فکر خرید هدیه ای برای همسرش جیم افتاد. او از خیلی وقت پیش در نظر داشت
برای ساعت طلای همسرش یک زنجیر طلا بخرد، اما هرگز پول کافی برای آن پیدا
نکرده بود. با وجود این، شب سالگرد ازدواجشان فکری به خاطرش خطور کرد که او را
بسیار خوشحال می کرد. او موهای زیبای بلندی داشت و می توانست با فروختن آن ،
پول لازم را برای خرید «زنجیر زیبا تهیه کند. دبی شب سالگرد ازدواجشان در حال
که بسته ای کادو پیچ شده در دستش بود و محتوای آن همان زنجیر طلایی بود که با
فروختن موهای بلندش خریده بود. اما نگرانی و اضطراب سراپای وجود دبی را فرا
گرفته بود، او از علاقه ی مفرط جیم به موهای بلندش آگاه بود، اما نمی دانست که
شوهرش از فروختن موهایش چه عکس العملی نشان خواهد داد. دبی از آخرین رشته ی
پله هایی که به آپارتمان محقرشان ختم می شد. بالا رفت و در را که باز کرد از
دیدن شوهرش که در خانه منتظر او بود، تعجب کرد. بسته ی کادو پیچ شده ای نیز در
دست جیم بود که معلوم بود هدیه ی سالگرد ازدواج او برای همسرش است. موقعی که
دبی رو سری اش را برداشت. جیم متوجه موهای کوتاه او شد و اشک در چشمانش حلقه
زد، اما حرفی بر زبان نیاورد. سپس بغض گلویش را فرو بلعید و هدیه ی خود را به
طرف دبی دراز کرد. موقعی که دبی بسته را گشود، نمی توانست آنچه را که می دید
باور کند. داخل بسته یک جفت شانه ی زیبای نقره نشان بود که جیم برای موهای
بلند و زیبای او خریده بود. موقعی که جیم هم بسته ی خود را گشود، از تعجب بر
جای خود میخکوب شد. داخل بسته یک زنجیر زیبای طلا بود که همسرش برای ساعت او
خریده بود. تنها در همین لحظه بود که دبی متوجه شد شوهرش ساعت طلای خود را
برای خرید شانه گرو گذاشته است! ناگفته پیداست که عشق آنها بسیار زیباتر از
هدایای زیبایشان بود.



دلـــــتــــنــــگــــــی پــــــیــــچـــیـــــــــده نــــــیــــســــــتــــــــ . . . !