هم دردی!!!

هم دردی!!!
هوا بارانی است!
اما چشمهایم نمیبارد...
این روزها دلم چشمهای بارانی میخواهد
قدم میزنم
در خیابانهای شهر
شاید در نگاه مردم
جواب سوالم را بیابم
سوالم چیست؟
می خواهم بدانم درد مرا میفهمند
اما نگاه مردم
این روزها سرد شده
پر از بی خیالی
حس هم دردی گم شده
میان اسکناس هایشان
میان خنده هایشان
حتّی اگر خندههایشان ظاهری باشد
حتّی اگر نقاب گذاشته اند
چرا نمیدانند به دنبال چه میگردم
مگر با نقاب چشمهایشان نابینا میشود؟
نه!!!
مردم معنای درد را فراموش کرده اند
هم دلی و هم دردی سخت شده است
هرکی به فکر خویش شده است
این روزها هم دردی هم معامله میشود
وای که چه بیزارم
از هرچه پول و اسکناس و معامله
دوستی ها،درد ها،کمک ها...
پر از منّت...
پر از حس سرد...
خدایا سردم شده است
از این همه سردی
پس کی آفتاب صداقت
جای طوفان دورویی و سردی میتابد!!
پشیمان شده ام
دیگر قدم نخواهم زد...
دیگر علاقهای به یافتن پاسخ ندارم
حتّی اگر زندگیام علامت سوال شود
من دیگر علاقه ی به پاسخ ندارم...

دلـــــتــــنــــگــــــی پــــــیــــچـــیـــــــــده نــــــیــــســــــتــــــــ . . . !