مترسک

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس


یک بار به مترسکی  گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای.
گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم.
دمی اندیشیدم و گفتم : درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام .
گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.
آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .




??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

برگرفته از: کتاب دیوانه جبران خلیل جبران

 منبعhttp://jomalatziba.blogfa.com

عشق پا به پای من ست...


آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

خدای مهربانم

 گاهی دنیایم آنقدر کوچک می شود که صدای تیک تاک ساعت،پتکی میشود به سنگینی یک لحظه انتظار...

چشم دوخته ام به هر سه تای این عقربه ها،گوش سپرده ام به دنگ دنگ این دایره ی انتظار...

نکند جوجه ی ساعتی خوابش برده باشد؟؟؟!!!...

اما به حرمت تمام ثانیه های پرعشقی که با حرکت هر عقربه،تیک زدی،بار انتظار این روزها را هر چه قدر سنگین به جان میخرم،دوست دارم این ثانیه های پربار را...بیهوده که بگذرانم،غرور لحظه هایم را شکسته ام...

از دیروزهایی که به تو سپردم تا فرداهایی که به نگاهت گره زدم،یک دنیا آرامش ست...

با تو که باشم،آسوده ام...آسوده ام که همانند ما نیستی،عشق تو ساعتی نیست...

هر روز عشقی در گنجینه ی دل جا میدهی،بی آنکه از سهم فرداهایم کم کنی،نه چون من که حتی در یک ثانیه مکث شادی،حرمت این عشق را بارها شکسته ام!!!...

آری آسوده ام،با تو لحظه هایم پر وزن تر از این انتظارند،وزنی به سنگینی یک عشق...

ساعتم را کوک نمیکنم دیگر...دیگر پا به پای عقربه ها نمی روم،عشق پا به پای من ست...

هر وقت خواستید تند بروید،کند بروید،اصلأ بایستید،بیمی نیست..

عشق پا به پای من ست...

ندیدمت که بگویم چقدر زیبایی



ندیدمت که بگویم چقدر زیبایی

نیامدی که ببینم شبیه دریایی ،

ببین دوباره غروب است و جاده آماده

بنا به گفته مردم غروب می آیی !

شکوه آمدنت را ببخش به چشمانم

بیا الهه غربت سوار صحرایی .

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس


جان را تو صفا ده به صفای صلوات

   همراه ملک شو به نوای صلوات

بر هر چه خـــــــدا قـــیمتی دادست ولـی

    گلزار بـهشت است بــــهای صـــلوات

خواهی که شود مشکلت آسان بفرست

   بر چــــهره دلــــربای مـهدی صلوات




??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

همه امور را به خدا بسپار

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

به او اعتماد کن...

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
خدمتکار پرسید:
((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))
ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))
خدمتکار گفت:
((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی
اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...

برگرفته از:کتاب "برای آن بسوی تو می آیم" ـ جی پی واسوانی




??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

تکه‌ای که دوست نداری…!

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

شيوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می‌کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می‌کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد.

شیوانا از مرد نانوا پرسید: “آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الان مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟”

مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد: “من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی‌ام بهتر شد اینکار را ترک می‌کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می‌شوم.”

شیوانا سری تکان داد و گفت: “متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می‌دهد بخشی از وجود او می‌فهمد که قادر به این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می‌آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می‌دهد. کم‌کم انسان‌های اطرافت هم می‌فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از تو فاصله می‌گیرند. تو کم‌کم تنها می‌شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است و در کلک زدن مهارت دارد با تو می‌ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه‌ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی!

اگر آن‌ها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می‌زنند، می‌دانستند که بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آن‌ها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می‌شود و همیشه همراهشان می‌آید، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی‌رفتند…




??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

رموز و آداب عشق

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

سلام دوستان عزیز مطلبی که پیش رو دارین در وصف عشقه میخوام بدونم با کدومش موافقین؟

دیروز بر دروازه ی معبد ایستادم و از رهگذران درباره ی رموز و آداب عشق پرسیدم

مردی میانسال می گذشت. جسمی بی رمق و چهره ای غمگین داشت آهی کشید و گفت عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است

جوانی تنومند و ورزیده می گذشت. با صدایی آهنگین، پاسخ داد عشق، ثباتی است که به بودن افزوده گردیده تا اکنونم را به نسلهای گذشته و آینده پیوند دهد

زنی با نگاهی دلتنگ می گذشت. آهی کشید و گفت عشق زهری مرگ آور است که دم جمع زنندگان عبوس است که در جهنم به خود می پیچند و از آسمان، توام با چرخش، چون ژاله جاری است. فقط به این خاطر که روح های تشنه را در آغوش بگیرد و سپس آنان لحظه ای می نوشند، یک سال هوشیارند، و تا ابد می میرند

دخترکی که گونه ای چون گل سرخ داشت، می گذشت، لبخندی زد و گفت عشق چشمه ای است که روح عروسان را چنان آبیاری می کند تا به روحی عظیم بدل شوند و آنان را با نیایش تا سرحد ستارگان شب بالا می برد تا قبل از طلوع خورشید ترانه ای از ستایش و پرستش سر دهند

مردی می گذشت ، لباسی تیره رنگ به تن داشت با محاسنی بلند ابرو در هم کشید و گفت عشق جهانی است که مانع از دید است در عنفوان جوانی آغاز می شود و با پایانش پایان می یابد مردی خوش منظر با چهره ای گشاده عبور می کرد با خوشحالی گفت عشق دانش علوی است که چشمانمان را باز می کند تا چیزها را همانطور که خداوند می بیند ببینیم

مرد نابینایی می گذشت که با عصایش به زمین ضربه می زد گریه سر داد و گفت عشق مِهی غلیظ است که روح را از هر جهت احاطه کرده است و حدود وجود را مستور نموده است و فقط اجازه دارد شبح تمایلاتش را که در صخره هاسرگردان است ببیند و نسبت به صدای پژواک فریادش در دره ها ناشنوا است

جوانی با گیتار می گذشت و می خواند عشق اشعه ای جادویی از نوری است که از روی انسانهای حساس می درخشد و اطرافشان را آذین می بندد تو جهان را چون کاروانی می بینی که از میان علفزار سبز گذر می کند عشق رؤیایی دوست داشتنی است که بین بیداری و بیداری برپا است

پیرمردی می گذشت پشتش خم شده بود و پاهایش را همانند تکه ای پارچه به دنبال می کشید، با صدایی لرزان گفت عشق آرامش جسم است در خاموش گور و آسایش روح است در عمق ابدیت

کودکی پنج ساله می گذشت لبخندم را پاسخ داد و گفت عشق یعنی پدرم یعنی مادرم فقط پدر و مادرم هستند که عشق را می شناسند روز به پایان رسید کسانی که از معبد عبور می کردند هر یک به زبان خویش تعبیری از عشق داشتند که آمالشان را آشکار می ساخت و بیانگر یکی از رموز زندگی بود

عصر هنگام که عبور رهگذران خاموش شد صدایی از درون معبد به گوشم رسید
عشق دو تصنیف دارد: نیمی صبر و نیمی تندخویی
نیمی از عشق آتش است در آن هنگام وارد معبد شدم با صداقت و در سکوت زانو زدم و به عبادت پرداختم خداوندا مرا طعام شعله ها گردان بار الهی مرا در آتش مقدس بسوزان

برگرفته از:کتاب معشوق نوشته ی جبران خلیل جبران




??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

آقای ما  به رو سیاهیمان نگاه نکن...


چندگاهیست وقتی می گویم:

«اللهم کل لولیک الحجة بن الحسن»

با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد

 آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

چندگاهیست وقتی می گویم: «صلواتک علیه و علی آبائه »

به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمی ریزم

چندگاهیست وقتی می گویم: «فی هذه الساعة»

دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت

کجا منزل گرفته ای...

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس




??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

ادامه نوشته

چهل وپنج روز در مترو - خاطره ای از یک روحانی


گفت: سلام آخوند.
گفتم: سلام دختر گلم.
گفت: خوبی آخوند؟
گفتم: ممنون. شما چطورید؟
مجله اش را نشانم داد وگفت : این عمو قناده این هم فتیله ای ها هستن عمو قناد بچه داره این یکی هم بچه داره.
عکس ها را نشانم می داد و تعداد وجنسیت بچه های هنرپیشه ها را برایم توضیح می داد...

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس





??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 

ادامه نوشته

پشیمانی

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.




??? ???? ?? ?? ?????? ???????



 




رنج آهنگر

آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس
آهنگری 
 پس از گذراندن جواني پرشر و شور، تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام
پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد. حتي مشکلاتش مدام بيش‌تر مي‌شد ...

يک روز عصر، دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجيب است. درست بعد از اين که تصميم گرفته‌اي مرد خداترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده، نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده».

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي‌فهميد چه بر سر زندگي‌اش آمده.

اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را که مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

«در اين کارگاه، فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چه طور اين کار را مي‌کنم؟ اول تکه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي‌دهم تا سرخ شود. بعد با بي‌رحمي، سنگين‌ترين پتک را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم، تا اين که فولاد، شکلي را بگيرد که مي‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو مي‌کنم، و تمام اين کارگاه را بخار آب مي‌گيرد، فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌کند و رنج مي‌برد. بايد اين کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يک بار کافي نيست».

آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد:

«گاهي فولادي که به دستم مي‌رسد، نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک مي‌اندازد. مي‌دانم که اين فولاد، هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد».

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:


«مي‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده، پذيرفته‌ام، و گاهي به شدت احساس سرما مي‌کنم. انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي که مي‌خواهم، اين است خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي که مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بي فايده پرتاب نکن


 
این صفحه را به اشتراک بگذارید

راههای رسیدن به خدا

آپلود عکس رایگان و دائمی


یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:

 آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:
 آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:
خودت باید این را برای خودت روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:
استاد این منطقی نیست. شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟
بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:
چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.

برگرفته از: کتاب مكتوب - پائولوکوئیلو


این صفحه را به اشتراک بگذارید


قانون دانه

آپلود عکس رایگان و دائمی


نگاهی به درخت سیب بیندازید. شاید پانصد سیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسیم: “چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟”

اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می‌دهد:

اکثر دانه‌ها هرگز رشد نمی‌کنند. پس اگر واقعاً می‌خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.

از این مطلب می‌توان این نتایج را بدست آورد:

- باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری.

- باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی.

- باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده‌ات را بفروشی.

- باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.

وقتی که قانون دانهرا درک کنیم دیگر نا امید نمی‌شویم و به راحتی احساس شکست نمی‌کنیم. قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آن‌ها درس گرفت.

افراد موفق هر چه بیشتر شکست می‌خورند، دانه‌های بیشتری می‌کارند.






این صفحه را به اشتراک بگذارید

حكايت‌ تقدير

آپلود عکس رایگان و دائمی


قصه‌ را كه‌ مي ‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟

قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني ‌ام‌ نوشته‌ اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي ‌كنم.

اما چه‌ كنم‌ با تقدیركه‌ از... عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي ‌زند؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه ‌اي‌ مي ‌آورد، بهانه‌ هاي‌ كوچك‌ بي ‌مقدار.تنم‌ نازك‌ است‌ و بال ‌هايم‌ نحيف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي ‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم.
گفتي‌ قرار است‌ بال ‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد؟ گفتي‌ كه‌ حيرت، بار درخت‌ توحيد است؟ گفتي‌ بي‌ نيازي...؟گفتي‌ كه‌ فقر...؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟آي‌ تقدیر! آي‌ تقدیر! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...

بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته ‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با او است‌ كه‌ مي ‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌ هاي‌ طلب.گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال ‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال ‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟

یا امام زمان ....

آپلود عکس رایگان و دائمی



  دلتنگت که میشوم


   آسمان هم دلش ریش میشود...


   ای از تبار یاس های خوش بو


   تو ای به رنگ سرمستی


   پنهان شده ای که چه؟!


   تابستان بهانه است


   سرزمینمان داغدار کوچ توست...


   غبار دوریت طراوت را مسموم کرده


   و انگورها مستی ز تو میطلبند .


   به گمانم کم سویی اخترکان محصول غیبت های توست...


   ... ای حسن تعلیل جهان!


   نمایان شو


   تا آرامش بر ظرف زمان طلاکوب شود...



                                                   تقدیم به امام زمان

داستـان زیبـای قلـب کوچـک از نادر ابراهیـمی


این داستان نادر ابراهیمی بقدری برام لذت بخش بود که حیفم اومد خواندن دوباره اونرا با شما دوستان شریک نشم ... لطفا در حین خواندن، حضور قلبتان را نیز فراموش نکنید.

آپلود عکس رایگان و دائمی



من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم...
یا... نمی‌دانم...
کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است. برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف!
با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت...
دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

نادر ابراهیمی

آپلود عکس رایگان و دائمی


نکته : هرکسی را که میخواهیم نمی توانیم در قلبمان جا بدهیم (یعنی ما دعوتنامه را صادر میکنیم؛ بقیه اش به مهمان بستگی دارد)؛ چون آن شخص هم باید خودش بخواهد و بتواند با خودش کنار بیاید که برای ماندن در این قلب چه چیزهائی را باید کنار بگذارد؛ یعنی سبکبار بیاید تا راحت باشد وگرنه مشغول حمل و جادادن بارش میشود و از میهمانی قلب جا میماند!

خدایا ! مرا که بی " تو " ، " من " نمی شوم ، در پناه خود گیر ...

آپلود عکس رایگان و دائمی


بدن رنجورم را که به هوای صعود به قلهء عبادت" تو " برسجدهء " تو " نهاده ام ،

عذاب مده و از خود مران ،

بگذار تا رخسار زیبایت را ، مشتاقانه زیارت نمایم ، درهای رحمتت را به روی سیاهم ،

مبند ،

که منور با انوار رحمت و بخشایش  " تو " گردد .

*******

زبانم که به حمد و ثنای  " تو " گویا شده ،

فرو مبند ،

گوشهایم که به آهنگ خوش الحان پرندگان و تمامی موجوداتی که آفریده ای ،

و صبحگاهان از ترنم صدای آنان در حال حمد و ثنای " تو " ،

دل خوش دارند ،

مبند ،

******

آن هنگام که فرشتگانت به بارگاه با عظمتت  فرود می آیند ....

  آن هنگام که دعای بنده ی گنهکاری را استجابت می کنی ،

   آن هنگامی که خودت به تنهائی و بیکسی مظلومان می گریی ،

   آن هنگام که انوار آسمانیت قلب بندگان راستینت را منور می کند ،

  آن هنگام که شهدا را در عرش به میهمانی می خوانی ،

    

 مرا پیش از آنکه اثری و نشانی ،

از وجودم نباشد 

تا تو را با بهترین کلام ، ستایش کنم ... دریاب

******

با وجود تمامی ناملایماتی که از ابتدای زندگیم با آنها درگیرم ،

نمی دونم چرا هر چه این سختیها شدت پیدا می کنه  ،

خودمه به تو نزدیکتر احساس می کنم ؟

زندگي حالت باراني چشمان تو است...

آپلود عکس رایگان و دائمی

زندگي در گذر آينه ها جان دارد

با سفرهاي پر از خاطره پيمان دارد


زندگي خواب لطيفي است که گل مي بيند

اضطراب و هيجاني است که انسان دارد


زندگي کلبه ي دنجي است که در نقشه خود

دو سه تا پنجره رو به خيابان دارد


گاه با خنده عجين است و گهي با گريه

گاه خشک است و گهي شر شر باران دارد


زندگي مرد بزرگي است که در بستر مرگ

به شفابخشي يک معجزه ايمان دارد


زندگي حالت باراني چشمان تو است

که در آن قوس و قزح هاي فراوان دارد


زندگي آن گل سرخي است که تو مي بويي

يک سراغاز قشنگي است که پايان دارد

خود‌خواه نباشید!


اسب و الاغی با هم سفر می کردند.الاغ به اسب گفت : اگر دلت می خواهد من زنده بمانم، کمی از بار من را بردار. اما اسب به او اعتنایی نکرد. الاغ که نمی توانست سنگینی آن همه بار را تحمل کند، به زمین افتاد و جان داد.

آن گاه صاحب اسب تمام بارها ، به اضافه‌ی پوست الاغ را پشت اسب گذاشت. اسب همچنان که زیر بار کمر خم کرده بود، ناله می کرد و با خود می گفت : افسوس! چه حماقتی کردم.من حاضر نشدم اندکی از بار الاغ را به دوش بکشم. حالا نه تنها مجبورم باری را که بردوش او بود، بلکه پوست او را هم به دوش بکشم.

آپلود عکس رایگان و دائمی


شنیده ام که در اندونزی درختی به نام یوپاس وجود دارد.این درخت سم ترشح می کند و چنان انبوه و پر است که هر گیاهی را که در پای آن رشد کند ، نابود می کند. این درخت پناه می دهد،‌سایه دارد و

آپلود عکس رایگان و دائمی

ادامه نوشته

دزد مال مردم

آپلود عکس رایگان و دائمی



نقل است در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار به همراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دور دست شد.

در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده، تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند.

حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه‌ای پر از سکه‌های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه‌های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه‌ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود.

حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک‌ زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود همی گفت که من گول آن عالم را خوردم.

رئیس حرامیان دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم؟ رئیس دزدان پاسخ چنین داد:

“ای ابله، درست است که ما دزد مال مردمیم اما هرگز قرار نبود دزد ایمان مردم باشیم.”

پاسخ بدی را نباید با بدی داد

آپلود عکس رایگان و دائمی


ای سگ...
این بخشی از نامه ای بود که به دست شخصیت بزرگوار شیعه،شیخ طوسی رسیده بود.
شما بودید چه می کردید؟
در جواب نویسنده چه می نوشتید؟!
آری!پاسخ بدی را نباید با بدی داد و از بزرگواری چون او غیر از این انتظار نمی رفت.
در پاسخ نوشت:
برادر عزیز!ظاهرا اشتباه کرده اید،زیرا
سگ چهار دست و پا راه می رود ومن روی دوپا
سگ عوعو می کند ومن صحبت می کنم
بدن سگ پوشیده از موست به گونه ای که پوستش پیدا نیست ولی بدن من این گونه نمی باشدو...
خلاصه یک تفاوت های انسان و سگ را برشمرد و آخر دست نوشت:
بنابر دلایل،من سگ نمی باشم و انسان هستم.
فکر کنید وقتی پاسخ او به دست نویسنده نامه مذکور رسید چه اتفاقی افتاد؟!
شرمنده گی بود و عرق خجالت که از سر و رویش می ریخت.

امام علی علیه السلام فرمود:
««إن الناس إلی صالح الأدب أحوج منهم إلی الفضة و الذهب»»(1)
«مردم به ادب نیک،نیازمندترند تا به زر و سیم.»

دو کاج

آپلود عکس رایگان و دائمی



این شعر بسیار خواندنی سروده آقای محبت و از کتاب چهارم دبستان
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند

یکی از روز های سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شدو روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم

بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد برزمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

--------------------
و حال نسخه جدید این شعر زیبا

دو کاج از همان شاعر دوکاج


در كنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو كاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
روزی از روزهای پائیزی زیر رگبار و تازیانه باد
یكی از كاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل كن
ریشه‌هایم ز خاك بیرون است چند روزی مرا تحمل كن
كاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد ده ما نام یافت کاجستان

باورم کن خواهد آمد، باوفاست

آپلود عکس رایگان و دائمی


خواهد آمد ای دل دیوانه ام

او که نامش با لبانم آشناست

من گل نرگس برایش چیده ام

باورم کن خواهد آمد، باوفاست

امشب از فرط جنون در سینه دل

یکنفس تا صبح هو هو میکند

آخر این دل، این دل بی طاقتم

دست احساس مرا رو میکند

نذر کردم لحظه ی تنگ غروب

نذر، یک شب اشک نیلی ریختن

بر سر هر کوچه ی شهر خیال

شب چراغی از نگاه آویختن

باز میسایم نگاهم را به راه

خیره بر دروازه های نیمه باز

گامها فرسوده ام در کوچه ها

کوچه های خاکی دور و دراز

بیقرارم، ناشکیبم، مست مست

امشب از یاد تو لبریزم بیا

آه میخواهم که قبل از مرگ خویش

دست بر دامانت آویزم بیا

خواهد آمد ای دل دیوانه ام

او که نامش با لبانم آشناست

من گل نرگس برایش چیده ام

باورم کن خواهد آمد، باوفاست

 

مژده پاك سرشت

ای زندگی

آپلود عکس رایگان و دائمی 

گر آخرين فريب تو، اي زندگي، نبود 

اينك هزار بار، رها كرده بودمت

زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كِشي

در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت

هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد 

آغوش گرم خويش برويم گشاده اي

دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست

اما درين فريب، فسون ها نهاده اي

در پشت پرده، هيچ مداري جز اين فريب

ليكن هزار جامه بر اندام او كني

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب كني و مرا رام او كني

روزي نقاب عشق به رخسار او نهي

تا نوري از اميد بتابد به خاطرم

روزي غرور شعر و هنر نام او كني

تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم

در دام اين فريب، بسي دير مانده ام

ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش

اي زندگي، دريغ كه چون از تو بگسلم

در آخرين فريب تو جويم پناه خويش

روی پرده ی کعبه

آپلود عکس رایگان و دائمی


روی پـــــرده ی کعــبه ؛ این آیه حک شده اســت :

 نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّيأَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ 

 و مـــن . . . هنــــوز و تا همیشــه 

به همین یک آیــه دلخــوشــــم : "

 بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم ! "

هنوز فرصت‌ هست

آپلود عکس رایگان و دائمی


گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندي‌ را بوي‌ نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير كرده‌ام.
گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتي‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوي‌ بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود.
چنين‌ كردم، بوي‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بي‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌اي‌ براي‌ خودش‌ دوخته‌ است.
به‌ اينجا كه‌ مي‌رسم، نااميد مي‌شوم، آن‌قدر كه‌ مي‌خواهم‌ همة‌ سرازيري‌ جهنم‌ را يكريز بدوم. اما فرشته‌اي‌ دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.
راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است.

عرفان نظر آهاری

http://jomalatziba.blogfa.com

فرشته‌هاي‌ اميد

آپلود عکس رایگان و دائمی


نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.

هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد.

گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم...

آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم.

لحظات جادویی زندگی

آپلود عکس رایگان و دائمی


او گفت:باید خطر کرد.تنها زمانی میتوانیم معجزه زندگی را کاملا دریابیم که اجازه دهیم مسایل غیر مترقبه رخ دهند.

خداوند هر روز آفتاب را به ما ارزانی می دارد - و لحظه ای را که قادریم هر آنچه ما را غمپین میسازددگرگون سازیم.

هر روز در تلاشیم تا وانمود کنیم متوجه آن لحظه نشده ایم که آن لحظه وجود ندارد -که امروز مانند دیروز است و فردا

مانند امروز خواهد بود .اما اگر انسانها واقعا به زندگی روزمره شان توجه کنند به آن لحظه جادویی پی خواهند برد

. درست زمانی از راه خواهد رسیدکه ما مشغول کاری پیش پا افتاده هستیم. مانند فرو کردن کلید در قفل در

خانه . این لحظه ممکن است در سکوتی باشد که پس از شام حاکم می شود و یا درهزار و یک چیزی که

همشان برایمان شبیه به هم هستند . اما آن لحظه وجود دارد- لحظه ای همه قدرت ستارگان جزیی از ما میشود

و ما را قادر میسازد معجزه کنیم .

گاهی اوقات شادی یک نعمت است ولی در اغلب موارد یک پیروزی است . لحظه جادویی به ما کمک میکند تا تغییر کنیم و ما را برای یافتن رویاهایمان راهی میکند . آری ما عذاب میکشیم اوقات دشواری را میگذارنیم و نا امیدی های بسیاری را تجربه میکنیم - اما همه اینها گذرا هستند هیچ نشان ماندگاری از خود باقی نمیگدارند . و یک روز با غرور و ایمان به راهی که پشت سر گذاشته ایم مینگریم .

بدبخت کسیست که از خطر می هراسد . شاید این شخص هیچ گاه نادم یا دلسرد نشود شاید همانند انسانهایی که رویایی را دنبال میکنند عذاب نبیند . اما هنگامی که به گذشته مینگرد - و هر کس به نوعی این کار را میکند - ندای قلب خود را  میشنود که میگوید : " با معجزاتی که خداوند در روزهای زندگی ات قرار داد چه کردی؟ با استعدادهایی که خداوند به تو ارزانی داشت چه کردی؟تو خودت را در غاری پنهان ساختی چون میترسیدی این استعدادها را از دست بدهی . و حالا این هم یادگار توست : اطمینان از اینکه زندگی ات را به بطالت گذراندی .

بدبخت انسانهایی هستند که باید این سخنان را بشنود . چرا که وقتی سرانجام به معجزات ایمان می آورند لحظات جادویی زندگی ات طی شده است.

پائولو کوئیلیو


دلم عجیب گرفته!

آپلود عکس رایگان و دائمی


دلم عجیب گرفته!هزار قصه ی مادربزرگ هم بی اثرست!!!

چه فایده وقتی کلاغ قصه هایش هیچ گاه به خانه نمیرسد؟؟؟

قصه نمی خواهم،خوابم نمی آید،رویا را پیش نکش!!

آنقدر بزرگ شدم که بدانم غیر از خدا هیچ کس نبوده...

پس چه ترسی دارم؟!!از واقعیت برایم بگو...واقعیت من هر روز با خدایی میگذرد پر از عشق،پر از معرفت و پر از بخشش...

قصه نمی خواهم،آیه ای بخوان...

وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یجْعَل لَّهُ مخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْث لا یحْتَسِب وَ مَن یَتَوَکلْ عَلى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شىْء قَدْراً؛

هر که از خدا پروا کند، برای او راه خروجی (از گناه و مشکلات) پدید می آورد و او را از جائی که گمان نمی برد روزی می دهد و هر کس بر خدا توکل کند او برای وی کافی است. همانا خدا (به ثمر) رساننده ی امر خویش است. بی تردید خدا برای هر چیزی اندازه ای نهاده است»