AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


عاشق می خواست به سفر برود. روزها ، ماه ها ، سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ما ه ها را مرتب می کرد و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هروز تو جیب های چمدانش شنبه و یک شنبه می ریخت و چه قرن هایی که ته چمدانش جا داده بود.
وسال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق فکر نمی کنی سفت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. عاشق گفت: خدایا، عشق سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم ، زیرا هر قدر که عاشقی کنم باز هم کم است.
خدا گفت: اما عاشقی سبکی است. عاشقی سفر ثانیه هاست . نه درنگ قرن ها و سال ها
بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر جز همین چند ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چزی با خود نمی برم ، باشد. اما خدایا هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند ، به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت :

نه

نه کسی ، نه چیزی. ((هیچ چیز)) توشه توست و ((هیچ کس )) معشوق تو. در سفری که نامش عشق است
عاشق راه افتاد و تنها بودو هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود

عرفان نظری آهاری