خداوندا من دلم تو را میخواهد
بارالها
دروازه ی قلبم بگشا
گنجینه ی دل رونق ده
قطره ای از معرفت بر وجودم بفشان...
تا بگویم شکر،تا بخوانم من تو را بیش از پیش...
شرمنده ام، شرمنده ی عشقی که می ورزی و قلبی که نمی فهمد!!!...
باز هوایم پر شد از شوق هوایت،آنقدر ماندی و بر
ثانیه ها رنگ خود پاشیدی،صفحات
دل به یکرنگی بیاراستی وز همه زنجیر ها
تو مرا آزاد ساختی وز همه رنگ و سیاهی
تو زدودی بوم دل را...
آنقدر ماندی و عطرت را پراکندی،در
فضایم، همه جا،عطر تو را پر کرده...
رد پایت در مسیر زندگانی،در تمام لحظه
هایم،در تمام جاده ها،چون چراغی راه را
روشن نمود...
بی همسفر من طی نکردم راه را...
دست هایم،وجودم و همه احساسم نقش تو بر
در و دیوار جهانم می کشد...
تو هویدایی به هر جا میروم،تو همان
آرام جانی...
خواستنی ترین،تو ای مطلوب من...
عشق تو به آسمان می ماند،هر کجا باشم
مرا همراه است...
شعله ی عشقی که طوفانی مهیب گم شود در
رقص آن یا به سان آبی دریا که ناپاکی
اثر در آن ندارد،آبی خالص!فقط یک رنگ
می پاشد به چشم.
من دلم بیهوده مهری که ندیدن بکاهد عمق
آن یا که چندی
رفتن خط کشد بر کل آن
را نمی خواهد...
خداوندا من دلم تو را میخواهد،عشق تو به آسمان می ماند،هر کجا باشم مرا همراه است
خداوندا من دلم تو را میخواهد،عشق تو به آسمان می ماند،هر کجا باشم مرا همراه است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 23:44 توسط امید مداح
|

دلـــــتــــنــــگــــــی پــــــیــــچـــیـــــــــده نــــــیــــســــــتــــــــ . . . !