همه هیچ شدند و تو یگانه ماندی......
بارالها!
روزشمار زندگانی را که نظر افکندم جز معرفت چیزی لابه لای خاطراتت نیافتم...
در ازدحام و انزوا/از تنگناها تا شاهراه های زندگی/ تنها تو را کنار خود یافتم
هر ثانیه ام تکرار توست...خداوندا وقتی نگذاشتی لحظه ای تنها بمانم،چگونه بی یاد تو با دیگران بر جا بمانم؟؟!!!
ماندی،دردهایم قسمت کردی،لحظه هایم ساختی,بودنت رنگ عشقی بر بوم دل پاشید و ماندنت باران عاشقی بر کوچه پس کوچه های هستی...
خداوندا
من یاد گرفتم همه را دوست بدارم و حتی بس بیش از این،عاشقانه دوست بدارم
من از تو یاد گرفتم همه انسان ها بسی با ارزشند و همه بر در عالم نقشی از خود می زنند.
من از تو یاد گرفتم ار بدی هست،نور نیکی بسی گسترده است و من یاد گرفتم وسعت دید دلم افزون و افزون تر کنم،
همه چیز ببینم،بشنوم،بدی هاشان قاب دیوار نکنم و خوبی ها به زیر خاک
همه را فرصت میدهی پروردگارا،تو همانی که تار و پود<بخشش>را با حوصله بافته ای
و چه خوبی،تو ای بهترین...
من از تو یاد گرفتم تک تک عالم خلقت،همه موجودات را عاشقانه،تا نهایت دوست بدارم
خداوندا من دلم تو را میخواهد
بارالها
دروازه ی قلبم بگشا
گنجینه ی دل رونق ده
قطره ای از معرفت بر وجودم بفشان...
تا بگویم شکر،تا بخوانم من تو را بیش از پیش...
شرمنده ام، شرمنده ی عشقی که می ورزی و قلبی که نمی فهمد!!!...
خداوندا من دلم تو را میخواهد،عشق تو به آسمان می ماند،هر کجا باشم مرا همراه است
زمین ،مادر آدمی
جبرئيل نزد زمين امد .زمين به او گفت:"هر قدر خاک که می خواهی بردار.من اين افريده را دوست خواهم داشت.افريده ای که نامش ادم است."
جبرئيل مشت مشت خاک بر گرفت و نزد خدا برد.و هر مشتی ادمی شد.
خدا گفت:"درود بر زمين که زمين؛مادر ادم است."
و اينگونه بود که هر ادمی افريده شد؛نزد مادرش؛زمين بازگشت.و زمين ابش داد. زمين نانش داد.زمين پناهش داد.زمين همه چيزش داد.و ان هنگام که ادمی روحش را به خدا می دادجز مادرش زمين هيچ کس او را نمی خواست.
زمين مادر است و مادر عاشق؛زمين مادر است و مادر مهربان.زمين مادر است ومادرشکيباست.
زمين مادر است و مادر گاه بی قرار نيز می شود.چندان که کودکش را نيز می ازارد.
خدايا!ما را ببخش و بيامرز.و به مادرمان زمين ارام و قرار بده تا هرگز ديگر کودکش را انگونه نيازارد.
عرفان نظر آهاری
گاهی به نگاهمان نگاهی بیندازیم
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید
اما اگر دلتان
میخواهد
قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید
او
حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل
در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم
آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از
آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار
اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه
انداختند و مدام به طرف
همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی
دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی
اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته
بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود.
بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: آقای محترم!
بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را
بگیرید؟
مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی
صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم
از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در
آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم.
نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و … و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان
کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:صادقانه بگویید آیا اکنون این
وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این
دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد
عوض
شده است؟ و خودش ادامه میدهد که: راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض
شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از
دست من ساخته است؟ و…. اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این
مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر
نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته
است انجام بدهم
حقیقت
این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه
حل هر مسئلهای
این
است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد
که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم
تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه
اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است
گل، دعوای گوزنها را تماشا نمیکند!
بهار بود و شیوانا در کنار چشمهای نشسته بود و به گلها و سبزههای بهاری نگاه میکرد و از طبیعت بهاری لذت میبرد. در این هنگام جوانی غمگین و پریشان قدمزنان از راه رسید و کنار شیوانا نشست و در حالی که گلی کوچک را از کنار جوی آب میچید به شیوانا گفت: “خوش به حالتان که مثل من اینقدر غم و غصه ندارید؟”
شیوانا در حالی که به گل چیده شده در دستان
پسر جوان خیره مانده بود پرسید: “غم و اندوه تو به خاطر چیست که این گل
باید تاوانش را پس بدهد؟”
پسر گفت: “برای مهمانی از راه دور به منزل
یکی از اقوام آمدهایم. اما هنوز چند ساعتی نگذشته که اختلافات قدیمی سر
باز کرد و هر کسی دلیلی برای به جان هم پریدن و ناراحت ساختن بقیه پیدا کرد
و من هم که خواستم وساطت کنم، فقط دشنام شنیدم. به همین خاطر از آنجا
بیرون آمدم و شما را دیدم که چقدر آرام و آسوده کنار این جوی آب نشستهاید و
از این همه غم و غصه فارغ هستید.”
شیوانا گل مچاله شده را از دست جوان گرفت و
با دست به دو تا گوزن نر اشاره کرد که در فاصله دور با همدیگر دعوا
میکردند. سپس گفت :”عمر این گل خیلی کوتاه است و تو با چیدنش آن را
کوتاهتر ساختی. این گل
و همینطور همه گلهایی که در این دشت سبز شدهاند فرصت ندارند که عمر
کوتاه خود را به دعوای گوزنها و شاخبازی آنها هدر دهند. آنها بیاعتنا به
همه گوزنهایی که دعوا میکنند از زندگی
و عمر خود لذت میبرند و حتی به سمت آنها نگاه هم نمیکنند چرا که همه
گلها خوب میدانند وقتی سهمیه عمر تعیین میکردند برای تماشای دعوای گوزن
به آنها سهمیه اضافی داده نشده است.
تو هم اگر میبینی به خاطر شرایط روزگار در
بین جمعی قرار گرفتهای که به تقلید از گوزنها میخواهند با شاخ در شاخ
هم انداختن، نگاه و توجه و وقت و در واقع عمر دیگران را به سمت خود جلب
کنند، بهتر است مانند این گل به زندگی نگاه کنی و اصلا به گوزنها و شاخ
بازی آنها توجهی نداشته باشی! اگر هم کسی دلیل این بیتوجهی تو را پرسید به
او بگو که برای تماشای دعوای گوزنها سهمیه عمر اضافی به تو داده نشده است
و سهمیه فعلیات را هم برای تماشای گلها نیاز داری!”
خداوندا ای آفریننده زیباترین ها
خداوندا ای آفریننده زیباترین ها ،ای آنکه بی تو مرا یارای زیستن نباشد
واگر دمی از این بنده حقیرت غافل شوی به آنی هلاک شوم یاریم کن یاریم کن تا نام زیبایت همیشه ورد زبانم،سرآغاز کارهایم با ذکرت وبا یادت باشد یاریم کن یاریم کن تا از تو آنی غافل نشم چرا که اگر چنین شود مرا توان مبارزه با مشکلات هزارویک رنگ دنیا نیست خداونداچشمانم رادر برابر دامهای این دنیا بینا کن ومرا هدایت نما آمین
نماز جماعت مختلط مرد و زن بی حجاب با امام جماعت زن ! / عکس
این تصویر چند روز پس از روز عید سعید فطر توسط تعدادی از مسلمانان آمریکا در صفحات شخصی آنان در سایت های اجتماعی منتشر شد اما اکنون و پس از گذشت حدود دو هفته به یکی از پر مخاطب ترین تصاویر تبدیل شده و همچنان در حال منتشر شدن است. انتقادات بسیار زیادی نیز به چنین اقدامی شده است.
نکته تعجب بر انگیز این بوده که تعدادی از زنان
مسلمان اما غیر محجبه، در این نماز جماعت شرکت کرده و در کنار مردان
ایستاده اند. همان طور که در تصاویر نیز دیده می شود، این نماز به صورت
مختلط برگزار شد.
قابل ذکر است این اولین باری نیست که یک زن در آمریکا امامت نماز
جماعت را بر عهده می گیرد. سال گذشته نیز در نقطه ای دیگر از آمریکا چنین
اتفاقی رخ داد.
نه از قبيله ابرم، نه از تبار كويرم
نه از قبيله ابرم، نه از تبار كويرم
كه بي بهانه بگريم، و بي ترانه بميرم
ستاره اي به درخشندگي ماه كه ديري است
به دست توده اي از ابرهاي تيره اسيرم
فرو نمي كشد اين آب ، آتش عطشم را
خوشا كه باز بيفتد به چشمه سار مسيرم
دلم گرفته برايت ولي اجازه ندارم
كه از نسيم و پرنده، سراغي از تو بگيرم
براستي كه برادر، مني كه مردم اين شهر
از اوج قله عزت، كشيده اند به زيرم
چگونه دست كسي را به دوستي بفشارم
چگونه حرف كسي را به آشتي بپذيرم
بهروز یاسمی
كي الله گفت و لبيك نشنيد...
مات و مبهوت تنها معمای خلقتم .... مگر می شود از عشق هم سر برید؟

داستان کوتاه “مشکل چوپان”
چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.
او میدانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.
عرض جوی آب قدرینبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش میزد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیدهای از آن جا میگذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را میدانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.
بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.
چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟
پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان میدید گفت:
تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب میدید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد.
آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که
حیوانی بیش نیست پا بر سر
خویش نمی گذارد و خود را نمیشکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی ن را میپرستد.
داستان کوتاه عشق رنگین کمان و مروارید
آنجا که درخت بید به آب میرسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آنها توی چشمهای ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند؛ کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.
بچه قورباغه گفت: من عاشق سرتا پای تو هستم.
کرم گفت: من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمیکنی.
بچه قورباغه گفت: قول میدهم.
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند؛ او تغییر کرد، درست مثل هوا که تغییر میکند.
دفعهی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت: تو زیر قولت زدی!
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش دست خودم نبود؛ من این پاها را نمیخواهم! من فقط رنگین کمان زیبای خودم را میخواهم.
کرم گفت: من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را میخواهم؛ قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.
بچه قورباغه گفت: قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصلها، دفعهی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود.. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد : این دفعهی دوم است که زیر قولت زدی.
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش. دست خودم نبود. من این دستها را نمیخواهم.
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را میخواهم.
کرم گفت: و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را.. این دفعهی آخر است که میبخشمت.
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد، درست مثل دنیا که تغییر میکند.
دفعهی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.
کرم گفت: تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.
بچه قورباغه گفت: ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.
کرم گفت: آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود؛ اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.
با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود؛ اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال
هایش را خشک کرد.. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت: بخشید شما مروارید..
ولی قبل از اینکه بتواند بگوید «سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه بالا جهید و او را بلعید و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است.. با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر میکند و نمی داند که کجا رفته!
منبع:زیرمیزی
قطعات ادبی زیبا از عرفان نظر آهاری

مشتي خاکم. سبک و آزاد و بي تعلق. نامي ندارم و کسي مرا نمي شناسد. با باد سفر مي کنم. گاهي در باغچه اي کوچک اقامت مي کنم تا به ريشه اي کمکي کنم و غذاي گياهي کوچک را به او برسانم؛ و گاهي به بيابان مي روم تا خلوتي کنم و از خورشيد، سکوت و سوختن بياموزم.
بسياري اوقات اما خاک پاي عابرانم، خاک پاي هر کودک و هر پير و هر جوان. سال ها پيش اما تنديسي مغرور بودم با چشم هايي از عقيق، تراشيده و بالابلند. زنداني ديوار و سقف و مردم. فريفته پيشکش و قرباني و دست هايي که به من التماس مي کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشيدند و آوردند و بعد خود به پايم افتادند.
هيچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من مي خواستند که زمين را حاصلخيز کنم . آسمان را پرباران. مي خواستند که گوسفندشان را شيرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه اي را جوشان کردم و نه گوسفندي را شيرافشان. و نه هرگز زمين و آسمان را حاصلخيز و پرباران.
ستايش مردم اما فريبم داد. لذت تمجيد، خون سياهي بود که در تن سنگي ام جاري مي شد. هيچ کس نمي داند که هر بتي آرام آرام بت مي شود. بتان در آغاز به خود و به خيال ديگران مي خندند. اما رفته رفته باور مي کنند که برترند. من نيز باور کرده بودم.
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پيشتر هم او را ديده بودم. نامش ابراهيم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ مي کشيد. ديگران که بودند حقارت خويش را تاب مي آوردم. آن روز اما با هيچ کس نبود. بتخانه خالي بود از مردم. تنها او بود و تبري بر دوش.
ترسيده بودم، مي لرزيدم و توان ايستادم نداشتم.
ابراهيم نزديکم آمد و گفت: واي بر تو، مگر تو آن کوه نبودي که مدام تسبيح خدا مي گفتي؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب ياسبوح و ياقدوس مي گفت؟ تو بزرگ بودي، چون خدا را به بزرگي ياد مي کردي. چه شد که اين همه کوچکي را به جان خريدي؟ چه شد که ميان خدا وبندگانش، ايستادي؟ چه شد که در برابر يگانگي خداوند قد علم کردي؟ چه چيز تو را اين همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادي که مردم تو را بفريبند و تو مردم را؟ واي بر تو و واي بر هر آفريده اي که با آفريدگار خود خيال برابري کند.
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نياورد. من خود از شرم فرو ريختم؛ غرورم شکست و کفري که در من پيچيده بود، تکه تکه شد.
ابراهيم، تکه هاي مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتداي توبه است و توبه ابتداي ايمان.
و من در دست هاي ابراهيم توبه کردم و بار ديگر ايمان آوردم به خدايي که پاک است و شريکي ندارد.
ابراهيم گفت: تو امروز شکستي، اي بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم مي توانند از هر چيزي بتي بسازند، و اگر چوبي نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگي نباشد که به پايش بيفتند، خيال خود را خواهند تراشيد و به پاي خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستيد.
و واي که پرستيدن هر چيز بهتر از پرستيدن خويش است.
ابراهيم گفت: اين مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خويش. خدايي يافتني، خدايي ملموس و ديدني. خدايي که بتوان بر آن خدايي کرد.
اما خدايي که مثل هيچ کس و هيچ چيز نيست، خدايي که همه جا هست و هيچ جا نيست، خدايي که نه دست کسي به آن مي رسد و نه در ذهن کسي مي گنجد، خدايي دشوار است؛ و اين مردم خداي آسان را دوست دارند.
به دست هاي ابراهيم چسبيدم و گفتم: اي ابراهيم! مرا شکستي و رهانيدي از آن خداي سهل ساختگي، حالا تنها مشتي خاکم در برابر دشواري خدا چه کنم؟
ابراهيم گفت: تو خاکي مومني و از اين پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به ياد اين مردم بياور که از خاکند و خاک را جز فروتني، سزاوار نيست. و اگر روزي کسي به قصه ات گوش داد، برايش بگو که چگونه ستايش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتي خاک را بدل به بت مي کند.
من گريستم و دست هاي ابراهيم خيس اشک شد. او مشتي از مرا به آب داد و مشتي را به باد و مشتي را در رهگذار مردم ريخت...
يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَكُمْ فَأَفُوزَ فَوْزا عَظِيما

این تازگیا با حسین من رفیق شده ...
دوستان گلم پیشنهاد میکنم حتما این متنو بخونید
چند وقت پيش توي
تهران، توي حسينيه اي منبر ميرفتم، يه جووني اومد نزديک سي سالش. گفت حاج
آقا من با شما کار دارم. گفتم بنويس، گفت نوشتني نيست. گفتم ببين منو قبول
داري؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار ميکنم، کسي که نتونه حرفشو
بنويسه بعدشم نميتونه بگه. يک و دو و سه و چهار کن و بنويس. گفت باشه.
فرداشب که اومديم، يه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم ديدم اين همونيه که من در به در دنبالش ميگشتم.
فرداشب اومد گفت که: چي شد؟
گفتم من نوکروتنم، من
ميخوام با شما
يه چند دقيقه صحبت کنم.
وعده کرديم و گفت که: منو چجوري ميبينيد شما؟
گفتم من نه رمالم نه جادوگرم چي بگم؟
گفت: نه ظاهري، گفتم بچه هيئتي
زد
زير گريه گفت: خاک تو سر من کنند، تو اگر بدوني من چه جناياتي کردم، چه
گناهايي کردم. فقط خوب خوبه اي که ميتونم بگم از گناهايي که کردم اينه که
مادرمو چند بار کتک زدم، پدرمو زدم، ديگه عرق و شراب و کاراي ديگه شو،
ديگه...
گفتم پس الآن اينجوري!!!!!
گفت حضرت زهرا دستمو گرفت
گفت حاج آقا من سرطاني بودم، سرطاني ميدوني يعني چي؟
شهامت گذشتن از گردو ها
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد،
آن را پشت اسب
گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:
"این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید، به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه میرسد".
مرد ثروتمند
این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و
یکییکی از داخل سبد گردو برداشتند.
پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمیداشت و پی کار خود میرفت. مردی که خیلی احساس زرنگی میکرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمیدارم و فرار میکنم.
در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمیرسد."
او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابهلای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمیخواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
خیلیها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شدهاند .
خیلیها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمیدانند و دایم با آنها کلنجار میروند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجتها و جدلهای افراد خانواده دارد.
خیلیها وقتی در شرکت یا موسسهای کار میکنند سعی دارند تکخوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه میدارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.
بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم میکنند که
فرد اصلا متوجه نمیشود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کلهشقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم میپاشد و گردوها روی زمین ولو میشوند
و هر کدام به سویی میروند، تازه میفهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیینکننده بوده است.
بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچکس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید.
دیگر فرصتها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد.
بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن.
بنابراین حواسمان جمع باشد که بیجهت سرگرم گردوبازی نشویم
و اصل کارراازدست ندهیم
جملات زیبا
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بیوفاست.
همیشه دعا کنید
همیشه دعا کنید
چشمانی داشته باشید که بهترین ها را در ادم ها ببیند
قلبی
که خطاکارترین ها را ببخشد
ذهنی که بدی ها را فراموش کند
و
روحی که
هیچگاه ایمانش به خدا را از دست ندهد
برای آنچه گذشت ، آنچه شکست ،آنچه نشد ، آنچه ریخت ،حسرت نخور
زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد
لانه ات را بر حباب حوصله مردم نساز تا آواره بی حوصلگیشان نشوی
«ارزش واقعی انسان به چیست؟»
علامه محمدتقی جعفری (رحمة الله علیه) میگفتند:
عدهای
از جامعهشناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا در بارهی موضوع
مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به
چیست؟»
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصی داریم؛ مثلاً، معیار ارزش طلا
وزن و عیار آن است، معیار ارزش بنزین، مقدار و کیفیت آن است، معیار ارزش
پول، پشتوانهی آن است. اما معیار ارزش انسانها چیست.
هر کدام از
جامعهشناسان، صحبتهایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه کردند.
بعد،
وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر میخواهید بدانید یک انسان چهقدر ارزش
دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق میورزد.
کسی که
عشقاش یک آپارتمان دوطبقه است، در واقع، ارزشاش به مقدار همان آپارتمان
است. کسی که عشقاش ماشیناش است، ارزشاش به همان میزان است.
اما کسی که عشقاش خدای متعال است ارزشاش به اندازه ی خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعهشناسان صحبتهای مرا شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود
ایستادند و کف زدند.
وقتی تشویق آنها تمام شد، من دوباره بلند شدم و
گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی (علیهالسلام)
است. آن حضرت در نهجالبلاغه میفرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ أمْرِئٍ مَا
یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازهی چیزی است که دوست میدارد».
وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانهی احترام به وجود مقدس
امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را
بر زبان جاری کردند.
حضرت علامه در ادامه میگفتند: عشق حلال به این است
که انسان (مثلاً) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال
اگر به انسان بگویند: «آی، پنجاهمیلیونی!» . چهقدر بدش میآید؟ در واقع
میفهمد که این حرف، توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال، اما دنیوی،
معلوم شد، ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد، چهقدر پست و
بیارزش است























دلـــــتــــنــــگــــــی پــــــیــــچـــیـــــــــده نــــــیــــســــــتــــــــ . . . !